برچسب ها بـ ‘فاجعه’

تصویر نوشته ۱۳۷

سه‌شنبه, 15 اکتبر, 2019

نقد و تحلیل جباریت ۱۰

یکشنبه, 15 سپتامبر, 2019

بیان مثالی ساده می تواند فهم قضیه را راحت تر کند:
فکر کنید مشکلی پیش آمده و لازم است فردی در تار یکی شب ازجنگل عبور کند . برای یک فرد با جرأت کار مشکلی نیست و در صورت لزوم همراه داشتن چراغ قوه یا چوب دستی برای حفظ امنیت شخصی کافی خواهد بود . فرد کم جرأت تری اگر بخواهد این کار را انجام دهد وسیله ای مؤثرتر از چوب دستی (مثلاً چاقو یا میله ای آهنی و حداکثر هفت تیر) با خود حمل خواهد کرد . هر یک از این وسایل متناسب با رابطه بین انسان وموقعیتش می باشد.
اما بد نیست بدانیم که یک فرد ترسو به چنین موقعیتی چگونه پاسخ می دهد. او در آغاز از رفتن سرباز میزند و اگر نتوانست سعی می کند حداقل یک سری افراد مسلح را به همراه خود ببرد.
از این جا به بعد باید دو گروه از افراد “ترسو” را از یکدیگر متمایزنمود که گروه دوم به بحث ما بیشتر مربوط می شوند . یک گروه از افراد ترسو شدیداً از رفتن سرباز می زنند و در نهایت به نمایش های هیستریک متوسل می شوند و یا آن که از”شانس بد” در همان گام اول پایشان پیچ خورده و با فرود آمدن یکی از همان فاجعه های همیشگی یا بدشانسی های رایج که غالباً برای افراد بی شهامت پیش می آید صورت مسأله عبور ازجنگل را پاک می کنند و رفتن منتفی می شود. البته تمامی این ادا و اطوارها تحت پوششی از وقایع و رفتارهای حق به جانب و طلب کارانه انجام
می گیرد و فرد ترسو به گونه ای برخورد می کند که بالاخره اطرافیان وظیفه خود می بینند که او را دلداری دهند . رفتار او در این مواقع به گونه ای است که انگار لطف کرده و از تقصیر دیگران گذشته و آنان را مورد عفو قرار داده
است. اما در حقیقت او همان گونه که نمی تواند کوچک ترین مسؤولیت رفتارش را بپذیرد، نسبت به پیرامون “گناه کار” و مقصر خود نیز بخشش ندارد.
و اما ترسوهای گروه دوم، بزد لتر از آنند که به ترس خود اعتراف کنند و برای پوشاندن ترس خود از در تظاهر به قهرمانی وارد می شوند . چنین فردی تلاش می کند تا اطرافیانش را توجیه کند که این جنگل پایگاه محافظت شده دشمن است و جانیان بالفطره و دشمنان قسم خورده و بی رحم در آن مستقرند . با قبول این توضیحات او چنین نتیجه گیری می کند که راه حل اصلی در به آتش کشیدن جنگل است و باید به طور هم زمان با شعله ور شدن آتش، با به کارگیری تمام سلاح های موجود و به طورهمه جانبه جنگل را گلوله باران کرد. او خود نیز حاضر میشود تا عملیات را رهبری کند . در این فرآیند او خود در پشت سنگرهای محکم موضع گرفته و چندین محافظ نیز به دور خود میگمارد. فردای آن روز قهرمان داستان ها در معیت سربازانی که در شوق تشویق و ترفیع درجه بی تابی می کنند بدون کوچک ترین واهمه ای از دل جنگل نابود شده عبور می کند . این داستان در عرصه واقعیت جزییات دیگری را نیز به همراه دارد . اما برای درک منظور ما تا همین جا کافی به نظر می رسد.
آنچه در بالا بررسی شد، سرچشمه اصلی نیاز”روان نژندانه” شان ومقام و هم چنین نیاز به قدرت مشکلات و موانع موجود در راه به دست آوردن تعادل و جبران کمبودهاست.

به کجا می رویم؟

شنبه, 1 آگوست, 2015

با سرعتی باورنکردنی در حال نابودی خود هستیم!
با تولید و مصرف بی رویه سوخت های غیر استاندارد ،هوا را تا حد فاجعه باری آلوده کرده ایم.
با مصرف غیر مجاز آب های زیرزمینی کشور به مرز مرحله”مرگ زمین” رسیده ایم.
با استفاده و رها سازی انواع مواد شیمیایی مختلف در جای جای کشور،خاک مقدس خود را آلوده کرده ایم.
با قطع بی رویه درختان و جنگل ها(این مدافعان نجیب و بی ادعای محیط زیستمان) در حال تبدیل کشور به کویری بزرگ هستیم.
به راستی با خود چه می کنیم و به کجا می رویم چنین شتابان؟
وقت آن نرسیده که امید از همه ببریم و هریک از ما خود یک احیاکننده محیط زیستمان شویم؟

آلودگی هوا

شنبه, 7 دسامبر, 2013

آلودگی هوا در تهران و شهرهای بزرگ کشور بیداد می کند و یک فاجعه عمومی در حال شکل گرفتن است.

فاجعه ای که در آن خوش شانس ها می میرند و بدشانس ها به بیماری هایی دچار می شوند که روزی چند بار آرزوی مرگ می کنند و زندگی وحشتناکی خواهند داشت.

از بیان این مطالب قصد ناامید کردن شما را ندارم ،بلکه به دنبال چاره ای هستم.

به نظر می رسد مسئولین به این امر به هیچ وجه توجه کافی ندارند،پس بیایید ببینیم خود چه می توانیم بکنیم؟

من آنچه به ذهنم می رسد خواهم نوشت.از شما هم درخواست می کنم راه حل های خود را ارائه دهید.هر قدم حتی بسیار کوچک هم می تواند ما را به سمت فضایی سالم تر و پاک تر ببرد:

۱ – روزهایی که می توانیم با وسایل حمل و نقل عمومی کار خود را انجام دهیم ،از استفاده از خودرو شخصی اجتناب کنیم.

۲ – شاید هر یک بتوانیم نهالی در محیط اطراف منزل یا محیط کارمان بکاریم و خود از آن مراقبت کنیم.در تهران این یعنی چند میلیون درخت بیشتر!

۳ – با خاموش کردن خودرو در توقف های طولانی،آلودگی را کمتر نماییم.

۴ – وسایل گاز سوز منزل را تا حد ممکن سالم و سرویس شده نگهداریم.

شما چه به فکرتان می رسد؟

تنهایی آدم ها(۲)

چهارشنبه, 25 می, 2011

من این حکایت را بر اساس یک روایت واقعی از یک دوست در قسمت اول نوشتم و بر اساس نظرات همدلان معبد نوعدوستی و با تخیلات خودم ادامه اش دادم تا باهم به یکی از بزرگترین معضلات امروز جامعه ایرانی که همان طلاق عاطفی است بپردازیم.آمارها می گویند پنجاه درصد ازدواج های بیست سال گذشته به طلاق واقعی یا طلاق عاطفی منجر شده است و اگر راست باشد این یعنی فاجعه سقوط اجتماعی.

به دو نکته نیز اشاره می کنم:

اول اینکه مثل مطالب عرفان و رسالت بشر در پایان این بحث نقطه نظرات شخصی خود را اعلام خواهم نمود.

دوم اینکه هم راوی قسمت اول یک مرد بوده و هم نویسنده قسمت دوم.بد نیست شما خانم ها هم قسمت دوم را از دید یک خانم بصورت یک حکایت کوچک در بخش نظرات بنویسید تا موضوع از منظر هردو جنسیت مخلوق خدا بررسی شود.من چشم در راهم.

و اما ادامه داستان از دید یک مرد:

به اصرار دخترشان،زن و مرد تصمیم گرفتند به یک روانشناس و مشاورخانواده خیلی معروف مراجعه کنند شاید فرجی در زندگیشان پیدا شود. موقعی که مرد به مطب دکتر مراجعه کرد،همسرش را دید که با دیدن او پشتش را به طرفش کرد و کراهت خود را از دیدن او ابراز نمود.

مرد آرام نشست.به منشی دکتر هم گفت که دونفری پیش دکتر وقت دارند.نیم ساعتی نشستند تا داخل شدند.دکتر قضیه را پرسید .مرد توضیح داد که دخترشان برای ایشان وقت گرفته و دکتر پس از مطالعه مطالبی که دختر این دونفر قبلا به او گفته بود ،گفت: بفرمایید.

مرد گفت:ما آمدیم تا شما ما را راهنمایی بفرمایید.اگر هم سوالی دارید،در خدمتتان هستیم.

زن شروع به صحبت نمود:آقای دکتر این مرد یک دروغگوی خیانتکار است.از ابتدای زندگی با همه نداریهاش ساختم.همه به من گفتند که با او ازدواج نکن.اما من بخاطر سادگی و صداقتش با او ازدواج کردم.بعد از ازدواج کار می کردم که با تولد بچه دوممون از من خواست که کارمو ول کنم و به تربیت بچه ها برسم.اشتباه کردم و قبول کردم.خودش می دونه که من چقدر خارج رفتن و دیدن کشورهای مختلف را دوست دارم.به من قول داده بود که دوتا کوله پشتی می گیریم و دنیارو می گردیم اما هیچوقت این کارو نکرد.به من خیانت کرد و با زن دیگری هم بود و………….

حالا هم زندگی رو ول کرده و تنها زندگی می کنه.من امروز اومدم بگم یا باید منو طلاق بده و یا برگرده تو اون خونه و حتی اگر می خواد تو یک اتاق دیگه باشه که چشم من به او نیفته اما ظاهر رو بخاطر بچه هامون تحمل کنیم.

مرد تو تمام این مدت ساکت بود و سرش پایین بود.وقتی حرفهای زن تموم شد به آرامی شروع به صحبت کرد:

ما با عشق شروع به زندگی کردیم.اما به زودی با روشن شدن بی تربیتی و گستاخی و میل شدید ایشون به سلطه در همه موارد خانوادگی و اجتماعی و حتی کاری من،این رابطه سردتر و سردتر شد.من رابطه با زن دیگری رو کتمان نمی کنم.قبول دارم که اشتباه هم بود.اما دلیل روی آوردن من به کسی دیگر همین رفتار او بود.در مورد خارج رفتن ایشون هم تا بحال حداقل به هشت کشور دنیا سفر کرده و بعضی از کشورها را هم بیش از یک بار.چند تا خانم تو این دنیا این شانس را داشتند؟

در مورد ول کردن زندگی هم اولا ایشون بودند که چند سال قبل بی خبر من و بچه ها را بیست روزی ول کردند و رفتند.ثانیا باز هم علتش این گستاخی و آموزش عصیانیه که ایشون داره عملا و هرروز تو خانواده به همه یاد می ده.من دوباری که ایشون برای من احضاریه به دادگاه فرستاد هم به قاضی گفتم:اگر ایشون مثل همه زنهای دیگه در جایگاه خودش قرار بگیره و حریم ها را حفظ کنه،من حاضر به ادامه این شکنجه دائم روحی هستم.مثل ایشون بخاطر مصلحت بچه ها.در مورد طلاق هم باز به اصرار ایشون و وکیلی که گرفته بود اقدام کردیم اما باز هم ایشون وسط کار دبه کرد.

زن گفت:چون تو باید نصف زندگی رو به نام من کنی.

مرد لبخندی از سر درد زد و گفت:همه اش مال تو

زن گفت:من از تو چیزی نمی خوام!

مرد گفت:پس چرا این موضوع را مطرح می کنی؟

مشاور حرف هر دو را قطع کرد و گفت:ادامه ندهید.من همه چیز را فهمیدم.در زندگی دوطرف باید حداقل یکی از این دوچیز یا هردوشون باشه: عشق و اعتماد.در زندگی شما دوتا هیچیک وجود نداره.پس بهتره از هم جدا شوید.این هم به نفع شما دونفره و هم به نفع بچه هاتون.

من برای شما کاری نمی توانم بکنم.به سلامت!

بیرون مطب منشی صد و پنجاه هزار تومان بابت مشاوره انجام شده پول گرفت و زن و مرد هریک به سمتی رفتند ،در حالی که هردو به یک موضوع فکر می کردند:ممکنه جدایی برای ما دونفر خوب باشه،اما کی می گه به نفع بچه هاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از دکتر شریعتی

دوشنبه, 7 فوریه, 2011

 

همه در هم گم شده اند؛…

اما چه باک ؟ که راه استوار و مطمئن است.

خود را یافتن و راه را گم کردن، ” فاجعه ” است؛

خود را در راه گم کردن ، ” نجات ” است ؛

و بالاتر از آن، خود را راه کردن ” عبادت ” است.

که عبادت یعنی : ای سنگلاخ خشن، ای مرداب عفن، ای بلندی غرور و ای پستی ذلت، خود را بکوب. راهی هموار شو در زیر پای اراده خداوند؛ تا بر تو نرم و زیبا بگذرد. در تو-همچنان که در جوهر حیات و در فطرت جهان- جریان یابد