برچسب ها بـ ‘ساکن’

کجا رفتی؟

دوشنبه, 28 اکتبر, 2019

ای ساکن جان من آخر به کجا رفتی
در خانه نهان گشتی یا سوی هوا رفتی
چون عهد دلم دیدی از عهد بگردیدی
چون مرغ بپریدی ای دوست کجا رفتی
در روح نظر کردی چون روح سفر کردی
از خلق حذر کردی وز خلق جدا رفتی
رفتی تو بدین زودی تو باد صبا بودی
ماننده بوی گل با باد صبا رفتی
نی باد صبا بودی نی مرغ هوا بودی
از نور خدا بودی در نور خدا رفتی
ای خواجه این خانه چون شمع در این خانه
وز ننگ چنین خانه بر سقف سما رفتی

دل نوشته ۸

شنبه, 15 ژوئن, 2019

چقدر این نوشته به دلم نشست:
مدیران زیر پای کارکنان آتش به پا می کنند ،
ولی رهبران در دل کارکنان آتش به پا می کنند.

قبلا هم در جایی خوانده بودم:
رهبران خانه ای می سازند و بعد به دنبال ساخت خانه بعدی می روند ،
اما مدیران در آن خانه ساکن می شوند و نهایت کارشان فعالیت برای سرپا نگهداشتن آن خانه است.

عشق

دوشنبه, 12 فوریه, 2018

هرکجا عشق آید و ساکن شود
هرچه ناممکن بود،ممکن شود
در جهان هرکار خوب و ماندنی است
رد پای عشق در آن دیدنی است

خدا عشق است ۷

سه‌شنبه, 7 فوریه, 2017

عشق صبور است،
عشق مهربان است،
عشق حسود یا لاف زن، یا متکبر یا خشن نیست.
بر راه خود اصرار نمی ورزد، کج خلق و زود رنج نیست،
از اعمال پست و شیطنت آمیز شاد نمی شود، بلکه از حقیقت شاد می شود.
همه چیز را تحمل می کند، همه چیز را باور می کند،
به همه چیز امیدوار است، همه چیز را تحسین می کند.
عشق هرگز پایان نمی پذیرد
هر چه می کنید با عشق بکنید
ملکوت خداوند در درون شماست
هیچ کس خدا را ندیده است،
اما اگر ما یکدیگر را دوست بداریم،
او در ما ساکن خواهد

یادته؟

دوشنبه, 22 آگوست, 2016

روزگاری من و دل ساکن کویت بودیم،یادته؟
ما دو تا عاشق و دیوانه رویت بودیم،یادته؟
بین مردم شهره بودیم به تمنای وجود نازت
ما کمان بر خم ابروی تو بودیم،یادته؟
قصه لیلی و مجنون ودگرها همه از یاد شدند
گوی سبقت زهمه با کمک هم بربودیم،یادته؟
حاسدان سعی فراوان بنمودند شب و روز
که جدایی شود حاکم به حریم دل نازت،یادته؟
گرچه تو ترک نمودی به جفا از دل غمدیده من
لیک ماندم به سر کوی پرازعطر وجودت،یادته؟
نازنین آنقدر عشق به آن لطف و صفایت ورزم
تا بمیرم،بشوم خاک رهت، تا همه پرسند یادته؟

شراب عشق در شعر شاعران

یکشنبه, 30 ژانویه, 2011
 

کاش در جانم شراب عشق باد

  خانه جانم خراب عشق باد

هرکجا عشق آید و ساکن شود

  هرچه ناممکن بود ممکن شود

 

*****

عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست

  عشق یعنی جان من قربان اوست

عشق یعنی خواندن از چشمان او

  حرفهای دل بدون گفتگو

عشق یعنی عاشق بی زحمتی

  عشق یعنی بوسه بی شهوتی

عشق ، یار مهربان زندگی

  بادبان و نردبان زندگی

عشق یعنی دشت گلکاری شده

در کویری چشمه ای جاری شده

یک شقایق در میان دشت خار

  باور امکان با یک گل بهار

********

چون شراب عشق دردل کارکرد

دل ز مستی بیخودی بسیارکرد

شورشی اندرنهاد دل فتاد

دل درآن شورش هوای یارکرد

جامعه ی دریوزه برآتش نهاد

خرقه ی بیروزه رازنان کرد

هم زفقر خویشتن بیزارشد

هم ز زهد خویش استعفارکرد

نیکویی های که دراسلام یافت

بر سر جمع مغان ایثارکرد

ازپی یک قطره درد درد دوست

روی اندرگوشه ای خمارکرد

چون بیست ازهردوعالم دیده را

در میان بیخودی دیدار کرد

هستی خود زیرپای آوردپست

وزبلندی دست دراسرار کرد

آنچه یافت از یاری عطار یافت

وآنچه کرد ازهمت عطار کرد