برچسب ها بـ ‘سما’

زنده بنمودی مرا

دوشنبه, 22 ژانویه, 2018

زنده بنمودی از آن شهد لبان بار دگر
جان بیمار مرا ای چشمه لطف و صفا
از نوازش های پرمهر و صفای باطنت
من جوانی باز یافتم،یار پر لطف و وفا
نیست در عالم زبانی کو تواند بعد این
شکر این نعمت کند،ای مظهر مهر خدا
تو لطیفی و معطر، مثل باران بهار
تو دوای خسته جانی،میدهی دردم شفا
تو نگه بر این گنهکار پریشان دل مکن
همچو باران رحمتت را بر تنم جاری نما
تا که باز با قطره های همچو در لطف تو
نم نمک شادی بیاید ،من شوم غرق سما

عید فطر مبارک

دوشنبه, 26 ژوئن, 2017

من که خود دانم که بس ناقابل است         تو پذیرا باش که از سوی دل است
ای خدا ماه صیام بر ما گذشت
من در این شک که رضایت حاصل است؟
یا که در مهمانی ماه خدا                    قلب ما چون روز اول جاهل است
بارالهی……ای خداوند کریم
گر نبخشی کل زحمت باطل است
ما همه فانی و جاویدان تویی                از سما باران رحمت نازل است
بارشی زن بر دل این بنده ات
عید فطر آمد ولی دل غافل است
ای خدافطریه ای هم تو فرست                   خواست این بنده شفای عاجل است
تو خدایی من گدای درگهت
فطریه خواهم که این تن سائل است

دوستتان دارم!

دوشنبه, 21 اکتبر, 2013

شعر زیر را قبلا هم در این وبلاگ آورده ام،اما آنقدر برای من دلنشین و گویای احساس درونم است که دلم می خواهد سالی یک بار همه باهم دوباره بخوانیم و لذت ببریم. 

روان “پژمان بختیاری” با سرودن این شعر شاد باد و سربلند.

اگر ایران به جز ویران سرا نیست

من این ویران سرا را دوست دارم
اگر تاریخ ما افسانه رنگ است

  من این افسانه ها را دوست دارم
نوای نای ما گر جان گداز است

  من این نای و نوا را دوست دارم
اگر آب و هوایش دلنشین نیست

من این آب و هوا را دوست دارم 
به شوق خار صحراهای خشکش

من این فرسوده پا را دوست دارم 
من این دلکش زمین را خواهم از جان

من این روشن سما را دوست دارم 
اگر بر من ز ایرانی رود زور

  من این زورآزما را دوست دارم 
اگر آلوده دامانید اگر پاک

  من ای مردم شما را دوست دارم 

 

گل وصل

شنبه, 23 آوریل, 2011

نه سلامم  نه علیکم 
نه سپیدم   نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی 
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم  نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم 
نه گرفتار و اسیرم 
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم …

گر به این نقطه رسیدی 
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی 
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی 
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی

تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی

تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی 
تو خود اویی  بخود آی 
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی

و گلِ وصل بـچیـنی