برچسب ها بـ ‘موهوم’

از فرصت شیرازی

دوشنبه, 11 می, 2020

ما رند و خراباتی و دیوانه و مستیم
پوشیده چه گوئیم ، همینیم که هستیم
زان باده که در روز ازل قسمت ما شد
پیداست ، که تا شام ابد سر خوش و مستیم
دوشینه شکستیم به یک توبه دو صد جام
امروز به یک جام ، دو صد توبه شکستیم
یکباره ز هر سلسله ، پیوند بریدیم
دل تا که به زنجیر سر زلف تو بستیم
نگذشته ز سر ، پا برَهِ عشق نهادیم
برخاسته از جان ، به غم یار نشستیم
در نقطه ی وحدت ، سر تسلیم نهادیم
و ز دائره ی کثرت موهوم ، برَستیم

کلید توسعه ایران ۹

چهارشنبه, 23 اکتبر, 2019

وطن چیست؟
قراردادی در یک مرز مکانی است.ایران ما تاکنون چقدر قبض و بسط پیدا کرده است؟ یک روز بزرگ بوده و یک روز کوچک. اصلا وطن چیست؟
یک عده ما را به جهان وطنی دعوت می کنند.جهان وطن ما باشد.ولی جهان چیست؟ جهان هم به همان اندازه وطن می تواند موهوم باشد. جهان واقعا چیست و از چه تشکیل شده است؟از چه آدم هایی درست شده؟آیا آدمهای بد هم اهل جهانند یا تنها آدمهای خوب اهالی آن هستند؟آیا جهان امری فیزیکی است؟ اگر فیزیکی است آیا شامل زمین است یا شامل منظومه شمسی یا کل هستی؟جهان وطن در کدام یک از این جهان ها قرار دارد؟
هویت ما انسان ها سطوحی دارد و اگر دایره ای نگاه کنید،هویت ها دایره در دایره در هم قرار گرفته اند.مثلا ما یک هویت شخصی داریم،من آدمی هستم خاص. هویت جنسی داریم،هرکسی مرد است یا زن.بعد دایره بزرگتر،هویت خانوادگی و بعد هویت قومی،من ترکم،تو کردی،او عرب است. و هویت ملی هم همینطور.وقتی در خارج باشید،مزه هویت ملی را می فهمید.گاه دلت می خواهد کسی پیدا شود با او فارسی صحبت کنی. این هم بخشی از هویت من است.
آن هایی که دم از جهان وطنی می زنند،مسئله مهمی را مطرح می کنند.اگر در جهان وطنی انحصار طلب نشوند،حرفشان خوب است. اگر بگویند وطن و جهان در کنار هم،سخن بجایی است.ما امروزه بیش از هر زمانی به هویت جهانی نیاز داریم،چون بیش از هر زمانی ضرورت این هویت مطرح شده و تعصبات ملی آسیب زایند.همانطور که هویت قومی در حد قومیت قومی آسیب زاست و همانطور که هویت جنسی من هم باید در منطقه خودش قرار داشته باشد

حال دل

دوشنبه, 1 ژانویه, 2018

مولانا می پرسد:

گر زحال دل خبر داری بگو
ور نشانی مختصر داری بگو
مرگ را دانم ولی تا کوی دوست
راه اگر نزدیکتر داری بگو

و حافظ حال دل را اینگونه توصیف می نماید:

دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم
سخن اهل دل است این و به جان بنیوشیم
نیست در کس کرم و وقت طرب می‌گذرد
چاره آن است که سجاده به می بفروشیم
ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر است
چون از این غصه ننالیم و چرا نخروشیم
گل به جوش آمد و از می نزدیمش آبی
لاجرم ز آتش حرمان و هوس می‌جوشیم
می‌کشیم از قدح لاله شرابی موهوم
چشم بد دور که بی مطرب و می مدهوشیم
حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما
بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم