کوچه مردها 201

مدتی بود که جامعه به شدت منتظر آمدن آیت الله خمینی بود.همه باهم می گفتند حالا که شاه رفته و قدرت حکومت هم عملا در دست مردم است و همه وزارتخانه ها و ارگان ها بدون مقامات رسمی معرفی شده دولت بختیار اداره می شوند و حتی بدنه ارتش هم به ملت پوسته و فرار سربازان بخوبی این مطلب را گواهی می کند و حتی حمله مسلحانه دو سرباز به افسران گارد شاهنشاهی به خوبی موید فروپاشی این بنیاد پوشالی می باشد،دیگر هیچ مانعی بر سر راه بازگشت ایشان به وطن و میان ملت دوستدارش نیست.
از پاریس هم خبر می رسید که امام و تیم همراهش در تدارک بازگشت به وطن می باشند.
بختیار مستاصل و درمانده اگرچه اعلام کرد که ایشان هرموقع بخواهند می توانند تشریف بیاورند و در قم به امور دینی خود بپردازند و من هم در تهران به امور حکومتی خواهم پرداخت،اما عملا با بستن فرودگاه و لغو پروازها روبروی خواست امام و مردم ایستاد.تظاهرات و عکس العمل مردم و شعارهای آنها در این تظاهرات شدتی بیسابقه داشت و همه فهمیدند که او قدرت هیچ کاری در این مورد ندارد و همه ایرانیان در انتظار بازگشت رهبرشان بعد از پانزده سال تبعید هستند.
بالاخره روز موعود فرا رسید و امام و همراهانش در روز دوازدهم بهمن سال پنجاه و هفت با یک هواپیمای خط فرانسه در فرودگاه مهرآباد بر زمین نشست.
هیچ کلام و نوشته ای نمی تواند از عظمت و در عین حال صفای استقبال از ایشان چیزی بازگو کند.مردم خیابانها و مسیر راه را با گل و عشق آراسته بودند و چنان شد که دنیا مبهوت این خوشامدگویی گردید.هرگز دنیا چنین استقبالی از یک مقام غیر حکومتی به خود ندیده بود و تابحال هم ندیده است.

ایران و ایرانی 103

افرادی که کشور را اداره می‌کنند باید نگاهی به چشم‌انداز جهانی‌شدن داشته باشند. برای جهانی‌شدن نیاز به دانش دقیق داریم، داشتن آمار دقیق نسبت به تحولات جهانی موضوع مهمی است.
در فرودگاه بین‌المللی ما در بهترین شرایط 40 تا 50پرواز انجام می‌شود، اما استانبول روزانه 2هزار پرواز دارد و اکنون ترکیه در حال احداث فرودگاهی است که هاب شرق به غرب باشد، جهانی‌شدن ترکیه سبب شده تا نسبت به احداث چنین فرودگاهی احساس نیاز کند. حکمران باید به هر حال باید تعریف مشترک از آینده ایران داشته باشد. رهبر هر کشور باید به جامعه روحیه، امید و انگیزه برای رسیدن به اهداف دهد زیرا بدون روحیه اهداف حاصل نمی‌شود.
متاسفانه ما در ناهماهنگی بسیار هنرمند هستیم. اگر در فهم جهان جدی نشویم 20سال دیگر افراد قصد مهاجرت می‌کنند نه به‌خاطر مشکل اقتصادی بلکه به خاطر مشکل افق زمانی این کار را انجام می‌دهند. وقتی به ترکیه سفر می‌کنیم مشکل افق زمانی پیدا می‌کنیم زیرا شهروند ترکیه‌یی با یک کارت وارد کشورش می‌شود اما ما هنوز باید در صف مهر زدن پاسپورت بایستیم.
30سال پیش زمانی که وارد بانک امریکایی می‌شدیم 30نفر را مشاهده می‌کردیم اما امروز یک نفر در بانک برای پاسخ به پرسش‌ها نشسته است زیرا در این کشور کسی از پول نقد استفاده نمی‌کند.
اگر پارادایم فکری ما مربوط به 50 سال گذشته باشد، توسعه حاصل نمی‌شود. ما هنوز نظام بین‌الملل را سیاسی تلقی می‌کنیم در صورتی که این نظام به‌شدت اقتصادی است و اگر پارادایم ما تغییر نکند همچنان با سیستم 40سال گذشته کشور را مدیریت خواهیم کرد.
24درصد مردم اندونزی در سال 2000 در خط فقر بودند اما تنها با مدیریت در حوزه اقتصاد کلان در سال 2012 خط فقر به 12درصد رسید آن هم در کشوری که 13هزار جزیره دارد و مدیریت امنیتی آن دشوار است اما نمونه بارز موفقیت در آسیا محسوب می‌شود.

ایران و ایرانی 102

اگر در کشور 5هزار خارجی زندگی کنند، ناگزیر هستیم فرودگاه و جاده را اصلاح و آلودگی هوای تهران را رفع کنیم. به این ترتیب جهانی شدن راهی برای توسعه است. همچنین توسعه‌یافتگی را باید مردم و حکمرانان بخواهند و از این منظر توسعه، مفهومی خاص و وابسته به عوامل درونی یک کشور است. حکمرانان باید تصمیم بگیرند که کشور پیشرفت کند و میان جریان‌ها میانجی باشد.
به عنوان مثال حزب کمونیست چین سعی می‌کند از میان جریان‌های تجاری، بانکی، صنعت، کشاورزی و ‌آی‌تی به استراتژی ملی برسد البته همچنان می‌کوشد بین آنها تفاهم ملی ایجاد کند. این نقشی است که حکمرانان در توسعه ایفا می‌کنند.
بین‌المللی شدن، فعالیت متمرکز و تخصصی، تفکیک قدرت اقتصادی از قدرت سیاسی، تبادل با بازارهای کار، سرمایه و فناوری، پشتیبانی طبقه متوسط و اقشار حرفه‌یی جامعه را ازجمله عوامل تحقق توسعه یافتگی در یک کشور است.
حکومت چین امروز به پشتوانه نویسندگان، کارآفرینان، مهندسان و متخصصان اداره می‌شود و در این کشور هر شخص گردش مالی بالای 2میلیارد دلار داشته باشد، می‌تواند در مشورت‌های حزب کمونیست مشارکت کند.
زمانی اردوغان از کووچ (یکی از سرمایه‌داران بزرگ ترکیه) خواست طرحی برای دوبرابر شدن ثروتش ارایه دهد زیرا با دوبرابر شدن ثروت او 1.5میلیون شغل در کشور حاصل می‌شود. این تفکر یک سیاستمدار است که آینده ترکیه را تحت تاثیر قرار داده است.
تنها 6درصد مبادلات تجاری خاورمیانه بین کشورهاست و 90درصد آن با بیرون منطقه است که بحرانی امنیتی برای کشورهای خاورمیانه است.
می‌توانیم ده‌ها کنفرانس برای تفاهم در مسایل امنیتی و آینده یمن و دیگر کشورها با کشورهای عربی برگزار کنیم اما تا زمانی که ارتباط اقتصادی برقرار نکنیم نمی‌توانیم مسایل سیاسی را با این کشورها حل کنیم.

گزارش سفری دیگر

بازهم سفری دیگر در خاک پربرکت سرزمینم.
با قطار به شهر “صفا شهر” رفتیم در استان فارس.نمی دانم نام زیبای “دهبید”چه ایرادی داشت که این نام را جایگزینش کردند.شهری با مردمانی خوش خلق و مهربان.
در سمت شرق این شهر و در دامنه کوه بالا و بالاتر رفتیم تا به معادنی از سنگ آهن رسیدیم و یک بار دیگر شاکر و شرمنده خدای خوبمان شدیم از این همه نعمت و فراوانی در همه زمینه ها که به مردم این سرزمین اعطا فرموده است.
در راه برگشت با ماشین به سمت شیراز حرکت کردیم.مسیری سبز و بسیار زیبا که طی راه از کنار تخت جمشید و تخت رستم و مقبره کوروش گذشتیم و مرودشت زیبا و سبز را نیز با تحسین پشت سر گذاشتیم تا به شیرازرسیدیم و این بار فرصتی بود تا به زیارت شاه چراغ برویم و نمازی بخوانیم و حاجتی بطلبیم و صفای دلی بدست آریم.
شیراز همیشه زیبا و مهربان و خوش برخورد و لطیف است.کافی است سری به حافظیه یا سعدیه یا……بزنی تا مهربانی و لطافت این شهر را با همه وجود احساس کنی.
افسوس که در فرودگاه شیراز چنان بی نظمی و سردرگمی حاکم است که با ناراحتی شهر خوبی و لطف را ترک می کنی

سفر نامه ای دیگر

بازهم توفیقی دست داد برای سفری دیگر در این سرزمین پهناور.
این بار مقصد دیدن کارخانه ای در حال تاسیس در نیریز استان فارس بود.
با هواپیما به سیرجان رفتیم و از سیرجان با ماشین یکساعت و نیمی راندیم تا به محل کارخانه رسیدیم.کارخانه فولادی که یکی از طرح های هفتگانه دولت قبلی در زمینه تولید فولاد بود که علیرغم توصیه های مکرر کارشناسان این صنعت مبنی بر عدم تاسیس اینگونه صنایع در محل های کم آب،با سرسختی و لجاجت این کار را کردند و حالا با توجه به پدیده کم آبی ،کار با نگرانی ادامه دارد.
در راه بازگشت از نیریز تا شیراز را باز با ماشین برگشتیم تا از آنجا با هواپیما به تهران بیاییم و یک بار دیگر با لطف خدا در قرار دادن همه نعمتها در این سرزمین آشنا شویم.
نیریز خود شهر انار است و آن هم اناری که از انار ساوه هم مقبول تر و مشهورتر است.شهر بعدی استهبان بود،شهر معروفترین انجیر ایران.سبحان الله،تا چشم کار می کرد اطراف جاده پر بود از درخت های انجیری که تا پای کوه ادامه داشتند و انگار پارک و بوستان طبیعی به وسعت هزاران هکتار از این درخت ،درست شده بود و تا دامنه کوه ها ادامه داشت.شهر بعدی فسا بود،شهر لیموهای معروف شیراز.بعید می دانم در هیچ کجای دنیا لیمو ترشی به عطر و طعم لیموهای این شهر یافت شود و سرتاسر راه چقدر زیبا و چشم نواز بود.
اگرچه بی نظمی و سوئ مدیریت حاکم بر فرودگاه شیراز کمی از این خاطره زیبا را مکدر نمود اما همچنان بر این عقیده استوارم که:

اگر ایران به جز ویران سرا نیست

من این ویران سرا را دوست دارم
اگر تاریخ ما افسانه رنگ است

من این افسانه ها را دوست دارم
نوای نای ما گر جان گداز است

من این نای و نوا را دوست دارم
اگر آب و هوایش دلنشین نیست

من این آب و هوا را دوست دارم
به شوق خار صحراهای خشکش

من این فرسوده پا را دوست دارم
من این دلکش زمین را خواهم از جان

من این روشن سما را دوست دارم
اگر بر من ز ایرانی رود زور

من این زورآزما را دوست دارم
اگر آلوده دامانید اگر پاک
من ای مردم شما را دوست دارم

سرزمین خوب من

چهارشنبه گذشته ساعت چهار و ربع صبح بعد از نماز از خانه بیرون زدم تا به موقع به فرودگاه برسم .ساعت شش و نیم در فرودگاه ارومیه به زمین نشستیم و در یک هوای پاک و خنک که همه خستگی ها را از بین می برد ،به سمت شمال غربی ارومیه به راه افتادیم.تا پانزده کیلومتری مرز ایران و ترکیه رفتیم و از بخش سرو(بر وزن درو) هم جلوتر رفتیم و از دامنه کوهی شروع به بالارفتن نمودیم.آنقدر در جاده خاکی بالا رفتیم تا خودرو سمند حامل ما از رفتن بازماند.
با تلفن،جیپی به دنبال ما آمد و بقیه راه را تا قرارگاه ایجاد شده برای معدن مورد نظر با جیپ پیمودیم.
جای شما خالی،روستاییان ده مجاور منتظر ما بودند و با نان محلی و ماست محلی و هندوانه و چای داغ و خوش عطری که بر سفره ای گسترده بودند،صبحانه ای خوشمزه و خوش طعم به ما دادند و پس از استراحت کوتاهی با ماشین های قوی دو دیفرانسیل ، کوهنوردی با خودرو را ادامه دادیم و روی سنگهای کوه تا بالاترین نقطه آن بالا رفتیم.فضایی پر از کبک و روباه و شانه به سر و….. مدتها بود که این حیوانات را از نزدیک ندیده بودم.
در قله کوه در سمت چپ دریاچه خشک شده ارومیه را می دیدی و از سمت راست و در فاصله کمی تپه ها و جاده های ترکیه را و از روبرو دشت سبز و با صفای “سرو” را و باد خنک و روحبخشی وجودت را با خود به بهشت ذهنی می برد که اصلا دلم نمی خواست از این عالم در بیایم ،اما چه کنم که همانشب در دل سرو صدای ماشینها و در هوای آلوده و خفه کننده تهران در حال بازگشت از فرودگاه به خانه بودم و زیر لب با خود زمزمه می کردم که:
اگر ایران به جز ویران سرا نیست

من این ویران سرا را دوست دارم
اگر تاریخ ما افسانه رنگ است

من این افسانه ها را دوست دارم
نوای نای ما گر جان گداز است

من این نای و نوا را دوست دارم
اگر آب و هوایش دلنشین نیست

من این آب و هوا را دوست دارم
به شوق خار صحراهای خشکش

من این فرسوده پا را دوست دارم
من این دلکش زمین را خواهم از جان

من این روشن سما را دوست دارم
اگر بر من ز ایرانی رود زور

من این زورآزما را دوست دارم
اگر آلوده دامانید اگر پاک
من ای مردم شما را دوست دارم

چه کرده ایم با طبیعتی که خدا برای انسان خلق کرد؟!

سرزمین عجایب 2

نمی دانم تا بحال 14 ساعت نشستن داخل هواپیما را تجربه کرده اید یا خیر؟

برای آدم های عادی هم طاقت فرسا و کلافه کننده است،چه برسد به آدم چاقی چون من که به زور روی این صندلی های تنگ جاگرفته باشد!تصور کنید که فیلی را درون قفس یک پرنده به زور جا دهند و بگویند 14 ساعت تکان نخور تا مزاحم دیگران نباشی!اما به هر صورت رسیدیم و خسته و کوفته به سمت در هواپیما راه افتادیم تا با اتوبوس به سمت ترمینال خروجی فرودگاه برویم.

همینکه از در هواپیما خارج می شوی ،احساس سوزش گلو و سینه می کنی که حاصل فرو دادن پاک ترین هوای دنیا به داخل ریه هاست!این ریه ها عادت به هوای تمیز ندارند و در نتیجه به سرعت عکس العمل نشان می دهند.اما پس از یکی دو دقیقه همه خستگی هایت رفع می شود و احساس خوب و مفرحی به تو دست می دهد.معجزه سیالیت هوای پاک در بدن را به خوبی می توان در اینجا فهمید،انگار وارد چادر اکسیژن شده ای.

سال گذشته ملبورن استرالیا یکی از سه شهر دنیا بود که پاک ترین هوای جهان را داشت و من اکنون در حال تنفس این هوا بودم.چگونه از این نعمت برخوردارند؟

به نظر من به دلایل زیرتوانسته اند این نعمت خدادادی را حفظ نمایند:

اول – وفاداری به طبیعتی که خدا برایشان خلق نموده است.آنطور که آنجا پرس و جو کردم ،در استرالیا نه تنها قطع درختان و گیاهان جرایم جدی و سنگین و بدون اغماضی دارد بلکه حتی درختی را که بطور طبیعی یا بر اثر حوادث سقوط می کند،کسی حق ندارد دست بزند و مامورین شهرداری با ریختن خرده چوب های کوچک در اطراف آن هم منظره زیبایی بوجود میاورند و هم امکان ریشه دواندن دوباره آن درخت را از طریق قسمتهایی که در مجاورت خاک قرار دارند،فراهم میاورند(یکی از این درخت های ریشه دوانده از طرف شاخه هایش در خاک را در یک جنگل هودم دیدم).

دوم – نگهداری باور نکردنی محیط زیست و گیاهان ،مثلا در نقطه ای از یک فضای سبز طبیعی تعداد زیادی لیوان پلاستیکی آبی رنگ بر روی زمین دیدم،اما با کمال تعجب فهمیدم اینها اتفاقی اینجا نیستند ،بلکه دور هزاران ساقه خیلی کوچک یک نوع گیاه که در حال از بین رفتن بود،کیسه نایلونی آبی رنگی کشیده اند تا مردم آنها را لگد نکنند و در نتیجه بعد از مدتی حمایت چرخه تکثیر طبیعی آنها دوباره تکرار گردد!

سوم – با بنزین لیتری پنج هزار تومانی و گازوییل گرانتر از این قیمت چاره ای نداری که تا حد ممکن از قطار شهری،تراموا،و اتوبوس های برقی که به وفور تمام شهر را پوشش می دهند و خیلی ارزانتر هستند،استفاده کنی.

به این ترتیب هم ترافیک کمتری دارند و هم آلودگی هوای خیلی کم.

و اینگونه است که این مردم همان هوایی را به داخل ریه هایشان میفرستند که در کارخانه خلقت الهی فرموله شده و از حداقل آلودگی برخوردار است.وفاداری به سنت و اراده الهی یعنی همین!

جوان خسته!(1)

برای رفتن به فرودگاه،آژانسی درخواست کردم.جوانی خوشرو و مودب با پرایدش آمد.همان اول کار کرایه را پرسیدم.گفت:نه هزار تومان.تقدیمش کردم و هرچه حساب کردم با توجه به هزینه ها مبلغ کمی به نظرم آمد.

از او پرسیدم:روزی چند ساعت کار می کنی؟

-پانزده تا شانزده ساعت.

-چند بار در این مدت مسافر به تو می خورد؟

-هشت تا ده بار؟

-خرج زندگی را کفاف می دهد؟

-در حدی که بخورم و زنده باشم!بطور متوسط روزی هشتاد هزار تومان از این راه عایدم می شود.شانزده هزار تومان کمیسیون آژانس است و در همین حدود پول بنزین.حدود ده هزار تومان هم استهلاک روزانه خودرو.می ماند حدود چهل هزار تومان در روز که اگر یک روز در هفته هم بخواهم استراحت کنم و روزهایی هم که دو سه روز تعطیلی پشت سر هم هست به خاطر خلوتی تهران تقریبا مسافری نداریم،می توان به ماهی هفتصد تا هشتصد هزار تومان در ماه دلخوش بود.که از این مبلغ هم باید ماهی صد تا دویست هزار تومان بابت خرید یک خودروی نو بعد از پنج سال کنار گذاشت!

گفتم :چرا کار دیگری نمی کنی؟

گفت شما بگو چه کنم؟