کوچه مردها 168

یکی از مفیدترین و لذت بخش ترین دروس دانشگاه برای من کارگاه های عملی بودند.
هر دانشجو باید سه کارگاه دو واحدی(جمعا شش واحد کارگاهی)را می گذراند.البته دروس آزمایشگاهی هم داشتیم که آن ها یک واحدی بودند و جمعا حدود ده واحد هم آزمایشگاه می گذراندیم.
من اولین درس کارگاهی خود را “کارگاه جوشکاری” انتخاب نمودم.بسیار عالی بود،ابتدا یکی دو جلسه با تئوری جوشکاری آشنا شدیم و بعد کارهای عملی ما شروع شد.انتخاب مقاطع جوشکاری که بیشترین و محکمترین اتصال را ایجاد می کرد،تمیز کاری مقاطعی که قصد جوش دادن آنها را داشتیم،انتخاب الکترود مناسب جوش برق،نحوه به دست گرفتن ابزار جوشکاری و نقاب جلوی صورت،انواع جوش های مختلف (با حرکات دست)،تمیز کاری محل جوش داده شده و نهایتا یکی دو جلسه هم جوشکاری با گاز را در این کارگاه گذراندم و با نمره بسیار خوب بخاطر شوقم در انجان این کار به انتهای این درس رسیدم.
کارگاه دوم من “ورقکاری” بود.چهار جلسه اول را به آموزش رسم فنی قطعه مورد نظر از ورق و برش ورق گذشت.بعد با ماشین های مختلف ورق کاری و آهنگری آشنا شدیم و نهایتا هر یک قطعه ای را انتخاب نمودیم و با رسم نقشه آن،بریدن ورق و خم کردن ها و شکل دادن ها و اتصال محل های ضروری به یکدیگر ،قطعه مورد نظر را ساخته و تحویل استاد می دادیم. هنگام تحویل کار،خود را مستحق دریافت جایزه نوبل می دانستم!
کارگاه آخر که لذت بخش ترین و شیرین ترین کارگاه من بود،”کارگاه ماشین کاری” بود. ساختن یک چکش فلزی در کارگاه با استفاده از ماشین های تراش،فرز وسنگ سمباده هاو مته ها و دستگاه عاج زنی موجود در کارگاه،از یک استوانه و یک مکعب مستطیل فلزی ،برای من معادل ساختن پیچیده ترین دستگاه های ممکن بود و شش هفته قبل از پایان ترم با جلسات اضافی حضور در کارگاه ،کارم را تحویل استاد دادم و درخواست ساختن قطعه ای دیگرا نمودم.
ایشان هم که ذوق زیاد مرا دید،کار ساخت یک قطعه فرضی را که همه مراحل ماشینکاری از جمله رزوه زدن به قطعات و صیقلی نمودن سطح کارها با زبری های مختلف و ….. در خود داشت ،به من محول کرد و من در هر فرصتی در کارگاه حاضر می شدم و به انجام کار می پرداختم.با شادی تمام آخر ترم آن قطعه را هم تحویل دادم و با حسرت از اینکه این دوران شیرین درسی ام تمام شده است،به دروس دیگر در ترم های بعدی پرداختم.

قوانین مورفی

قوانین مورفی تسکین دهنده بدبیاری ها و بدشانسی هاست. قانون مورفی درسال 1949 در پایگاه نیروی هوایی ادوارز شکل گرفت. سرگرد ادوارد مورفی مهندس هوافضا بود که روی یک پروژه کار می کرد. در یکی از سخت ترین آزمایشهای پروژه یک تکنسین سیم ها را برعکس وصل کرد و آزمایش خراب شد. مورفی درباره این تکنسین گفت:
اگه یه راه برای خراب کردن چیزی وجود داشته باشه اون همون یه راه رو پیدا می کنه” و این اولین قانون مورفی بود. در ابتدا در فرهنگ فنی مهندسین رواج پیدا کرد و بعد به فرهنگ عامه راه پیدا کرد. بعداً قوانین دیگری هم بعد از کسب رتبه لازم از بنیاد مورفی درزمره قوانین اصلی قرار گرفتند.
برخی از این قوانین به شرح زیر هستند:

*فلسفه مورفی*

*لبخند بزن… فردا روز بدتریه…*
قانون صف:
اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد
:  قانون تلفن
اگر شما شماره‌ای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود
قانون بینی:
بعد از این که دست‌تان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد
قانون کارگاه:
اگر چیزی از دست‌تان افتاد، قطعاً به پرت‌ترین گوشه ممکن خواهد خزید
 : قانون دروغگویی
اگر بهانه‌ دروغیتان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشین‌تان باشد، روز بعد
واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشین‌تان، دیرتان خواهد شد
قانون روبرو شدن:
احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده
شوید افزایش می‌یابد
 : قانون اثبات
وقتی می‌خواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمی‌کند، کار خواهد کرد
:  قانون بیومکانیک
نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد
 : قانون قهوه
قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان، رئیس‌تان از شما کاری خواهد خواست که تا سرد
شدن قهوه طول خواهد کشید
قانون ترافیک :
وقتی در ترافیک گیر کرده ای لاینی که تو در آن هستی دیرتر راه می افتد
قانون وسایل نقلیه:
وسایل نقلیه اعم از اتوبوس، قطار، هواپیما و… همیشه دیرتر از موعد حرکت می
کنند مگر آن که شما دیر برسید. در این صورت درست سر وقت رفته اند
قانون اتوبوس :
مدت زیادی منتظر اتوبوس می مانی و خبری نیست پس سیگاری روشن می کنی. به محض
روشن شدن سیگار، اتوبوس می رسد. (به عبارت ساده اگر سیگار را روشن کنی اتوبوس
می رسد، اگر برای زودتر رسیدن اتوبوس سیگار را روشن کنی اتوبوس دیرتر می آید)
قانون کار:
اگر به نظر می رسد همه چیزها خوب پیش می روند حتما چیزی را از قلم انداخته ای
قانون نتیجه :
احتمال بد پیش رفتن کارها نسبت مستقیم با اهمیت آنها دارد
قانون یادگیری :
شما چیزی را یاد نمیگیرید، مگر بعد از اینکه امتحان آنرا دادید
قانون جستجو:
هر وقت دنبال چیزی می گردید، همیشه در آخرین مکانی که جستجو میکنید آنرا پیدا
میکنید
قانون خرید:
اهمیتی ندارد که چقدر دنبال جنسی بگردید، به محض اینکه آنرا خریدید آنرا در
مغازه ی دیگری ارزانتر خواهید یافت
قانون چیزهای خوب:
هر چیز خوب در زندگی یا غیر قانونی است یا غیر اخلاقی یا چاق کننده
قانون ضایع شدن:
احتمال آنکه کاری را که انجام میدهید دیگران ببینند نسبت مستقیم دارد با میزان
احمقانه بودن آن کار
قانون پمپ بنزین:
هنگام ورود به پمپ بنزین جایگاهی را که انتخاب میکنید کند تر و طولانی تر از
جایگاههای دیگر خواهد بود
قانون لکه :
زمانیکه می خواهید لکه روی شیشه پنجره را پاک کنید، لکه در سمت دیگر شیشه خواهد
بود
قانون بقای کثیفی:
برای تمیز کردن هر چیزی، چیز دیگری باید کثیف شود
قانون دسترسی:
هرگاه چیزی را دور بیاندازید، به محض آنکه دیگر به آن دسترسی نداشته باشید، به
آن نیاز پیدا خواهید کرد
قانون صبحانه:
همیشه نان از طرفی که به آن کره مالیده اید روی زمین می افتد
قانون تعمیر :
زمانی که دستگاه معیوب خود را نزد تعمیرکار میبرید، کاملا درست و بی عیب کار
خواهد کرد
قانون اجتناب:
اگر به هر دلیل در جایی قانون مورفی عمل نکنه، قراره اتفاق خیلی بدتر و بزرگتری
بیفته
قانون خانم مورفی:
اگر چیزی خراب یا اشتباه بشه، حتما تقصیر آقای مورفیه

ای وطن

وضیح ضروری:اشاره و آرزوی سبز ماندن وطن هیچ ارتباطی به هیچ دسته و گروهی ندارد،چرا که من اصولا عضو و معتقد به هیچ جناح خاصی نیستم و معتقدم راه خدا تنها بوسیله اندیشیدن در خود و توسط خود،پیدا می گردد و نه با دستورات این و آن!البته توصیه های صالحان، اندیشمندان،معصومین،پیامبران و کتاب خدا بسیار کمک کننده و راهگشا خواهد بود.

نظر فکن به من که من
به هر کجا، غریب‌وار، که زیر آسمان دیگری، غنوده‌ام
همیشه با تو بوده‌ام،
همیشه با تو بوده‌ام، همیشه با تو بوده‌ام

اگر که حال پرسی ام، تو نیک میشناسی ‌ام
من از درون غصه ‌ها و قصه‌ ها برآمدم

حکایت هزار شاه با گدا
حدیث عشق ناتمام آن شبان به دختر سیاه چشم کدخدا
ز پشت دود کشت‌های سوخته درون کومه های سیاه
ز پیش شعله‌های کوره‌ها و کارگاه
تنم ز رنج، عطر و بو گرفته است
رخم به سیلی زمانه خو گرفته است
اگر چه در نگاه اعتنای کس نبوده‌ام
یکی ز چهره‌های بی‌شمار توده‌ام


چه غمگنانه سال‌ ها که بال ها زدم به روی بحر بی‌کناره‌ات
که در خروش آمدی، به جنب و جوش آمدی
به جنب و جوش آمدی

به اوج رفت موج های تو
که یاد باد اوج های تو

در آن میان که جز خطر نبود
مرا به تخته‌پاره‌ها نظر نبود
نبودم از کسان که رنگ و آب دل ربودشان
به گودهای هول
بسی صدف گشوده‌ام
گهر ز کام مرگ در ربوده‌ام
بدان امید تا که تو دهان و دست را رها کنی
دری ز عشق بر بهشت این زمین دل فسرده واکنی
به بند مانده‌ام شکنجه دیده‌ام
سپیده هر سپیده جان سپرده‌ام
هزار تهمت و دروغ و ناروا شنوده‌ام
اگر تو پوششی پلید یافتی
ستایش من از پلید پیرهن نبود
نه جامه، جان پاک انقلاب را ستوده‌ام


کنون گر ز خنجری، میان کتف خسته‌ام
اگر که ایستاده‌ام و یا ز پا فتاده‌ام
برای تو، به راه تو، شکسته‌ام
برای تو، به راه تو، شکسته‌ام

اگر میان سنگ‌های آسیا چو دانه‌های سوده‌ام
ولی هنوز گندمم غذا و قوت مردمم
همانم آن یگانه‌ای که بوده‌ام


سپاه عشق در پی است
 شرار و شور کار ساز با وی است

دریچه‌های قلب باز کن
 سرود شب شکاف آن
 ز چار سوی این جهان

کنون به گوش می ‌رسد
کنون به گوش می رسد
من این سرود ناشنیده را، به خون خود سروده‌ام

نبود و بود برزگر را چه باک اگر برآید از زمین
هر آنچ او به سالیان فشانده یا نشانده است

وطن! وطن! تو سبز جاودان بمان

 که من،
پرنده‌ای مهاجرم، که از فراز باغ با صفای تو
به دوردست مه گرفته پر گشوده‌ام

وطن! وطن! وطن! وطن!
 تو سبز جاودان بمان
تو سبز جاودان بمان

چند داستان از زندگی علامه جعفری

وقتی در حضور استاد جعفری به بازدید یک کارخانه رفتیم.ایشان اظهار داشت:کارگاه و دانشگاه،مانند مسجد عبادتگاه است.وقتی صاحب و مدیر کارخانه خواست مالیات شرعی(خمس و ….)کارخانه خود را تسویه نماید،وی گفت:قبل از تسویه حساب،نخست باید شرایط کاری و زندگی کارگران کارخانه را بررسی کنم.پس از بازدید،ایشان به آن مدیر و همکارانش گفت:شما حقوق کارگرانتان را درست ادا نکرده اید،زیرا عموما مقروضند!و اضافه کردند:قبل از آنکه حق خدا را بدهید،بروید حقوق بندگان زحمت کش خدا را ادا کنید.(شهرام تقی زاده انصاری)

**********

سال 1360که تعدادی از دانش آموزان مدارس ابتدایی را به خدمت استاد بردم،بچه ها از فرط خوشحالی دور ایشان را گرفته بودند.آن ها به راحتی با او سخن گفته،از سر و کول وی بالا می رفتند.ایشان هم در نهایت تواضع و مهربانی،به پرسش های آنها جواب می داد و در حالی که روی زمین نشسته بود،برای بچه ها امضا می کرد و به نظر می رسید بچه ها خیلی شلوغ و پرشور شده بودند.

به همین دلیل من احساس شرم کردم و پس از چند دقیقه به آهستگی عرض کردم:استاد!شما را به خدا ببخشید.این بچه ها شما را اذیت کردند.ایشان ناگهان یک حالت جدی به خود گرفت و گفت:نخیر،این ها وقت مرا نمی گیرند.بلکه از حالا باید برای این بچه های عزیز وقت بگذاریم.(سید رسول حسینی)

**********

روزی علامه به هنگام بازگشت به منزلش متوجه می شود که دزدی از منزل ایشان فرشی برداشته و می برد.ایشان دزد را تعقیب کرده،در سرای بوعلی بازار تهران،دزد را می بیند که مشغول فروختن قالی است.لحظه ای در مقابل حجره درنگ کرده،سپس پیش رفته و با پیشنهاد منفعت به طرفین(صاحب حجره و دزد)قالی را می خرد،ولی شرط می کند که فروشنده آن را تا منزل برایش حمل نماید.وقتی دزد به منزل استاد می رسد،پی به اصل قضیه می برد.دزد از استاد معذرت می خواهد،استاد بدون آنکه به رویش بیاورد او را از این عمل منع می کند و می گوید:من که ندیدم تو از خانه من فرش را دزدیده باشی،من فقط قالی را از تو خریده ام و به این صورت او را به راه درست رهنمون می سازد.(علیرضا جعفری)