برچسب ها بـ ‘همسر’

شکار لحظه های کمیاب زندگی

دوشنبه, 6 فوریه, 2012
امروز با همسرم به کوهپیمایی در دارآباد رفتیم. نیمه های راه گروهی زن و مرد با سن های کم و زیاد نشسته بودند. مردی با موهای سپید و صدایی بسیار زیبا داشت ترانه میخواند و بقیه هم با او دم گرفته بودند. آنقدر جو گیرنده ای بود که ماهم نشستیم و با خواننده دم گرفتیم. در اینحال فکر میکردم کجای دنیا چنین حالت و جوی را میشود دید؟
برگشتیم در قهوه خانه ساده بالای کوه سفارش املت دادیم. کنار دست فروشنده نوشته بود ما را در facebook ملاقات کنید. بازفکر کردم در کجای دنیا میشود اینچنین املت خوشمزه و نان لواشی پیدا کرد که فروشنه اش هم تا این حد بروز باشد؟ چون من تا حدی دنیا دیده هستم به تجربه میگویم هیچ کجا..
هنگام برگشتن خانمی با مانتو و روسری و ظاهری مرتب در حال فروختن گل بود. آنقدر ظاهر با کلاسی داشت که  برای خرید گل پنجره را باز کردیم. شخصیت با وقاری داشت. وقتی گفتیم به شما نمی آید گل بفروشید با کلامی تکان دهنده گفت : بی کس هستم اما ناکس نیستم.. زندگی را باید با شرافت گذروند. کجای دنیا میتوان این سطح از فلسفه و حکمت را در کلام یک گلفروش یافت؟
به خانه که رسیدیم همسرم یادش افتاد چیزهایی را نخریده است به  سوپری نزدیک خانه رفتم و خرید کردم. دست کردم دیدم کیفم همراهم نیست. گفتم ببخشید پول نیاوردم میروم بیاورم و در حالیکه مبلغ کالایی که خریده بودم کم نبود مغازه دار با اصرار گفت نه آقا قابل شما رو نداره ببرید و با کلامی جدی و قاطع کالا را به من داد. تشکر کردم و در راه خانه فکر کردم کجای دنیا چنین اعتمادی به یک غریبه وجود دارد؟ تازه پول را هم که آوردم فروشنده با تعجب گفت آخه چه عجله ای بود؟
شب در حالیکه پشت لپ تاپم داشتم کار میکردم یکباره صدای آکاردئون یکی از ترانه های خاطره انگیز را سر داد. در کوچه نوازنده ای با زیباترین حالت و مهارتی خاص مینواخت. به دنبال صدا رفتم و پنجره را باز کردم. یکی آمد و به او نزدیک شد و گفت از طبقه هشتم آمدم پایین فقط بخاطر این ملودی قشنگی که میزنی. حساب کردم دیدم پولی که در این کوچه گرفت را اگر در ده کوچه گرفته باشد درآمد ماهانه خوبی دارد. در کجای دنیا کسی میتواند در کوچه ای سرودی را سر دهد؟ من جایی ندیده ام.
میتوان همه رحدادهای بالا را منفی دید. چرا باید خانمی با وقار گل بفروشد. چرا باید نوازنده ای ماهر در کوچه بنوازد و از این دست نگاههای منفی که خیلی ها دارند اما هیچ راه حلی هم ندارند که مثلا این مرد اگر در کوچه ننوازد چه مشکلی حل خواهد شد و آیا نگاههای منفی ما کمکی به حل مشکلات دنیا میکند؟ من هر چه را دیدم  مثبت میدیدم.
بعضی از ما چیزهایی را برای خودمان ذهنی کرده ایم در حالیکه در عمل وجود ندارند و آنچه را که وجود دارد چشم ما نمیبیند و ذهن ما درک نمیکند. مثلا  آدمها را به باکلاس و بی کلاس تقسیم کرده ایم. ماکسیما و پرادو و بنز با کلاس و پیکان و پراید بی کلاسند. حالا در جاده گیر کنید حالا به هردلیل چه تمام شدن بنزین چه خرابی ماشین. امتحان کنید حتی یک ماکسیما و پرادو و بنز بخاطر کمک به شما توقف نمیکند و اگر کسی به کمکتان بیاید یا پیکان دارد یا پراید یا وانت. کدام با کلاس ترند؟
تنها به رخدادهای یکروز عادی از زندگی میتواند فکر کنید در آن تلخ و شیرین بسیار وجود دارد.

 

سخنان قابل تعمق

دوشنبه, 23 ژانویه, 2012
                                                                                                                
هیچ راهی نیست که شما در مقابل همسرتان پیروز شوید. یا هر دو برنده می شوید یا هردو می بازید
 
**********
 
بجای ” تاج گل بزرگی ” که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن
 
***********
 
اگه قرار بود هر کسی بزرگترین غمش رو برداره و ببره تحویل بده، با دیدن غمهای دیگران آهسته غمش رو در جیبش می گذاشت
 
************
 
سپیده که سر بزند
در این بیشه زار خزان زده
شاید گلی بروید
مانند گلی که در بهار روییده
پس به نام زندگی
هرگز مگو هرگز،
 
سپیده دم نزدیک است …
 
************
بعضی آهنگها و ترانه ها برای گوش دادن ساخته نشده اند
اونها بوجود آمده اند برای کمک کردن به آدمها برای ” یک دل سیر گریه کردن ” از ته دل
 
*************
 
کاش بجای اینهمه باشگاه زیبایی اندام در هر شهر،یک باشگاه زیبایی افکار  
مشکل امروز ما اندام ها نیستند ،
افکارها را دریابیم و درست کنیم
 
*************
 
در پی دانه مرو همچو کبوتر، که تو را
عاقبت بهر یکی دانه، به دام اندازند
صید کن شیر صفت، نیم بخور، نیم ببخش
تا به هرجا که روی، بر تو سلام اندازند
 
************
 
هدر دادن لحظاتِ عمر ، کشتن زندگی است
دوست داشتنِ زندگی، با قدر دانستن لحظات آن معنی پیدا می کند
برنامه ات برای قدر دانستن این این لحظات چیست؟
 
 
*************
 
یک سال بعد، جناب‌عالی حسرت خواهید خورد که کاش از امروز شروع کرده بودید.

 

معجزه عشق(۱۷)

شنبه, 19 نوامبر, 2011

 در بیمارستانی، دو بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.

آنها ساعتها با هم صحبت می‏کردند؛ از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می‏زدند و هر روز بعد از ظهر، بیماری که تختش کنار پنجره بود، می‏نشست و تمام چیزهائی که بیرون از پنجره می‏دید، برای هم اتاقیش توصیف می‏کرد.

پنجره، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبائی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می‏کردند و کودکان با قایقهای تفریحیشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره بیرون، زیبیایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می‏شد. همان‏طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می‏کرد، هم اتاقیش جشمانش را می‏بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می‏کرد و روحی تازه می‏گرفت.

روزها و هفته‏ها سپری شد. تا اینکه روزی مرد کناز پنجره از دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند. مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد.

مرد به آرامی و با درد بسیار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره می‏توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند ولی در کمال تعجب، با یک دیوار بلند مواجه شد!

مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می‏کرده است. پرستار پاسخ داد: ولی آن مرد کاملا نابینا بود.

 

همسفر

سه‌شنبه, 6 سپتامبر, 2011

در این راه طولانی

که ما بی خبریم

و چون باد می گذرد

بگذار خرده اختلافهایمان،باهم باقی بماند

خواهش می کنم که مخواهی یکی شویم

مطلقا یکی

مخواه که هرچه دوست داری،من همان را،به همان شدت دوست داشته باشم

و هرچه من دوست دارم،به همان گونه،مورد دوست داشتن تو هم باشد

مخواه که هردو،یک آواز را بپسندیم

یک ساز را،یک کتاب را،یک طعم را،یک رنگ را

و یک شیوه نگاه کردن را

مخواه که انتخابمان یکی باشد،سلیقه مان یکی،و رویاهایمان یکی

هم سفر بودن و هم هدف بودن،ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست

و شبیه شدن،دال بر کمال نیست،بلکه دلیل توقف است

عزیز من

دونفر که عاشقند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است

واجب نیست که هردو صدای کبک،درخت نارون،رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند

و یکی کافی است

عشق،از خودخواهی و خودپرستیدن ها گذشتن است

،اما این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست

من از عشق زمینی حرف می زنم،که ارزش آن در حضور است

نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری

عزیز من

اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نباشد،بگذار نباشد

بگذار در عین وحدت مستقل باشیم

بخواه که در عین یکی بودن،یکی نباشیم

بخواه که همدیگر را کامل کنیم،نه ناپدید

بگذار صبورانه و مهرمندانه،در باب هرچیز که مورد اختلاف ماست،بحث کنیم

اما نخواهیم که بحث،ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند

بحث،باید ما را به ادراک متقابل برساند،نه فنای متقابل

اینجا،سخن از رابطه عارف با خدای عارف نیست

سخن از ذره ذره واقعیت هاو حقیقت های عینی و جاری زندگی است

بیا بحث کنیم

بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم

بیا کلنجار برویم

اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم

من و تو،حق داریم در برابر هم قد علم کنیم

و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید همدیگر را نپذیریم

بی آنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم

عزیز من

بیا متفاوت باشیم

قسمتی از نامه نادر ابراهیمی به همسرش

 

سوختن داریم تا سوختن!

شنبه, 23 جولای, 2011

بعضی سوختن ها طوری هستند که تو امروز می سوزی،اما فردا دردش راحس می کنی.

داستان کیفیت زندگی و رشد آدم هادر جاهایی که “جهان سوم”نامیده می شود هم  ار همینجور سوزش هاست.

از هر دوره که می گذری،می سوزی ودر دوره بعد دردش را می فهمی.

شادی و دغدغه های کودکی ما:

شادی های کودکی ما درجه سه است،اما دغدغه های ما جدی و درجه یک.شادی کودکیمان این است که پوست آدامس جمع کنیم یا بگردیم و چرخ دوچرخه ای پیدا کنیم و با چوبی آنرا برانیم،توپ پلاستیکی در پوسته ای داشته باشیم و با آجر دروازه درست کنیم و در کوچه های خاکی فوتبال بازی کنیم

اما دغدغه هایمان ترسناک بود:

اینکه نکند موشکی یا بمبی،فردا صبح را از تقویم زندگی ات خط بزند،از دیفتیری می ترسیدیم،از وبا و از جنون گاوی.

مدرسه ،دغدغه ما بود.خودکار بین انگشتان دستمان که تلافی حرفهای دیروز همسایه به معلم ما بود،تکلیفهای حجیم عید یا کتابهای که پنجاه سال بود در آنها بابا آب و انار می داد.

شادی و دغدغه های نوجوانی ما:

دوره ای که ذاتا بحرانی بود و بحران جهان سوم بودن هم به آن اضافه شد.در این دوره شادی هایمان جنس ممنوعی دارند.اینکه موقتی عاشق شوی، دوست داشتن را تجربه کنی،اما همه این شادی ها را در ذهنمان تجربه می کردیم و در خیالمان عاشق می شدیم و نجوا می کردیم.کلا زندگی یک نفره ای داریم با ذهنی دو نفره!

و بالاخره دغدغه های جوانی:

بترسی از اینکه قرار است چند صفحه از سوالات چهار گزینه ای،آینده تو،شغل تو،همسر تو و لقب تو را تعیین کند.تو فقط سه ساعت برای همه این ها مهلت داری.خلاصه هرچه می گذرد شادی هایت کمتر می شود و دغدغه هایت بیشتر.

گاهی فکر می کنی که باید به سرزمین “جهان اولی ها”مهاجرت کنی تا از “جهان سومی”بودن خلاص شوی اما می فهمی که بامهاجرتت،شادی ها، دغدغه ها،جهان بینی،خدا و معیارهایت هم با تو سفر می کنند .

گاهی می مانی که این جهان سوم است که کیفیت تو را تعیین می کند یا اینکه تو جهان سوم را درست می کنی؟

تنهایی آدم ها

سه‌شنبه, 17 می, 2011

مرد خسته از کار روزانه درب خانه را باز کرد و داخل شد.

همسرش در حال صحبت تلفنی با پسر بزرگشان بود:

آره پسرم.من کاملا تورو می فهمم.این همه دعوای من و پدرت ،تورو از ازدواج ترسونده.اما پسرم برادرهای من هم با همچین وضعی روبرو بودند و این موضوع باعث شد که الان همشون برای زنهاشون فرشند!تو به بی احترامی های پدرت به من نگاه نکن!به قول لقمان:ادب از که آموختی از……….

مرد آهی کشید.مطالبی را که برای سلامتی همسرش مفید بود و پرینت گرفته بود به آرامی کنارش گذاشت و به اتاقش رفت تا بیشتر نشنود.با خود فکر می کرد که این همه بی احترامی و بد و بیراه،حتی در میان مجامع رسمی شنیده و هنوز هم بدهکار است و باید تحمل هم کند.برای سلامتی جسم و روح فرزندانش.پس عشق است.خدایا به تو پناه می برم.

لباس خانه پوشید و با توجه به اتمام مکالمه به اتاق نشیمن برگشت.همسرش سلامی صدقه وار پراند و دوباره شماره گرفت و این بار بصورت کامل برای دخترشان تعریف کرد که به پسرشان چه گفت و چه شنید!؟

نه،مثل اینکه فایده ای ندارد.لقمه ای نان و پنیر و سبزی(غذای دلخواهش را)خورد و بعد هم داروهایش و کتاب تاریخ فلسفه را برداشت و به اتاق خواب تنهاییش پناه برد و مشغول مطالعه شد.

همسرش صدای تلویزیون را بلند کرد.برنامه ای دز مورد یک ایرانی بسیار ثروتمند پخش می کردند که بتازگی از دنیا رفته بود.برنامه که تمام شد.همسرش با صدای بلند به پسر کوچکشان گفت:مرد یعنی این!می بینی چقدر ثروت از خودش برای زن و بچه اش گذاشته و مرده؟!پریشب هم که منزل آقای ……بودیم،بعد از شام دعا کردم خدا انشالله این شوهر خوبت رو برات نگه داره!و او هم گفت:……معلومه که باید زنده بمونه.با همه نداری هاش ساختم تا به اینجا رسیدیم.خوب باید حالا برای ما مال و منالی جمع کنه و بره!!

مرد توی اتاقش به خودش لرزید.یعنی همه زنها به این خاطر ازدواج می کنند؟

یعنی همه اون حرفهای قبل و اوائل ازدواج دروغ بود؟

یعنی……….

یعنی……….

حالا که من به خاطر اعتقاد به اصولی که دارم تند و تند کار عوض می کنم و هیچکس تحملمو نداره و کار فعلی من هم در حال از دست رفتنه(و تازه اگه از دست هم نره من دل و دماغ کار کردن تو چنین محیط بی مرامی را ندارم)خانواده ام چی در مورد من خواهند گفت و چگونه با بیکاری من مواجه خواهند شد؟

اگر ماشین پولسازی اونها مدتی از کار بیفته تحملش خواهند کرد؟سعی در باز سازی و تعمیرش خواهند کرد؟

مرد تنها،پناه برد به خدا.

با خودش فکر کرد همه زن و شوهر هایی که می شناسد کمابیش دچار چنین بحران عاطفی هستند.حداکثر ممکنه صورت مساله کمی متفاوت باشه اما خروجی یکیه.جدایی عاطفی.

توی دلش فریاد زد:خدا چرا؟

شما فکر می کنید چرا؟

خوشا به حال آنکه……..

چهارشنبه, 16 فوریه, 2011

*خوشا به حال بیماری که طبیبش خداست و دارویش عشق و مراقبت پدر و مادر.

*خوشا به حال آنکه فرزندی بیمار دارد و به لطف خدا،توان پرستاری و معالجه او را.

*خوشا به حال آنکه معبودش خداست و یارش،همدلی و نه همسری!

*خوشا به حال آنکه همدلی دارد تا همیشه خدا را به یادش آورد.

*خوشا به حال طالبی که راهنمایش خداست و هدفش آرامش دل همنوعان.

*خوشا به حال آنان که راهبرانی خداجو و خداترس دارند.

*خوشا به حال آنکه مقصدش خداست و صفاتش ،خداگونه.

*خوشا به حال آنکه دردش ،درد مردم است و ابزارش آنچه خدا در توانش قرار می دهد.

*خوشا به حال آنکه پیر است و فرزندانی صالح و اصیل دارد.

*خوشا به حال فرزندانی که پیرانشان سایه بر زندگی آنان دارند.

*وبالاخره خوشا به حال آنکه اگر هیچیک از این ها را ندارد،همچون خدا تنها نیست!زیرا که او را دارد.