تو هم یار نبودی

تو هم یار نبودی،همره این خسته در این راه نبودی
در این دایره رنگ و ریا و دغلی ، هیچ وفادار نبودی
نگویم که منم صادق و دلداده وهمپای تو بودم
پناهم شدی اما دل زخمی من را تو پرستار نبودی
پر از خار نبودی ولی مهر تو دائم به تن من نتابید
گهی خسته و عاصی،تو عاشق به همه حال نبودی
در این ولوله مکر و فریب و دغل و بازی دنیا
به هم پشت ندادیم ، نجنگیدی و غمخوار نبودی
دانی زخدا من همه دم طالب شادی ایام تو هستم
غم نیست که در پیله تنهایی من ،مرهم وتیمار نبودی

آنچه از پرندگان آموختم

در مدتی که دو “یا کریم” لانه کرده در مقابل پنجره دفتر کارم قرار دارند ،از آنها آموخته ام که:

-می توان ازآنچه که بیفایده به نظر می رسند،استفاده کرد و برای خود لانه ای ساخت.آنها از ساقه های خشک شده و روی زمین ریخته شده درختان حیاط برای خود خانه ای ساخته اند.

– می توان در آنجا خوشبخت زیست و مهربان،اگر جفتی همدل و همپا داشته باشی.

– می توان آینده را در همانجا بنا نهاد و با آوردن جوجه هایی زیبا و خوشرنگ و پرسر و صدا،امید به زندگی را برای دیگران به ارمغان آورد.

– می توان خوشحال بود و دیگران را نیز خوشبخت نمود.

می توان……….(شما کاملش نمایید).