کلید توسعه ایران 29

امروزه برنامه کودک یا بخش کودکان در رسانه ها و مطبوعات،قابلیت ها ،توانایی و کارکردهای زیادی دارند،به طوری که مدرسه نمی تواند با آن ها رقابت کند.
در تلویزیون،اینترنت و ماهواره،هنرمندان با فناوری های پیشرفته و بهره گیری از تمام تجارب جهانی و امکانات وسیع صوتی،بصری و هنری،کار آموزش و انتقال فرهنگ را می کنند.
علاوه بر برنامه کودک،بازی هایی مانند بازی های الکترونیکی رایانه ای و ورزش و مسابقه،عوامل دیگری هستند که نقش تمدن آموزی را امروزه بر عهده دارند.هیچ وقت در گذشته تاریخمان این مقدار بازی ،ورزش،جشنواره و امثال اینها برای کودکان و نوجوانان نداشته ایم. برای مثال، سالانه میلیون ها نسخه بازی های رایانه ای در بازار ایران به فروش می رود.
در این شرایط ،کودکان خودمحور و گردانندگان همه چیز شده اند. می توان این واقعیت یا پدیده را به کودک محوری در دنیای امروز تعریف کرد.

من می ستایمت

گرچه دل بریده ای ، ولی
من می ستایمت،که بدینجا رساندیم
همچو مادری
که با صبر و عشق و حوصله
دستان کودکش را می فشارد به دست خود
آرام و پرقرار
آموزشش دهد،تا خوب ره رود
چون کودک عزیز
ورزیده شد به راه و دوپای خود
آنگه رها کند
گوید کنون برو به راه خویش
آخر چگونه می شود
این کودک دونده به راه خود
در راه زندگی
قلب خود از مهر مامش جدا کند؟
من می ستایمت،که بدینجا رساندیم
از نردبان عشق
بالا کشاندیم
بردی دل مرا
از کوچه باغ خود
با لطف و پر صفا
سوی خدای من
من می ستایمت،که بدینجا کشاندیم

سلسله مباحث مدیریتی24

در آخر به عنوان یک متخصص تربیتی چه توصیه هایی به خوانندگان ایرانی این مصاحبه دارید ؟
به خوانندگان این مصاحبه و همه هم وطنانم توصیه دارم که اجازه دهند تا کودکانشان از کودکی شان لذت ببرند و به اصطلاح کودکی کنند . کودکان را بی دلیل وارد دنیای بزرگ سالان نکنند و فراموش نکنند یک بچه زرنگ 4 ساله نمی تواند و نباید 6 ساله یا 7 ساله رفتار کند. او فقط یک بچه باهوش 4 ساله است که نیازهای فراوان یک کودک 4 ساله را دارد. از کودکان خود به اندازه سن آنها توقع داشته باشید و به کودکان خود سرکوفت نزنید که سرکوفت زدن ها حلال مشکل نیست و چه بسا در دراز مدت خود سبب ایجاد مشکلات بسیار خواهد شد .
دوری و اجتناب از تنبیه فیزیکی و روانی سر لوحه باشد ، اگر می خواهید کودکان خود را تنبیه هم بکنید آنها را یک یا دو ساعت به داخل اتاق هایشان بفرستید و اجازه ندهید از موبایل یا کامپیوتر ، اینترنت ، تلویزیون یا موزیک یا … استفاده کنند .
اتاق فرستادن برای این است که کودکان با خود فکر کنند که چرا شما آنها را به اتاق فرستاده اید. در مقابل کودکان خود مشاجره نکنید و با کودکانتان در فعالیت های فیزیکی شان سهیم شوید و فعالیت های فیزیکی را به عنوان یک رویه ثابت در برنامه هفتگی خود با کودکانتان قرار دهید

خود را بیشتر بشناسیم 6

مردم ایران منابع ملی خود را به مقدار قابل ملاحظه­ای تلف می­کنند. اسراف در این منابع به حدی است که طبق آمار منتشر شده مصرف سرانه آب، انرژی، دارو، نان و سایر مواد غذائی و صرف وقت برای انجام یک کار معین در ایران چند برابر استانداردهای جهانی است. این در حالی است که خداوند به مصداق آیه: ان المبذرین کانوا اخوان الشیاطین و کان الشیاطین لربه کفورا (اسراف­کاران با شیاطین برادرند و شیطان نسبت به پروردگارش ناسپاس بود- الاسراء آیه 27 ) اسراف­کاری را تقبیح نموده است. اثر این عمل زشت کاهش میزان الطاف و نعمات الهی به ملت (به مصداق: شکر نعمت، نعمتت افزون کند   کفر نعمت از کفت بیرون کند) و تحمل زیان­ها و فشارهای اقتصادی سنگین توسط مردم بوده است.

در قرآن مجید سه واژه آمده که بیانگر سه خصلت زشت و مبغوض نزد خداوند است:

1-    اتراف

2-   اسراف

3-  تبذیر

اتراف به معنای زندگی بر مبنای اصل التذاذ و خوش­گذرانی و غفلت از هدف­داری دستگاه آفرینش و جایگاه انسان در جهان است و اسراف به معنای مصرف بی­رویه و یا به تعبیر دیگر مصرف غیرمنطقی از منابع طبیعی است و تبذیر به معنای تلف­کردن و تضییع منابع است. قرآن معاندین مترفین را رسولان الهی معرفی می­کند. (سبا آیه 34)

و در مورد مسرفین می‌فرماید: انالله لا یحب المسرفین (اعراف آیه 31) و نسبت به اهل تبذیر می‌فرماید: ان المبذرین کانوا اخوان الشیاطین (اسراء آیه 27)،‌ یعنی آنان برادران شیاطین‌اند.

   واژه اسراف کاربرد فراوانی در بین مردم دارد و همه مصارف بیش از حد را شامل می‌شود، لذا دائره­ای وسیع دارد که از دور ریختن اضافی یک غذا تا هدردادن منابع عظیم را شامل می‌شود. استقصاء همه موارد نیز غیرممکن است در این نوشته تنها پاره‌ای موارد ذکر می‌گردد این یک اصل کلی است که هر زیاده­روی در مصرف، اسراف است چنانچه علی (ع) می‌فرماید: «کلما زاد علی الاقتصاد اسراف» (غررالحکم ج 2 ص 547) «هر چه از حد میانه روی بگذرد اسراف است.»

مرحوم علامه طباطبایی (ره) زیر آیه شریفه «و لا توتوالسفهاء اموالکم التی جعل الله لکم قیاماً» (نساء آیه 5) می‌نویسد:

«مقصود از اموالکم در آیه شریفه، اموال یتیمان است. اما اینکه خطاب به اولیای آنها می‌فرماید مالهای شما، با عنایت به این است که مجموع ثروت موجود در جهان متعلق به مجموعه اهل دنیاست و مصلحت عمومی اجتماع که بر پایه مالکیت شخصی استوار است، اقتضا می‌کند هر فردی از جامعه مالک جزئی از کل مال باشد پس بر همگان لازم است توجه داشته باشند که آنها یک مجتمع واحدند و مجموعه ثروت روی زمین برای تمامی آنهاست و بر هر یک وظیفه است تا از آن حفاظت و پاسداری نمایند؛ و از اینکه انسانهای غیرعاقل و بی­کفایت مانند کودک یا دیوانه بر آن مسلط شوند و آن را به تباهی بکشند ممانعت به عمل آورند.» (المیزان ج 4 ص 170)

عاشق باش

  1. هرگز عاقل نشو!
    همیشه دیوانه بمان.
    مبادا بزرگ شوی!
    کودک بمان.
    در اندوه پایانی عشق
    طوفان باش
    و این گونه بمان.
    مثل ذرات غبار در هوا پراکنده شو!
    مرگ عیب جویی می کند
    با این همه عاشق باش
    وقتی می میری…

 

مشتی خاک

مشتی خاکم. سبک و آزاد و بی تعلق. نامی ندارم و کسی مرا نمی شناسد
با باد سفر می کنم. گاهی در باغچه ای کوچک اقامت می کنم تا به ریشه ای کمکی کنم
و غذای گیاهی کوچک را به او برسانم و
گاهی به بیابان می روم تا خلوتی کنم
و از خورشید، سکوت و سوختن بیاموزم
 
 بسیاری اوقات اما خاک پای عابرانم
خاک پای هر کودک و هر پیر و هر جوان
  
سال ها پیش اما تندیسی مغرور بودم با چشم هایی از عقیق،
تراشیده و بالابلند
  
  زندانی دیوار و سقف و مردم
فریفته ی پیشکش و قربانی و دست هایی که به من التماس می کرد
مردم خود مرا از کوه جدا کردند و تراشیدند و آوردند و بعد خود به پایم افتادند

 

هیچ کس به قدر من ناتوان نبود
آنها اما از من می  خواستند که زمین را حاصلخیز کنم
آسمان را پرباران می خواستند که  گوسفندشان را شیرافشان کنم و چشمه ها را جوشان
من اما هرگز نه چشمه ای  را جوشان کردم و نه گوسفندی  را شیرافشان
و نه هرگز زمین و آسمان  را حاصلخیز و پرباران
  
ستایش مردم اما فریبم داد
لذت تمجید، خون سیاهی  بود که در تن سنگی ام جاری می شد
هیچ کس  نمی داند که هر بتی آرام آرام بت می شود
بتان در آغاز به خود و  به خیال دیگران می خندند
اما رفته رفته باور می  کنند که برترند
من نیز باور کرده بودم
 
تا آن روز که آن جوان  برومند به بتخانه آمد
پیشتر هم او را دیده  بودم
نامش ابراهیم بود  و هر بار از آمدنش لرزه بر اندامم افتاده بود
حضورش حقارتم را به رخ  می کشید
 
 
دیگران که بودند حقارت  خویش را تاب می آوردم
آن روز اما با هیچ کس  نبود
بتخانه خالی بود از  مردم
تنها او بود و تبری بر  دوش

ترسان بودم و توان ایستادم نداشتم 
 

ابراهیم نزدیکم آمد
و گفت وای بر تو، مگر تو آن  کوه نبودی که مدام تسبیح خدا می گفتی؟
مگر ذره ذره خاک تو  نبود که از صبح تا غروب یا سبوح و یاقدوس می گفت؟ 
تو بزرگ بودی، چون خدا  را به بزرگی یاد می کردی 
چه شد که این همه کوچکی  را به جان خریدی؟
چه شد که میان خدا  وبندگانش، ایستادی؟
چه شد که در برابر  یگانگی خداوند قد علم کردی؟
چه چیز تو را این همه  در کفرت پابرجا و مصمم کرده است؟
چرا مجال دادی که مردم  تو را بفریبند و تو مردم را؟
وای بر تو و وای بر هر  آفریده ای که با آفریدگار خود خیال برابری کند 
  
و آن گاه تبرش را بالا برد اما هرگز آن را بر من فرود نیاورد
من خود از شرم فرو  ریختم؛
غرورم شکست و کفری که  در من پیچیده بود، تکه تکه شد 
ابراهیم گفت: شکستن  ابتدای توبه است و توبه ابتدای ایمان
و من توبه کردم
و بار دیگر ایمان آوردم  به خدایی که پاک است و شریکی ندارد
ابراهیم گفت: تو امروز شکستی، ای بت
اما مردم هرگز از پرستش  بتان دست برنخواهند دشت
مردم می توانند از هر  چیزی بتی بسازند، و
اگر چوبی نباشد که آن  را بتراشند و اگر سنگی نباشد که به پایش بیفتند 
خیال خود را خواهند  تراشید و به پای خود خواهند افتاد و خود را خواهند پرستید
  

و وای که پرستیدن هر چیز بهتر از پرستیدن خویش است
ابراهیم گفت: این مردم، خدا را کوچک دوست دارند؛
کوچک تر از خویش
خدایی یافتنی، خدایی  ملموس و دیدنی
خدایی که بتوان بر آن  خدایی کرد
  
 
اما خدایی که مثل هیچ  کس و هیچ چیز نیس
خدایی که همه جا هست و  هیچ جا نیست
خدایی که نه دست کسی به  آن می رسد و نه در ذهن کسی  می گنجد
خدایی دشوار است؛ و این  مردم خدای آسان را دوست دارند

گفتم: ای ابراهیم!
مرا شکستی و رهانیدی
از آن خدای سهل ساختگی،
حالا تنها مشتی خاکم در  برابر دشواری خدا چه کنم؟
 
 
ابراهیم گفت: تو خاکی  مومنی و از این پس آموزگار مردم
شهر به شهر و کوه به  کوه و دشت به دشت برو
به یاد این مردم بیاور  که از خاکند و خاک را جز فروتنی، سزاوار نیست
و اگر روزی کسی  به قصه ات گوش داد
برایش بگو که چگونه  ستایش مردم
مغرورت کرد و چگونه  غرور، مشتی خاک را بدل به بت می کند
 
من گریستم و دست های  ابراهیم خیس اشک شد 
او مشتی از خاکم رابه  آب داد و مشتی را به باد و مشتی را در رهگذار مردم ریخت

برگرفته از وبلاگ”کیمیای معرفت”

کیستم من؟

کیستم من؟

غافلی از ذات خود

کودکی نادان و خرد

در میان غافلان

بعد مدتها چریدن در کویر زندگی

تازه دانستم چه ارزان می فروشم این متاع عمر خود

به خریداری که او هم غافل است!

هیچ می دانی چرا؟

چون من و او و شما و این همه

هرگز از خود می نپرسیدیم در این کهنه سرا

کیستیم ما و چه باید کرد با این زندگی؟

غافلیم از حال خود……..

غافلیم از حال خود……..

کاش می شد…..

کاش می شد تا بمانیم،کودکی در روح خود

جسممان فربه نماییم ،لیک دل را خرد خرد

همچو کودک ها غمی در دل نداریم یادگار

شادی اما هرگز از خاطر نمی شاید که برد

من از این دنیای پر رنگ و ریا بس خسته ام

من نمی جویم صفایی در بلوچ و ترک و کرد

در میان این دغلکاران صد رنگ و ولی نیکو نما

من نمی مانم،روم نزد پری روحان  خرد