برچسب ها بـ ‘دوچرخه’

به یاد پدر

دوشنبه, 19 سپتامبر, 2016

به بیقراریم امشب ، مرا قرارى ده
به خاطرات گذشته بیا و یارى ده
ببر به عالم رویا به کودکى به خوشى
پدر به ترک دوچرخه مرا سوارى ده
ببر مرا به غروب و اذان و درب دکان
میان مسجد و هیئت بدست قارى ده
ببین همه گلهاى خانه پژمرده است
درخت تشنه جان را تو آبیارى ده
کنارحوض و گل یاس و بچه ماهى ها
به دست من قفس زردِ آن قنارى ده
بیار فرش و بگستر به گوشه ایوان
لمى به متکاى سرخِ گل انارى ده
کنار مطبخ مادر سه پایه و دیزى
چراغ گرد سوز و لاله و نگارى ده
براى شام دوتا سنگک و کمى انگور
پنیر وماست ،روىِ فرشِ سبزوارى ده
ببر مرا به قدم دوش و گرمى آغوش
ز قل قلک ریز وبوسه ات فرارى ده
به پشت بام خانه پشه بند را مهیا کن
زآسمان و ماه وستاره مرا شمارى ده
بگیر دست کوچک من را میان دستانت
بیا و این دل غمدیده را قرارى ده
دلم هواى تو را کرده این شب جمعه
به عطرخاطرت از غصّه ام فرارى ده
غروب روز ششم ، غروب خاطره هاست
ز کار خیر و مبرّات بهرشان نثارى ده

مصطفی پناهنده

مقالات ۴۷

یکشنبه, 8 می, 2016

عشق ۷

هرچند وقت یکبار قلبت را به فرشته ها نشان بده و از آنها بخواه قلبت رامعاینه کنند.دریچه هایش را، ورودی ها و خروجی هایش را و ببینند بهاندازه ی کافی ذخیره شادمانی در قلبت داری یا نه!!اگر ذخیره ی شادمانی هایت دارد تمام می شود باید بروی پشت پنجره و بهآسمان نگاه کنی. آنقدر منتظر بمان و به آسمان نگاه کن تا بالاخره خداوند از آنجا رد بشود؛آن وقت صدایش کن؛به نام صدایش کن؛او حتماً برمی گردد و به تو نگاه می کند و از تو میپرسد که چه می خواهی؟؟!تو صریح و ساده و رک بگو.هر چیزی که می خواهی از خدا بخواه. خدا هیچ چیز خوبی را از تو دریغ نمی کند.
شادمان باش. او به تو زندگی بخشیده است و کمکت می کند که زنده بمانی. از او کمک بگیر.از او بخواه به تو نفس، پشمک، چرخ و فلک، قدم زدن، کوه، سنگ، دریا، شعر، درخت… تاب، بستنی، سجاده، اشک، حوض، شنا، راه، توپ، دوچرخه، دست، آلبالو، لبخند، دویدن و …عشق… بدهد.
او همیشه هست.در لحظات سخت ممکن است از شدت اضطراب و ترس فراموشش کنی و این بزرگترین خطاست،چون در این لحظات بیش از همیشه محتاج اویی.اما نگران نباش!اگر تو هم فراموشش کنی،او با توست و یاریت می کند.

کوچه مردها ۱۲۷

چهارشنبه, 11 ژوئن, 2014

با پای پیاده از خیابان هاشمی تا خیابان آزادی(آیزنهاور آن روز) می رفتم و از آنجا با اتوبوس به میدان انقلاب می رفتم تا به دبیرستان برسم و روزانه هم پنج ریال می گرفتم که چهار ریالش خرج بلیط رفت و برگشت اتوبوس می شد و یک ریال باقیمانده هم پول تو جیبی!
یک روز به پدرم گفتم:اگر من تا یک ماه از شما پولی نگیرم،آخر ماه پانزده تومان به من می دهی؟
قبول کرد و من یک ماه تمام این راه را پیاده رفتم و برگشتم.حدود روزی سه ساعت پیاده روی در روز.اما یاد پانزده تومان آخر ماه گرمم می کرد و به من انرژی می داد.در تمام این یک ماهه و در طول زمان پیاده روی ها فکرم این بود که با این پول یک ساعت مچی بخرم یا یک ماه دیگر هم ادامه بدهم و با سی تومان یک دوچرخه.
تصمیمم را بالاخره گرفتم:ساعت مچی.
آخر ماهی که انگار نمی خواست تمام شود و به اندازه یک عمر طول کشید،بالاخره رسید و من با اشتیاق تمام در آخرین شب ماه،هنگامی که پدرم خسته و کوفته از کار سخت بدنی روزانه به خانه برگشت،در کمال وقت نشناسی به سویش دویدم و گفتم:بابا پانزده تومان مرا بده.
پاسخم چک سنگینی بود که به صورتم خورد و فریاد او که:تو فکر کردی من سر گنج نشسته ام پدر سوخته!؟

اگر من……..بودم

سه‌شنبه, 27 سپتامبر, 2011

اگر من یک نقاش بودم،

تمامی هنر خود را در نشان دادن “عشق” در تابلوهایم به کار می گرفتم،

در نگاه یک باغبان به نهال تازه رسته اش،

به دست نوازش مادری به سر فرزندش،

به تلاش صمیمانه پدری هنگام آموزش دوچرخه سواری به کودک خردسالش،

به شوق بی حد کودکی که بادبادکش را به پرواز درآورده است،

به سر آرام گرفته معشوقی بر روی شانه عاشقش،

به نگاه مشتاقانه گرسنه ای به یک قرص نان داغ و کمی سبزی،

در تکاپوی باربری در بازار برای رساندن باری به صاحبش و دریافت دستمزد ناچیز خود،

در دقت فوق العاده هنرمند کاشی کاری برای ساختن گنبد نیلگون یک مسجد،

و هرگز تصویری از “نا امیدی” به مردم ارائه نمی دادم ،چرا که این برخلاف مرام عشق به آنهاست.

کوچه مردها(۱۳)

دوشنبه, 26 سپتامبر, 2011

وسایل حمل و نقل عمومی مثل حالا فراوان نبود.مردها هم یا چیزی برای رفت و آمد روزانه نداشتند و یا اگر داشتند هم دوچرخه یا موتور سیکلت بود.

اگر می خواستی با تاکسی (فیات هایی که آنها را فیات کبریتی می نامیدند)جایی بروی،اولا گران بود و ثانیا حدود یک ربعی راننده درون ماشین و تو بیرون باید چانه می زدی تا از پانزده ریالی که راننده می گفت به پنج یا هفت ریال می رسیدی و سوار می شدی و تازه این هم برای اکثر خانواده های محله مبلغ زیادی بود.

هنوز برای این امر حیوانات نقش اساسی را داشتند و البته انسان!

گاری های دستی بزرگی بود که بستگی به توان صاحبش اسب یا خری را به آن می بست و یا خود آن را می کشید و بسیاری از بارها تا حد صد کیلو گرم را با این گاری ها جابجا می کردند.

بارهای سنگین تر یا حجیم تر را با کاروانی از شتر جابجا می کردند.قافله شترها که بین پنج تا ده نفر بودند ،با زنگوله های خوش آهنگ آویخته برگردنشان و قیافه فکور و خونسرد شترها آمیخته با دقت در وقایع اطرافشان،زانوهای پر از گل و خاک آنها و دهان همیشه در حال جنبششان هنگامی که روی زمین می نشستند،می توانست ساعتها ما بچه ها را به خود مشغول نماید.

برای حمل و نقل و جابجایی آدم ها هم بیشتر از درشکه استفاده می شد که عالمی داشت.یکی از رایج ترین تفریحات ما پریدن به پشت درشکه های در حال حرکت و سواری خوردن مجانی برای مدت کوتاهی بود که البته از نوازش شلاق بلند درشکه ران هم معمولا بی نصیب نبودیم.شلاقش آنقدر بلند بود که با پرتاب آن به سمت عقب در همان حال درشکه رانی،به ما می خورد و مثل برق گرفته ها از درشکه پایین می پریدیم.

میوه و خیلی از مایحتاج دیگر همچون پارچه و ظروف را هم با خر جابجا می کردند و بجای اینکه مردم به مغازه ها بروند،آنها سراغ مردم می آمدند و بازاریابی می کردند.

کوچه مردها(۱)

سه‌شنبه, 26 جولای, 2011

ما در خیابان فروردین در یک اتاق اجاره ای زندگی می کردیم.مادر بزرگم زنده بود (مادر مادرم) .بزرگترها او را بی بی صدا می کردند و ما بچه ها”ننه”.

چهار سالم بود که یک روز ننه دست مرا گرفت و باهم ده دقیقه ای پیاده راه رفتیم تا سوار یک اتوبوس دماغ دار(موتور جلو)شدیم و نیم ساعتی طول کشید تا اتوبوس پر شود و کمک راننده بعد از گرفتن سی شاهی(یک و نیم ریال)از هر نفر به راننده اعلام کرد که می تواند حرکت کند.بگذریم از اینکه ننه حدود پنج دقیقه بحث کرد تا شاگرد راننده را قانع کند که من خیلی بچه ام و بابت من کرایه ای نباید بدهد!

اتوبوس با صلواتهای پی در پی مسافران حرکت کرد و در هر جا که کسی داد می زد:نگهدار،می ایستاد و مسافر پیاده می کرد و هرجا هم که در خیابان کسی دست تکان می داد ،می ایستاد و سوارشان می کرد.بیش از یکساعت رفتیم و از آبادی شهر کاملا دور شده بودیم و اطرافمان همه بیابان بود.

در نقطه ای ما هم پیاده شدیم و باز با ننه پیاده راه افتادیم.بیست دقیقه ای بود که راه می رفتیم.خسته شده بودم اما دیدن مزارع گندم و رفت و آمد چند الاغ و دوچرخه سوارها و رودخانه بین راه برایم آنقدر جالب بود که خستگی را فراموش کرده بودم.پس از طی کردن طول یک دیوار گلی مرتفع به یک سوراخ بزرگ در این دیوار رسیدیم که آدم می توانست با خم کردن سرش از آن عبور کند.همین کار را کردیم و بلافاصله سه خانه جلوی چشمانم ظاهر شد.یک خانه سمت راست و دو خانه سمت چپ یک کوچه خاکی با جوی بسیار کوچکی در آن.

وارد اولین خانه سمت چپ شدیم و من با تعجب مادرم را در حیاط آنجا دیدم که مشغول شستن ظرف بود و به روی من می خندید و چند دقیقه بعد پدرم را هم در یکی از اتاقهای طبقه دوم در حال نقاشی و رنگ کردن آنجا دیدم که از بالای نردبان نقاشی قربان صدقه من می رفت!

اینجا بعد ها کوچه فروزنده در خیابلان هاشمی نام گرفت و اولین خانه ملکی ما بود که به خودمان تعلق داشت.خانه ای کوچک در زمینی هفتاد و پنج متری که یک طرف حیاط یک بنای دو طبقه بود که در هر طبقه دو اتاق دوازده تا چهارده متری بود و در جنوب حیاط هم یک مطبخ و دستشویی و توالت قرار داشت.در وسط حیاط هم یک حوض کوچک بود که تلمبه دستی آب کشی از آب انبار ساخته شده در زیر حوض نصب شده بود.

برای پدر کارگر نقاش ساختمان و مادر فقیر زاده روستایی من ،قصر باشکوهی بود.