عطش

رودها اطراف من جاری بود لیکن عطش
رفع نگردد جز ز جاری چشمه الطاف تو
نازنین من در فراقت دم به دم سوزم چو شمع
شوق آن دارم بمیرم در میان مرمرین آغوش تو
یا بمیرانم ز هجرت یا که جانی تازه ده
با سخن هایی به مهر وبوسه از لبهای تو
دوستت دارم چو جانم ای تو روح و هستی ام
تا نگیرم کام دل از لطف تو ،منزلگهم درگاه تو

مقالات 53

عشق 13

از تو به خاطر این همه لطف و هدیه ای که به من دادی سپاسگزارم.تو مخزن عمر مرا با شادی و عشقی پر کردی که تا زمانی که زنده ام دلم را گرم و پرشور نگه دارد و خدا می داند که جز من ،چند نفر دیگراز این موهبت الهی برخوردارند ، نمی دانم اما می دانم که جمعیت طایفه عاشقان بسیار کم است ،اما همین ها هستند که می توانند دنیا را آباد کنند.با مدد عشق و با یاد دائمی معشوق،و در این طایفه محبوب و معشوق من،تویی.

چنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتد

تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم

به دریایی درافتادم که پایانش نمی‌بینم

کسی را پنجه افکندم که درمانش نمی‌دانم

فراقم سخت می‌آید ولیکن صبر می‌باید

که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم

شبان آهسته می‌نالم مگر دردم نهان ماند

به گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم

دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت

من آزادی نمی‌خواهم که با یوسف به زندانم

مقالات 39

با اجازه آقای نادر ابراهیمی 3

 از تو به خاطر این همه لطف و هدیه ای که به من دادی سپاسگزارم.تو مخزن عمر مرا با شادی و عشقی پر کردی که تا زمانی که زنده ام دلم را گرم و پرشور نگه دارد و خدا می داند که جز من ،چند نفر دیگراز این موهبت الهی برخوردارند ، نمی دانم اما می دانم که جمعیت طایفه عاشقان بسیار کم است ،اما همین ها هستند که می توانند دنیا را آباد کنند.با مدد عشق و با یاد دائمی معشوق،و در این طایفه محبوب و معشوق من،تویی.
چنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
به دریایی درافتادم که پایانش نمی‌بینم
کسی را پنجه افکندم که درمانش نمی‌دانم
فراقم سخت می‌آید ولیکن صبر می‌باید
که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم
شبان آهسته می‌نالم مگر دردم نهان ماند
به گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم
دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت
من آزادی نمی‌خواهم که با یوسف به زندانم

با اجازه شاعری که نمی شناسمش!

تیغ تیزی گربه دستت داد روزی ، روزگار
هرچه می خواهی ببر اما نبر نان کسی
چون رسیدی بر سر بیچاره و افتاده ای
هرچه می خواهی بکن اما مزن پا بر کسی
چون بدیدی چشم عاشق خیس و گریان از فراق
هرچه می خواهی بکن اما مکن نومید کسی
چون که دست روزگار باری به دوشت برنهد
هرکجا خواهی بنه اما منه دوش کسی
چون حریفان با بدی و دشمنی یادت کنند
هرچه می خواهی بگو اما مگو بد از کسی
گر شدی واقف به اسرار و گناهان بشر
هرکه را دیدی مگو از کار ننگین کسی
ما به دنیا آمدیم تا یار یکدیگر شویم
پس بشو یار کسان اما نشو بار کسی

از رهی معیری

 

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به
که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا
به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی
نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا
تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی
برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی
دل هوشمند باید که به دلبری سپاری
که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی
چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد
چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی
گله از فراق یاران و جفای روزگاران
نه طریق توست سعدی سر خویش گیر و رستی

نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی
نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی
نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی
نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی
ندارم خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی
بدیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی
کیم من؟ آرزو گم کرده‌ای تنها و سرگردان
نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی
گهی افتان و حیران چون نگاهی بر نظرگاهی
رهی تا چند سوزم در دل شب‌ها چو کوکب‌ها
به اقبال شرر تازم که دارد عمر کوتاهی

 

از علامه طباطبایی

علامه طباطبائی از قول استادشان مرحوم آقای قاضی می فرمودند:
« من از باباطاهر تعجب می کنم که در شعرش چنین سروده:
یکی درد و یکی درمان پسندد
یکی وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران
پسندم آنچه را جانان پسندد
چه طور باباطاهر گفته است: اگر جانان، هجران را پسندد، من هم آن را می پسندم.؟!
چگونه انسان می تواند این را بپذیرد؟! عاشق بر هر چیز صبر می کند اما بر فراق، صبر نمی تواند کرد.

 

**********

استاد محمد باقر موسوی همدانی مترجم تفسیر المیزان طی خاطراتی گفته است:
« علامه طباطبایی قرآن را در خود پیاده کرده بود، وقتی در تفسیر قرآن به آیات رحمت و غضب و یا توبه برمی خوردیم، ایشان منقلب می شد و اشکش از دیدگانش جاری می گردید و در این حالت که به شدت منقلب به نظر می رسید می کوشید من متوجه حالتش نشوم.
در یکی از روزهای زمستانی که زیر کرسی نشسته بودیم من تفسیر فارسی را می خواندم و ایشان عربی را نگاه می کردند، و در باب توبه و رحمت پروردگار و آمرزش گناهان بودیم، ایشان نتوانست به گریه بی صدا اکتفا کند و رسماً زد به گریه و سرش را پشت کرسی پایین انداخت و شروع کرد به گریه کردن.»

***********

جلسه درسی ایشان به نحوی بود که شاگردان شهامت اشکال کردن بر مباحث او را داشتند و اگر شاگردی به درس ایشان انتقادی داشت، با مهربانی و ملاطفت سخن او را گوش می‏داد و با کمال احترام او را متقاعد می‏کرد.
علامه از این که با صراحت بگوید: «نمی‏دانم»، ابایی نداشت. مکرر اتفاق می‏افتاد که می‏گفت: باید این موضوع را ببینم و یا این که لازم است در خصوص آن فکر کنم، بعد جواب دهم.
برای آن که ذهن شاگرد را به تحرک و پویایی وادارد، در جلسات خود می‏فرمود: به من استاد نگویید. ما یک عده‏ای هستیم که این جا جمع شده‏ایم و می‏خواهیم حقایق اسلام را بررسی کنیم و با هم کار می‏کنیم. من از آقایان خیلی استفاده می‏کنم.
تحمیل عقیده و تحکم فکر در برخورد با شاگردان نداشت. در مسائل طرح شده نظر خود را می‏گفت و بعد خطاب به حاضرین می‏فرمود: این موضوعی است که به ذهن ما رسیده است، خودتان بررسی کنید، بینید تا چه اندازه صحت دارد و مورد قبول است.