برچسب ها بـ ‘سبو’

رضی الدین آرتیمانی

دوشنبه, 26 اکتبر, 2020

الهی به مستان میخانه‌ات
بعقل آفرینان دیوانه‌ات
به درّی که عرش است او را صدف
به ساقی کوثر، به شاه نجف
به رندان سر مست آگاه دل
که هرگز نرفتند جز راه دل
خدا یا بجان خراباتیان
کزین تهمت هستیم وارهان
به میخانه وحدتم راه ده
دل زنده و جان آگاه ده
مئی ده که چون ریزیش در سبو
بر ‌آرد سبو از دل آواز هو
بیائید تا جمله مستان شویم
ز مجموع هستی پریشان شویم
چو مستان بهم مهربانی کنیم
دمی بی‌ریا زندگانی کنیم

از صائب تبریزی

دوشنبه, 8 جولای, 2019

ما دستخوش سبحه و زنار نگشتیم
در حلقه ى تقلید گرفتار نگشتیم
خود را به سراپرده ى خورشید رساندیم
چون شبنم گل، بار به گلزار نگشتیم
در دامن خود پاى فشردیم چو مرکز
گرد سر هر نقطه چو پرگار نگشتیم
چون خشت نهادیم به پاى خم مى سر
بر دوش کسى همچو سبو بار نگشتیم
ما را به زر قلب خریدند ز اخوان
بر قافله از قیمت کم، بار نگشتیم
چون یوسف تهمت زده، از پاکى دامن
در چشم عزیزان جهان، خوار نگشتیم
صد شکر که با صد دهن شکوه درین بزم
شرمنده ى بیتابى اظهار نگشتیم
افسوس که چون نخل خزان دیده درین باغ
دستى نفشاندیم و سبکبار نگشتیم
فریاد که سوهان سبکدست حوادث
شد ساده ز دندانه و هموار نگشتیم
صائب مدد خلق نمودیم به همت
درظاهر اگر مالک دینار نگشتیم

الهی نامه

دوشنبه, 8 اکتبر, 2018

الهی به مستان میخانه ات

به عقل آفرینان دیوانه ات
الهی به آنان که در تو گمند

نهان از دل و دیده مردمند
تو خاکم گل ازآب انگور کن

سراپای من آتش طور کن
می یی ده که چون ریزمش در سبو

برآرد سبو از دل آواز هو
می یی که مرا وارهاند زمن

زآیین و کیف و زما و زمن
مغنی نوای طرب ساز کن

دلم تنگ شد مطرب آواز کن
بزن هرچه می خواهیم پا تا به سر

سر مست از پا ندارد خبر
مغنی سحر شد خروشی برآر

ز خامان افسرده جوشی برآر
الهی به جان خراباتیان

کزین تهمت هستیم وارهان

نه مرادم نه مریدم

دوشنبه, 17 سپتامبر, 2018

نه مرادم نه مریدم ،
نه پیامم نه کلامم،
نه سلامم نه علیکم،
نه سپیدم نه سیاهم.
نه چنانم که تو گویی،
نه چنینم که تو خوانی ونه آن گونه که گفتند و شنیدی.
نه سمائم،
نه زمینم،
نه به زنجیر کسی بسته و نه برده‌ی دینم
نه سرابم،
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم،
نه گرفتار و اسیرم،
نه حقیرم،
نه فرستاده پیرم،
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم، نه بهشتم
چنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه‌ گفتم،
نه‌ نوشتم،
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم.
حقیقت نه به رنگ است و نه بو،
نه به های است و نه هو،
نه به این است و نه او،
نه به جام است و سبو…
گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویم،
تا کسی نشنود آن راز گهربار جهان را،
آنچه گفتند و سرودند تو آنی …
خود تو جان جهانی،
گر نهانی و عیانی،
تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی
که خود آن نقطه عشقی
تو اسرار نهانی
همه جا تو
نه یک جای ،
نه یک پای،
همه‌ای
با همه‌ای
همهمه‌ای
تو سکوتی
تو خود باغ بهشتی.
تو به خود آمده از فلسفه‌ی چون و چرایی،
به‌ تو سوگند که این راز شنیدی و
نترسیدی و بیدار شدی،
در همه افلاک بزرگی،
نه که جزئی ،
نه چون آب در اندام سبوئی،
خود اوئی،
به‌خود آی
تا بدرخانه‌ی متروک هرکس ننشینی
و به‌ جز روشنی شعشعه‌ی پرتو خود
هیچ نبینی
و گل وصل بچینی
به‌خودآ.

قدرت مخرب ۳۶

یکشنبه, 19 آگوست, 2018

بیاید زنگار از دل هایمان بزداییم و آن را منور به نور حق که همان “عشق به همنوعان” است،نماییم.
همان عشقی که انگیزه و محرک ما در دفاع از مظلوم و تاختن به ظالم می نماید. تنها در این شرایط است که دنیا آنگونه می شود که خدا می خواهد.
مولانا میر رضی الدین ارتیمانی در ساقی نامه خود از خالق خود طلب ساغری می کند که او و سایر بندگانش را به رسالت خود رهنمون نماید تا در راه خدمت به بندگان خدا تلاش کند. بخوانید:
خدایا به جان خراباتیان ،
کزین تهمت هستی ام وارهان
به میخانه ی وحدتم راه ده ،
دل زنده و جان آگاه ده
که از کثرت خلق تنگ آمدم ،
به هر سو شدم سر به سنگ آمدم
میی ده که چون ریزی اش در سبو ،
بر آرد سبو از دل آواز هو
از آن می که در دل چو منزل کند ،
بدن را فروزان تر از دل کند
از آن می که چون چشمت افتد بر آن ،
توانی در آن دید حق را عیان
از آن می که چون عکسش افتد به باغ ،
کند غنچه را گوهر شب چراغ
به انگور میخانه ره پوی آه ،
چه می خواهی از مسجد و خانقاه
سحر چون نبردی به میخانه راه ،
چراغی به مسجد ببر شامگاه
نیاری چو تو تاب دیدار او ،
ز دیدار رو کن به دیوار او
نبرده است گویا به میخانه راه ،
که مسجد بنا کرده و خانقاه
خرابات را گر زیارت کنی ،
تجلـّی به خروار غارت کنی
نماز ار نه از روی مستی کنی ،
به مسجد درون بت پرستی کنی
توانی اگر دل به دریا زنی ،
که آن درّ یکتای پیدا کنی
زنی در سماعی ز می سرخوشی ،
سزد گر از این غصه خود را کشی
تو شادی بدین زندگی عار کو ؟ ،
گشودیم گیرم درت ، بار کو ؟
بیا تا به ساقی کنیم اتـّفاق ،
درون ها مصفـّا کنیم از نفاق
بیایید تا جمله مستان شویم ،
ز مجموع هستی پریشان شویم
چو مستان به هم مهربانی کنیم ،
دمی بی ریا زندگانی کنیم
بگیریم یک دم چو یاران به هم ،
که اینک فتادیم یاران ! ز هم
جهان منزل راحت اندیش نیست ،
ازل تا ابد یک نفس بیش نیست
سراسر جهان گیرم از توست و بس ،
چه اندوزی آخر در این یک نفس ؟
فلک بین چه با جان ما می کند ؟ ،
چه ها کرده است و چه ها می کند
بر آورده از خاک ما گرد و دود ،
چه می خواهد از ما سپهر کبود
نمی گردد این آسیا جز به خون ،
الهی که درگردد این سرنگون
من آن بی نوایم که تا بوده ام ،
نیاسایم ار یک دم آسوده ام
رسد هر دم از همدمانم غمی ،
نبودم غمی گر بدم همدمی
در این عالم تنگ تر از قفس ،
به آسودگی کس نزد یک نفس
از آن می که گر عکسش افتد بر آب ،
بر آن آب تبخاله افتد حباب
از آن می که گر شب ببیند به خواب ،
چو روز از دلش سر زند آفتاب
از آن می که چون شیشه بر لب زند ،
لب شیشه تبخاله از تب زند
از آن می که چون ریزی اش در کدو ،
همه قل هو الله تراود از او
از آن می که در خم چو گیرد قرار ،
بر آرد خم آتش بسان چنار
میی صاف از آلودگیّ بشر ،
مبدل به خیر اندرو جمله شر
میی معنی افروز و صورت گداز ،
میی گشته معجون راز و نیاز
به می گِل دلی ، جسم جانی کند ،
به باده زمین آسمانی کند
میی از منی و تویی گشته پاک ،
شود جان چکد قطره ای گر به خاک
به یک قطره آبم ز سر در گذشت ،
به یک آه بیمار ما ، در گذشت
چشی چون از این باده ، کوکو زنی ،
شوی چون از او مست و هو هو زنی
میی سر به سر مایه عقل و هوش ،
میی بی خم و شیشه در ذوق و جوش
میی سر به سر شور و مستی و حال ،
وزو یک قدم تا در ذوالجلال
دماغم ز میخانه بویی شنید ،
حذر کن که دیوانه هویی شنید
بگیرید زنجیرم ای دوستان ،
که پیلم کند یاد هندوستان
دماغم پریشان شد از بوی می ،
فرو نایدم سر به کاووس و کی

از میر رضی الدین آرتیمانی

دوشنبه, 6 نوامبر, 2017

خدایا به جان خراباتیان ،
کزین تهمت هستی ام وارهان
به میخانه ی وحدتم راه ده ،
دل زنده و جان آگاه ده
که از کثرت خلق تنگ آمدم ،
به هر سو شدم سر به سنگ آمدم
میی ده که چون ریزی اش در سبو ،
بر آرد سبو از دل آواز هو
از آن می که در دل چو منزل کند ،
بدن را فروزان تر از دل کند
از آن می که چون چشمت افتد بر آن ،
توانی در آن دید حق را عیان
از آن می که چون عکسش افتد به باغ ،
کند غنچه را گوهر شب چراغ
به انگور میخانه ره پوی آه ،
چه می خواهی از مسجد و خانقاه
سحر چون نبردی به میخانه راه ،
چراغی به مسجد ببر شامگاه
نیاری چو تو تاب دیدار او ،
ز دیدار رو کن به دیوار او
نبرده است گویا به میخانه راه ،
که مسجد بنا کرده و خانقاه

مقالات ۱۴

یکشنبه, 2 آگوست, 2015

از آدم تا انسان ۱۴

۶ – کشتن نفس
خوشا به سعادتت ای عزیز که تا بدین مرحله طی طریق کرده ای، اگر ترا چشمی غیربین مانده باشد و به اطرافت نگاهی بیندازی، خواهی دید که از آن انبوه بی حد همراهان در آغاز راه زندگی،اندکی تا بدینجا رسیده اند و ما بقی در مراحل و ایستگاه های قبلی به دلایل و انگیزه های مختلف مانده اند و ترجیح داده اند که همان “آدم”بمانند و قید انسان شدن را زده اند!
شریعتی که هدف آن رسیدن به مقام قرب جانان است،ایجاد شایستگی در وجود انسانها می کند تا برای قرار دادن و گذاشتن در معنی و گوهر معرفت در دلهایشان آماده شوند به همان گونه ای که صدف برای جای گرفتن در،آمادگی و استعداد و لیاقت لازم را دارد.
اکنون باید راه”طریقت”در پیش گیری.
طریقت از قرارگاه و جای پنهانی آن در آگاه است و نشانی آن را می داند و می شناسد و راه اقیانوسی را که آن در یعنی”حقیقت” در دامانش نهفته است به عاشقان واقعی و آماده شدگان حقیقی یعنی به صدف های آماده شده و پرداخته شده نشان می دهد و آنان را به طرف هدف،هدایت می کند و حقیقت دری است که در دریای بیکران حق تعالی جای دارد.
در شریعت ساختن باشد هدف
می کند آماده بهر در،صدف
چون طریقت دارد از آن در نشان
می برد با خود صدف را سوی آن
در حقیقت باشد ای جویای در
تا سبوی جان کنی زان بحر پر
هست اقیانوس عشق ذوالجلال
غرق شو در آن که تا یابی کمال
باشد آن دریا عظیم و بیکران
هرچه خواهی معرفت بینی در آن
اکنون تو باید از شاهراه”شریعت” وارد بزرگراه “طریقت” شوی،اما این را بدان که در همین آغاز این مرحله به دستگیری و مدد یک “راهنما” برای ادامه راه محتاجی.
او به تو خواهد گفت که:
بشوی اوراق اگر همدرس مایی
که درس عشق در دفتر نباشد

همچنین تو را نصیحت خواهد نمود که:

گر مرد نام و ننگی،از کوی ما گذر کن
ما ننگ خاص و عامیم،از ننگ ما حذر کن
سرگشتگان عشقیم،نه دل نه دین نه دنیا
گر راه بین راهی،در حال ما نظر کن
تا کی نهفته داری در زیر دلق زنار
تا کی ز رزق و دعوی،شو خلق را خبر کن
ای مدعی زاهد،غره به طاعت خود
گر سر عشق خواهی،دعوی زسر بدر کن
در نفس سرنگون شو،گر می شوی کنون شو
وز آب و گل برون شو،در جان و دل سفر کن
جوهر شناس دین شو،مرد ره یقین شو
بنیاد جان و دل را، از عشق معتبر کن
از رهبر الهی،عطار یافت شاهی
پس گر تو مرد راهی،تدبیر راهبر کن

آرزوی من

دوشنبه, 11 مارس, 2013

همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی

                            چه زیان ترا که من هم برسم به آرزویی

    به کسی جمال خود را ننموده ای و بینم

                            همه جا بهر زبانی بود از تو گفتگویی

    غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلم

                            تو ببر سر از تن من ببر از میانه گویی

    به ره تو بس که نالم، ز غم تو بس که مویم

                            شده ام ز ناله نایی، شده ام ز مویه مویی

    همه خوشدل اینکه مطرب بزند به تار چنگی

                            من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مویی

    چه شود که راه یابد سوی آب تشنه کامی؟

                            چه شود که کام جوید ز لب تو کامجویی؟

    شود این که از ترحم دمی ای سحاب رحمت

                             من خشک لب هم آخر ز تو تر کنم گلویی

    بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت

                             سر خم می سلامت شکند اگر سبوئی

    همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا

                             تو قدم به چشم من نه بنشین کنار جویی

    نه به باغ ره دهندم که گلی بکام بویم

                             نه دماغ اینکه از گل شنوم به کام بویی

    ز چه شیخ پاکدامن سوی مسجدم بخواند

                            رخ شیخ و سجده گاهی سر ما و خاک کوئی

    نه وطن پرستی از من به وطن نموده یاری

                            نه ز من کسی به غربت بنموده جستجویی

    بنموده تیره روزم، ستم سیاه چشمی

                            بنموده مو سپیدم، صنم سپید روئی

    نظری بسوی (رضوانی) دردمند مسکین

                                 که بجز درت امیدش نبود به هیچ سوئی