برچسب ها بـ ‘فرشته’

شاعر و فرشته

شنبه, 21 می, 2016

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند
فرشته، پَری به شاعر داد و شاعر، شعری به فرشته
شاعر پَر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت
فرشته، شعرِ شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه ی عشق گرفت
خدا فرمود: دیگر تمام شد
دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود
زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است
و فرشته ای که مزه ی عشق را بچشد، آسمان برایش کوچک

مقالات ۴۷

یکشنبه, 8 می, 2016

عشق ۷

هرچند وقت یکبار قلبت را به فرشته ها نشان بده و از آنها بخواه قلبت رامعاینه کنند.دریچه هایش را، ورودی ها و خروجی هایش را و ببینند بهاندازه ی کافی ذخیره شادمانی در قلبت داری یا نه!!اگر ذخیره ی شادمانی هایت دارد تمام می شود باید بروی پشت پنجره و بهآسمان نگاه کنی. آنقدر منتظر بمان و به آسمان نگاه کن تا بالاخره خداوند از آنجا رد بشود؛آن وقت صدایش کن؛به نام صدایش کن؛او حتماً برمی گردد و به تو نگاه می کند و از تو میپرسد که چه می خواهی؟؟!تو صریح و ساده و رک بگو.هر چیزی که می خواهی از خدا بخواه. خدا هیچ چیز خوبی را از تو دریغ نمی کند.
شادمان باش. او به تو زندگی بخشیده است و کمکت می کند که زنده بمانی. از او کمک بگیر.از او بخواه به تو نفس، پشمک، چرخ و فلک، قدم زدن، کوه، سنگ، دریا، شعر، درخت… تاب، بستنی، سجاده، اشک، حوض، شنا، راه، توپ، دوچرخه، دست، آلبالو، لبخند، دویدن و …عشق… بدهد.
او همیشه هست.در لحظات سخت ممکن است از شدت اضطراب و ترس فراموشش کنی و این بزرگترین خطاست،چون در این لحظات بیش از همیشه محتاج اویی.اما نگران نباش!اگر تو هم فراموشش کنی،او با توست و یاریت می کند.

غیرت

شنبه, 6 سپتامبر, 2014

کاش می دانستم این نوشته از کیست:
فرشته کنار بسترش آمد و قرصی نان برایش آورد و گفت: چیزی بخور! پهلوان رنجور. سال هاست که چیزی نخورده ای. گرسنگی از پای درت می آورد. ما چیزی نمی خوریم چون فرشته ایم و نور می خوریم.
تو اما آدمی ، و آدم ها بسته نان و آبند.
پهلوان رنجور لبخند زد، تلخ و گفت: تو فرشته ای و نور می خوری، ما هم آدمیم و گاهی به جای نان و آب، غیرت می خوریم. تو اما نمی دانی غیرت چیست، زیرا آن روز که خدای غیور غیرت را قسمت می کرد تو نبودی و ما همه غیرت آسمان را با خود به زمین آوردیم.
فرشته گفت: من نمی دانم اینکه می گویی چیست، اما هر چه که باشد ضروری نیست، چون گفته اند که آدم ها بی آب و بی نان می میرند. اما نگفته اند که برای زندگی بر زمین ، غیرت لازم است.
پهلوان گفت: نگفته اند تا آدم ها خود کشفش کنند. نگفته اند تا آدم ها روزی بپرسند چرا آب هست و نان هست ولی زندگی نیست؟
نگفته اند تا آدم ها بفهمند آب را از چشمه می گیرند و نان را از گندم. اما غیرت را از خون می گیرند و از عشق و غرور.
فرشته چیزی نگفت چون نه از عشق چیزی می دانست و نه از خون و نه از غرور.
فرشته تنها نگاه می کرد.
پهلوان به فرشته گفت : بیا این نان را با خودت ببر. هیچ نانی دیگر ما را سیر نخواهد کرد. ما به غیرت خود سیریم.
فرشته رفت. فرشته نان را با خود به آسمان برد و آن را بین فرشته ها قسمت کرد و گفت: این نان را ببویید.این نان متبرک است. این نان به بوی غیرت یک انسان آغشته است

ساده که باشی

سه‌شنبه, 16 جولای, 2013

ساده که باشی

ساده که باشی همه چیز خوب میشود… خودت… غمت… مشکلت… غصه ات…

 

هوای شهرت
آدمهای اطرافت
حتی دشمنت

یک آدم ساده که باشی
برایت فرقی نمیکند که تجمل چیست
که قیمت تویوتا لندکروز چند است
فلان بنز آخرین مدل ، چند ایربگ دارد

مهم نیست
نیاوران کجاست
شریعتی و پاسداران و فرشته و الهیه
کدام حوالی اند

رستوران چینی ها
گرانترین غذایش چیست

ساده که باشی
همیشه در جیبت شکلات پیدا میشود
همیشه لبخند بر لب داری

بر روی جدولهای کنار خیابان راه میروی
زیر باران ، دهانت را باز میکنی و قطره قطره مینوشی

آدم برفی که درست میکنی
شال گردنت را به او میبخشی

ساده که باشی
همین که بدانی بربری و لواش چند است
کفایت میکند
نیازی به غذای چینی نیست
آبگوشت هم خوب است

ساده که باشی……

عارفانه ها ۳۷

چهارشنبه, 2 ژانویه, 2013

من نه فرشته ام و از جنس آسمون ،

 و نه به قول اون شاعر معروف یک سنگ تیپا خورده ،

 من فقط یه آدمم ،یه آدم که گاهی زیادی مهربونه گاهی زیادی حساسه و گاهی هم زیادی مغرور ،

آدمی که دوست داره همه رو دوست داشته باشه و با همه زلال باشه اما افسوس که آدمای دیگه گاهی این چیزا رو حس نمی کنن !!
کاش خدای اون بالاها آدمایی رو سر راه هم قرار بده که حرف همو بفهمن ، به یه چیز بخندن ، برای یه چیز اشک بریزن ، و فهم و ادب و ایمان چاشنی صداقت کلامشون باشه .

 به همون خدای آسمونا اینا شعر نیست شعار نیست…

عارفانه ها ۲۵

چهارشنبه, 10 اکتبر, 2012

در سراسر این مسیر کسانی که از کنار جویبارک خرد می گذرند در آن می نگرند.از زلالی و پیوستگی که در اوست،جویبار را نمی بینند.عکس خود را در آن،در زلالی آب می بینند.اما چه کند جویبار خرد اگر یک گذرنده در آن تصویر دیو را می بیند و گذرنده دیگر تصویر فرشته را در آن منعکس می یابد؟

با وجود دریا جویبار نمی تواند از هستی دم زند،لاجرم نادیده می ماند و به هیچ حساب نمی آید،گذرندگان هم جویبار را نمی بینند، فقط خود را می بینند که عکس خودی های آنهاست و لاجرم جز نقص و شر و عیب نیست.

من که جویبار خردم،چنان با شور و هیجان به دنبال سرنوشت خویش به دنبال دریا که در دوردستها آغوش گشوده است می شتابم که غوغای این گذرندگان را نمی شنوم و از بانگ و غلغله آنها نه اندوه به دل راه می دهم و نه دچار بیم می شوم.در طول راه گاه گل آلودم،گاه کف کرده ام،گاه زلالم و گاه بیرنگ و این دگرگونی هایی که در طول راه برای من پیش می آید به تصویر ضمیر آنها کاری ندارد.

پدر و مادر

شنبه, 8 سپتامبر, 2012

آدما تا وقتی کوچیکن دوست دارن برای مادرشون هدیه بخرن اما پول ندارن.
وقتی بزرگتر میشن ، پول دارن اما وقت ندارن.
وقتی هم که پیر میشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن!…
به سلامتی همه مادرای دنیا…

****************

 

 

پدرم ، تنها کسی است که باعث میشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم میتوانند مرد باشند !

******************

 

شرمنده می کند فرزند را ، دعای خیر مادر ، در کنج خانه ی سالمندان …

 

**********************


خورشید
هر روز
دیرتر از پدرم بیدار می شود
اما
زودتر از او به خانه بر می گردد !

****************


به سلامتیه مادرایی که با حوصله راه رفتن رو یاده بچه هاشون دادن
ولی تو پیری بچه هاشون خجالت میکشن ویلچرشونو هل بدن !!!

*******************

 

 

سرم را نه ظلم می تواند خم کند ،
نه مرگ ،
نه ترس ،
سرم فقط برای بوسیدن دست های تو خم می شود مادرم ؛

*****************

 

سلامتیه اون پسری که…
..
۱۰سالش بود باباش زد تو گوشش هیچی نگفت…
..
 ۲۰سالش شد باباش زد تو گوشش هیچی نگفت….
… … … … ..
 ۳۰سالش شد باباش زد تو گوشش زد زیر گریه…!!!
..
باباش گفت چرا گریه میکنی..؟
..
گفت: آخه اونوقتا دستت نمیلرزید…! :

***************

 

 

همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم
که با هر بار تراشیده شدن، کوچک و کوچک تر میشود…

ولی پدر …
… … … …
یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند
خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست
فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد …
******************


(( قند )) خون مادر بالاست .
دلش اما همیشه (( شور )) می زند برای ما ؛
اشک‌های مادر , مروارید شده است در صدف چشمانش ؛
دکترها اسمش را گذاشته‌اند آب مروارید!
حرف‌ها دارد چشمان مادر ؛ گویی زیرنویس فارسی دارد!
دستانش را نوازش می کنم ؛ داستانی دارد دستانش .

 

***************************


دست پر مهر مادر
تنها دستی ست،
که اگر کوتاه از دنیا هم باشد،
از تمام دستها بلند تر است…

 

*****************

 

پدر و پسر داشتن صحبت میکردن!!
پدر دستشو میندازه دوره گردنه پسرش میگه پسرم من شیرم یا تو؟
پسر میگه : من..!! 
… … …
پدر میگه : پسرم من شیرم یا تو؟؟!!
پسر میگه : بازم من شیرم…
پدر عصبی مشه دستشو از رو شونه پسرش بر میداره میگه : من شیرم یا تو!!؟؟
پسر میگه : بابا تو شیری…!!
پدر میگه : چرا بار اول و دوم گفتی من حالا میگی تو ؟؟
پسر گفت : آخه دفعه های قبلی دستت رو شونم بود فکر کردم یه کوه پشتمه اما حالا…
به سلامتی هرچی پدره

 

*********************


مادر
تنها کسیست که میتوان “دوستت دارم”‌هایش رااا باور کرد
حتی اگر نگوید…???

*******************

 

سلامتی اون پدری که شادی شو با زن و بچش تقسیم میکنه
اما غصه شو با سیگار و دود سیگارش!

 

**************************

 

مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری! مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده تو ،دلواپسی! مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بیداری ! مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد! مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود!
مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن….

 

*************************

 

پدرم هر وقت میگفت “درست میشود”…
تمام نگرانی هایم به یک باره رنگ میباخت…!

*************************

 

مردان پیامبر شدند؛
و زنان مادر؛
قداست پیامبران را توانسته‌اند به زیر سوال ببرند؛
ولی قداست مادران را هرگز..!

 

************************

 

آدم پیر می شود وقتی مادرش را صـــــــــــــــــــــــــــــ دا میزند اما جوابی نمیشنود………
ممماااااااااااادددددددررررررر. ………….

***************************

 

 

تو ۱۰ سالگی : ” مامان ، بابا عاشقتونم”
تو ۱۵ سالگی : ” ولم کنین “
تو ۲۰ سالگی : ” مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم”
… … …
تو ۲۵ سالگی : ” باید از این خونه بزنم بیرون”
تو ۳۰ سالگی : ” حق با شما بود”
تو ۳۵ سالگی : “میخوام برم خونه پدر و مادرم “
تو ۴۰ سالگی : ” نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم!!!!”
تو  هفتاد سالگی : ” من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا پدر و مادرم الان اینجا باشن …!
***********************

 

 

 

بهشت از آن مادران است در حالی که به جز پرستاری و نگهداری از فرزندان ، هیچ حق دیگری نسبت به آتها ندارند و برای بیشتر چیزها اجازه ی بابا لازم است !!!!!

*************************

 

وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره ، میفهمی پیر شده ! وقتی داره صورتش رو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ، میفهمی پیر شده ! وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، میفهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه… و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو هستش ، دلت میخواد بمیری

***********************

 

 

اگر ۴ تکه نان  خیلی خوشمزه وجود داشته باشد و شما ۵ نفر باشید
کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمی آید (( مادر )) است

او خوشبخت بود!

سه‌شنبه, 19 جولای, 2011

او خوشبخت بود،چون هیچ سوالی نداشت.

اما روزی سوالی به سراغش آمدو از آن پس خوشبختی دیگر محال بود.

او از خدا معنی زندگی را پرسید.اما خدا جوابش را با سوال خودش داد وگفت:اجابت تو همین سوال است.سوالت را بگیر و در دلت بکار و فراموش نکن که این دانه ای است که آب و نور می خواهد.

او سوالش را کاشت.آبش داد و نورش داد و سوالش جوانه زد و شکفت و ریشه کرد.ساقه و شاخه و برگ و هر ساقه سوالی شد و هر شاخه سوالی و هر برگ سوالی.

و او که روزی تنها یک سوال داشت،امروز درختی داشت که از هر شاخه اش صدها سوال آویزان بود و هر برگی تازه،دردی تازه بود و هر بار که ریشه بیشتر فرو می رفت،درد او نیز عمیق تر می شد.

فرشته ها می ترسیدند.فرشته ها از آن همه سوال ریشه دار می ترسیدند.اما خدا می گفت:نترسید.درخت او میوه خواهد داد و باری که این درخت می آورد،معرفت است.

فصل ها گذشت و دردها گذشت و درخت میوه داد و بسیاری آمدند و جوابهای آن را چیدند.اما در دل هر میوه ای باز دانه ای بود و هر دانه،خود آغاز درختی است.پس هر که میوه ای برد،در دل خود بذر سوالی را کاشت.

و این معنی زندگانی آدم هاست.