دل نوشته 23

بیچاره جوان های امروزی
صدای نوک زدن دارکوب ها را به درخت،فقط می توانند با هدفون موبایلشان بشنوند،
و لشگر سپاهیان چشم نواز و زیبای سنجاقک ها و پروانه ها فقط در فیلم ها ببینند،
هرگز شانه به سرهای زیبا را از نزدیک ندیده اند،حتی در باغ وحش ها!
و بیچاره ما پیرترها که این ها دوستان دوران کودکی مان بودند و حالا نیستند و ما باقی مانده ایم.
مانده ایم با ساختمان های بتنی و آسفالت و ماشین و آلودگی هایش.
صدای گوش خراش وسایل موتوری حتی نیمه شب ها نیز آزارمان می دهند.
مناظر پیش چشممان را وسایل ناخوشایندی تشکیل داده اند.
و نامش را نهاده ایم: تمدن!
چند وقت است که صدای رودخانه ها نشنیده اید؟
و صدای باد را هنگامی که لای برگ های درختان تبریزی می دمد.
و صدای پرندگان جنگل را؟
آیا تاکنون دست هایت را در آب زلال و سرد چشمه ای فروبرده و با دستهایت از آب چشمه خورده ای؟
یادباد آن روزگاران یادباد

پس از سال ها…….

پس از سال های طولانی دیدمش.

شاید حدود چهل سال بود که ندیده بودمش و در این سال ها بارها و بارها دلم یادش کرد و دلتنگ دیدن جثه زیبا و کوچکش شد.سنجاقک را می گویم.

آخر هفته گذشته رشت بودم و دیروز هنگام بازگشتن در حالی که منتظر آمدن خانواده بودم و در ماشین پنجره کنارم نیمه باز بود،سنجاقکی به آرامی روی لبه شیشه پنجره نشست و خدا می داند که چقدر خوشحال شدم!

کمی قربان صدقه اش رفتم و به او خوشامد گفتم و اینکه چقدر دلتنگش بودم.با گله پرسیدم :تو اصلا یاد من بودی؟

انگار با صدای قشنگ بالهایش به من گفت:اکر نبودم که الان اینجا نبودم.

-پس چرا تا بحال به من سر نزدی؟

-کجا؟در آن جنگل سیمان و بتن و آسفالت به نام تهران؟تو که خوب می دونی که من فقط در طبیعت محض و سبز زندگی می کنم.رفتی به جایی که ما توان زندگی نداریم.

-آخر در شهرهای شمال هم تو را نمی بینم.

-چون این شهرها را هم شما تهرانی ها تبدیل به زباله دانی کرده اید.می دانید چه جنایتی در حق طبیعت و ما حیوانات می کنید؟

چیزی برای گفتن نداشتم و جز شرمندگی حالی نداشتم!

گفت:یاد روزگاری که بصورت انبوه و لشگر با تو الفتی داشتیم،به خیر!

به همنوعانت بگو دوباره فضا را برای تکرار آن روزها آماده کنند.خدا دنیا را آنطوری دوست دارد.