برچسب ها بـ ‘لرزان’

داستان های کوتاه از سخن بزرگان ۳

یکشنبه, 10 آگوست, 2014

با اضطراب و دلواپسی مشکل پیش آمده را برای پدرم توضیح دادم و نگاهش کردم.
در حالی که با دست های پیر و لرزانش ،استکان چای را به طرف لبهایش می برد،به آرامی گفت: حل این مشکل با من.
آرام آرام شدم.حالا دیگر پشتم به کوه بند بود!

با عشق……..

شنبه, 20 جولای, 2013

 دلتنگی هایت را از خودت بپرس و نگران هیچ چیز نباش

هنوز من هستم

هنوز خدایت همان خداست 

هنوز روحت از جنس من است

اما من نمی خواهم تو همان باشی

تو باید در هر زمان بهترین باشی

نگران شکستن دلت نباش

می دانی؟ شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند

و جنسش عوض نمی شود

و می دانی که من شکست ناپذیر هستم

و تو مرا داری … برای همیشه

چون هر وقت گریه می کنی دستان مهربانم چشمانت را می نوازد

چون هر گاه تنها شدی، تازه مرا یافته ای

چون هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم،

صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیده ام

درست است مرا فراموش کردی، اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم

دلم نمی خواهد غمت را ببینم

می خواهم شاد باشی

این را من می خواهم

تو هم می توانی این را بخواهی، خشنودی مرا

نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را می فشارد.

شب ها که خوابت نمی برد فکر می کنی تنهایی؟  

اما، نه من هم دل به دلت بیدارم

فقط کافیست خوب گوش بسپاری

و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به زیستن

پروردگارت

 با عشق

کوچه مردها ۱۰۷

چهارشنبه, 24 آوریل, 2013

 

برادرم فرید هم به زودی به من در مدرسه ملحق شد و در کلاس اول دبستان شروع به تحصیل نمود.او دندان های سیاه شده ای داشت و همیشه از دندان درد می نالید.به همین خاطر هم مادرم هرروز قمقمه ای از آب نمک را همراه او می کرد تا در مدرسه هم دائما غرغره کند تا دردش کمتر شود.

روزی در کلاس نشسته بودم که در کلاس زده شد و مبصر کلاس برادرم وارد شد و از خانم معلم ما اجازه خواست که به خواسته معلمش من به کلاس آنها بروم.

خانم معلم از من پرسید:چکارت دارند؟

با تعجب و ترس گفتم:نمی دونم خانم.

اجازه داد.همراه مبصر کلاس راه افتادم و تا به کلاس آنها برسم هزار جور فکر به مغزم آمد و رفت.آخر چه شده بود؟

وارد کلاس که شدم،معلم فرید با اوقات تلخی سر من داد زد که:بیا ببین برادرت برای چی گریه می کنه؟به من که چیزی نمی گه.

به سمت فرید که در نیمکت خود نشسته بود و مظلومانه قطره های اشک پی در پی از صورتش به زمین می ریخت رفتم و پرسیدم:فرید چی شده؟

چیزی نمی گفت.فقط من را نگاه می کرد و گریه می کرد.

دوباره پرسیدم :چی شده فرید جان؟

باز جوابی نداد.با صدایی لرزان سوالم را تکرار کردم و هر بار که می پرسیدم خودم هم نگران تر و گریه آلود تر می شدم.بعد از مدت خیلی کمی من هم شروع به گریه کردم و دائما می خواستم فرید مشکلش را به من بگوید.فرید بی صدا گریه می کرد اما زیاد نگذشت که صدای زار و شیون من تا چند کلاس آنورتر هم می رفت.

خانم معلم که به شدت کلافه شده بود،گفت:من تو را صدا کردم که تو او را آرام کنی،خودت که از او بدتری.هردوتا گم شید برید بیرون.

بیرون آمدیم و در حیاط بالاخره فرید برایم گفت که دندانش خیلی درد می کند و گریه او به همین خاطر است!

می توان

دوشنبه, 4 مارس, 2013

می توان نوری بود،شمعی بود

در سیاهی شب تیره آمین گویان

می توان دستی بود،چوبی بود

بهر برخاستن پیر ضعیف و بیجان

می توان یاری بود،شوری بود

در بر عاشق جا مانده زمهر جانان

می توان نوشی بود،پوشی بود

بر تن طفل یتیمی که زسرماست لرزان

می توان اشکی بود،آبی بود

به زمینی که خورد حسرت شهدباران

از این عشق

دوشنبه, 31 اکتبر, 2011

می سوزم و می سازم و سرمستم از این عشق

می ترسم و می لرزم و گریانم از این عشق

سرمستم و شادابم و رقصانم و حیران

لیکن به همان وضع،گریزانم از این عشق

یارب چه کنی با من سرگشته و واله

آخر ننمایی که چه خواهی تو از این عشق؟

چون مهره بازی،شده غلطان به همه سو

تا رخ به کجا قلعه نمایم،من از این عشق

کوچه مردها(۷)

دوشنبه, 29 آگوست, 2011

اما زمستان محله……..

با خیزی که از پاییز برداشته بودیم،خود را برای زمستان کاملا مهیا کرده بودیم.

ده ها سال است که دیگر از آن سرمای هوای زمستان تهران دیگر خبری نیست.

بادهای بسیار سنگین که هر از گاهی شکل گردباد به خود می گرفت از اواخر پاییز شروع می شد و در زمستان هم بصورت کولاک های برفی سنگین ادامه پیدا می کرد.

نشستن برف به ارتفاع پنجاه سانتی متر و حتی بیشتر عادی بود و هنگام راه رفتن در برف تا نزدیک کمر ما بچه ها را برف می گرفت،اما مگر این چیزها حریف ما می شد؟

هرگز این موقعیت ها را از دست نمی دادیم.کارگران ساختمانی که حالا بیکار شده بودند،در دسته های دو و سه نفری راه می افتادند و فریاد می زدند:”برف پارو می کنیم”.اما اکثر مردم این کار را خودشان می کردند.دیدن صحنه ریخته شدن برف بر سر عابران از پشت بام ها و دعواهایی که ایجاد می شد،یکی از تفریحات مابود.دسته کشی و گلوله برف بازی و بر سر هم زدن هم یکی از بازی های متداول ما در این ایام بود،همینطور ساختن آدم برفی های بزرگ و خنده رو توسط جوانتر های محل که بسیار زیبا و روحیه دهنده بودند.

اما بهترین تفریح ما ،سرسره بازی بود که به دو شکل این کار را می کردیم:

یا روی تپه های برفی حاصل از پارو کردن پشت بام ها با کمک گرفتن از یک سینی فلزی یا بدون آن به سمت پایین سر می خوردیم و یا با ریختن آب روی یک سطح صاف برفی به طول ده متر و عرض حدود یک متر سرسره افقی یخ زده ای درست می کردیم که با دویدن و دور گرفتن ،روی این دالان یخی در حالت ایستاده تا آخر سر می خوردیم و از سر و کول هم بالا می رفتیم.

لرزان از سرما و خیس به خانه برگشتن و تا گردن درون کرسی گرم فرو رفتن هم عالمی داشت که در این روزگار دیگر یافت نمی شود،تازه از تنقلات روی کرسی مثل مغزگردو و مغز بادام و کشمش و برگه زردآلو که از خوانسار(روستای مادرم) می آوردند هم بهره مند می شدیم.

خوراک زمستان های ما هم معمولا خوراک لوبیا و اشکنه و عدسی بود و بعضی اوقات هم آبگوشت های چرب و خوشمزه.

دو چیز فصل زمستان هم هرگز یادم نمی رود:

یکی شب نشینی های زیر کرسی و صحبت هایی که برای ما بچه ها فوق العاده لذت بخش بود و آنقدر قهقهه می زدیم تا همانجا خوابمان می برد.

و دیگری خرید لباس عید در اسفند ماه از خیابان سلسبیل(که بالای شهر و بازار محله ما بود)!آنقدر این لباسها را و بوی نو آن ها را دوست داشتم که تا عید که می پوشیدمشان،حداقل روزی پنجاه بار درب کمد را باز می کردم و با کیف تمام نگاهشان می کردم!

آخر من همین سالی یک دست لباس نو را داشتیم و در صورت نیاز به لباس بیشتر باید از لباس های مستعمل بزرگتر هایم استفاده می کردم و برادرهای من هم ،از لباس های کوچک شده برای من!