برچسب ها بـ ‘دانه’

تعریف تو چیست؟

یکشنبه, 28 دسامبر, 2014

عشق چیست؟
یکی گفت: آب روان است؛
دیگری گفت: آتش سوزان است؛
یکی گفت: ضیف است؛
دیگری گفت: سیف است؛
یکی گفت: شراب است؛
دیگری گفت: سراب است؛
یکی گفت: ریاض دولت است؛
دیگری گفت: ریاضت و محنت است؛
یکی گفت: نوری است ربانی؛
دیگری گفت: ناری است شیطانی؛
یکی گفت: بادیه بی پایان است؛
دیگری گفت: کعبه دل و جان است؛
یکی گفت: نامِه امان است؛
دیگری گفت: فرمان حرمان است؛
یکی گفت: جامی است که مستی او بی سرانجام است؛
دیگری گفت: مرغی است که مرغِ دلِ مرغْ دلان را دانه و دام است.

خسته ام

دوشنبه, 3 سپتامبر, 2012

ساغری بر لب،یاری اندر بر،خادمی بر در

این همه هست و این دل تنها ،خسته می بینم

مطربان در کار،گرمی بازار،دوستان هستند

در چنین حالی،جان افگارم،بی نوا بینم

جمله می گویند:جان جانانی،غبطه می داریم

بر تو و جانت،حیف و صد افسوس،من نمی بینم

بر مزار دل،در پس ایام، گریه ها دارم

با لبی خندان،با دلی خونین،ره نمی بینم

همچو آن طوطی،بذله می گویم،قطعه می خوانم

لیک می دانم،سوی دام مرگ،دانه می چینم

صداقت

سه‌شنبه, 3 ژانویه, 2012

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت.با مرد خردمندی مشورت کرد  و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.وقتی خدمتکار پیر قصرماجرا را شنید بشدت غمگین شد، چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود،دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.مادر گفت: تو شانسی نداری نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا.دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ،اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت :به هر یک از شما دانه ای میدهم،کسی که بتواند در عرض شش ماه  زیباترین گل را برای من بیاورد… ملکه آینده چین می شود.دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند،اما بی نتیجه بود ،  گلی نرویید .روز ملاقات فرا رسید ،دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیارزیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند .لحظه موعود فرا رسید. شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرددختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود.همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است.شاهزاده توضیح داد :این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند :گل صداقت…همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود!!!

 

برگرفته از کتاب پائولو کوئلیو

ای عشق

یکشنبه, 9 اکتبر, 2011

ای عشق،ای ترنم نامت ترانه ها

معشوق آشنای همه عاشقانه ها

ای معنی جمال،به هر صورتی که هست

مضمون و محتوای تمام ترانه ها

با هر نسیم،دست تکان می دهد گلی

هر نامه ای ز نام تو دارد نشانه ها

هرکس زبان حال خودش را ترانه گفت

گل با شکوفه،خوشه گندم به دانه ها

شبنم به شرم و صبح به لبخند و شب به راز

دریا به موج و موج به ریگ کرانه ها

باران قصیده ای است تر و تازه و روان

آتش ترانه ای به زبان زبانه ها

اما مرا زبان غزلخوانی تو نیست

شبنم چگونه دم زند از بی کرانه ها

کوچه به کوچه سر زده ام کو به کوی تو

چون حلقه در به در زده ام سر به خانه ها

یک لحظه از نگاه تو کافی است تا دلم

سودا کند دمی به همه جاودانه ها

منصوره جعفریان

من و خالق

چهارشنبه, 29 ژوئن, 2011

در ره تردید منم،دشت پر از ریگ منم

دام تویی،دانه تویی،صاحب این خانه تویی

ساقه خشکیده منم،نقش هر امید منم

سایه هر بید تویی،ساحل امید تویی

سایه خورشید منم،روح سیه بخت منم

سایپرتو خورشید تویی،روح جوان بخت تویی

درد منم،خسته منم،تاب ندارد بدنم

نوش تویی،نور تویی،خالق هستی تویی

دیو منم،غره منم،دور زمهر تو منم

عرش تویی،مهر تویی،یاور انسان تویی

دانه می کارم

شنبه, 26 فوریه, 2011

دو نفر بودند و هر دو در پی حقیقت . اما برای یافتن حقیقت یکی شتاب را برگزید و دیگری شکیبایی را .
اولی گفت : ” آدمیزاد در شتاب آفریده شده ، پس باید در جستجوی حقیقت دوید

آنگاه دوید و فریاد برآورد : ” من شکارچی ام ، حقیقت شکار من است . ”
او راست می گفت : زیرا حقیقت غزال تیز پایی بود که از چشم ها می گریخت .
اما هرگاه که او از شکار حقیقت باز می گشت ، دست هایش به خون آغشته بود . شتاب او تیر بود . همیشه او پیش از آنکه چشم در چشم غزال حقیقت بدوزد او را کشته بود .
خانه باورش مزین به سر غزالان مرده بود . اما حقیقت غزالی است که نفس می کشد .
این چیزی بود که او نمی دانست .
دیگری نیز در پی صید حقیقت بود . اما تیر و کمان شتاب را به کناری گذاشت و گفت : خداوند آدمیان را به شکیبایی فراخوانده است پس من دانه ای می کارم تا صبوری بیاموزم .
و دانه کاشت ، سال ها آبش داد و نورش داد و عشق داد . زمان گذشت و هر دانه ، دانه ای آفرید . زمان گذشت و هزار دانه ، هزاران دانه آفرید . زمان گذشت و شکیبایی سبزه زار شد . و غزالان حقیقت خود به سبزه زار او آمدند . بی بند و بی تیر و بی کمان .
و آن روز ، آن مرد ، مردی که عمری به شتاب و شکار زیسته بود ، معنی دانه و کاشتن و صبوری را فهمید . پس با دست خونی اش دانه ای در خاک کاشت .

عرفان نظرآهاری

به نام او

چهارشنبه, 9 فوریه, 2011

به نام عشق،آن یار یگانه

به نام همدل و همراه و دانه

به نام آن غذای روح و جسمم

به نام بهترین و نور چشمم

چو در این جان ما نیروی عشق است

همه حال،نزد عاشق چون بهشت است

اگر روح خدا در جان ما هست

دگر ترسی زاهریمن،چرا هست؟

خدا در قلب انسان خانه دارد

خدا در روح آدم ریشه دارد

به یادش دل چو آرامش بگیرد

سرم آرام،به شب بالش بگیرد

خداوند رحمت بر عالمین است

چه غافل آنکه در بند زمین است

دانه کوچک

چهارشنبه, 19 ژانویه, 2011

دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه ی کوچک بود.
دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت: « من هستم ، من این جا هستم. تماشایم کنید.»
اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه ی زمستان به او نگاه می کردند، کسی به او توجه نمی کرد..
دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود . یک روز رو به خدا کرد و گفت: « نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچکس نمی آیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می آفریدی.» خدا گفت: « اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آن چه فکر می کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی، دیده نمی شوی. خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی.»
دانه ی کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد. رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند.
سالهای بعد دانه ی کوچک، سپیداری بلند و باشکوه بود که هیچکس نمی توانست ندیده اش بگیرد؛ سپیداری که به چشم همه می آمد.