برچسب ها بـ ‘خنجر’

چه غریب ماندی ای دل

دوشنبه, 13 ژوئن, 2016

چه غریب ماندی ای دل‌! نه غمی‌، نه غمگساری
نه به انتظار یاری‌، نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم، بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره‌ای‌ست باری
دل من‌! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
نرسید آن که ماهی به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
سحرم کشیده خنجر که:چرا شبت نکشته ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من‌؟
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده‌واری
نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری
سر بی‌پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناری
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

از احمد شاملو

شنبه, 10 اکتبر, 2015

من خویشاوند هر انسانی هستم که خنجری در آستین پنهان نمی کند . نه ابرو در هم می کشد،نه لبخندش ترفند تجاوز به حق،نان و سایه بان دیگران است.
نه ایرانی را به غیر ایرانی ترجیح می دهم و نه ایرانی را به ایرانی. من یک بلوچ کرد فارسم،یک فارس زبان ترک!
یک آفریقایی اروپایی استرالیایی آمریکایی آسیای ام!
یک سیاه پوست زرد پوست سرخ پوست سفیدم!
که نه تنها با خودم و دیگران مشکلی ندارم،بلکه بدون حضور دیگران وحشت مرگ را زیر پوستم احساس می کنم.
من انسانی هستم،میان انسان های دیگر،
در سیاره مقدس زمین،
که بدون حضور دیگران معنایی ندارم.
ترجیح می دهم شعر،شیپور باشد نه لالایی.

نمی دانم چرا؟!

دوشنبه, 6 می, 2013

خالق هستی

من نمی دانم کدامین روز می میرم

لیک خوب می دانم که تا آن لحظه سکرآور هستی

همچنان حیران این مهمانی گرگ ها ،می مانم

از چه رو باید بیایم؟ تلخ نوشم زین جهان

تلخ سازم همچنین کام رفیقان دگر؟

بد ببینم،بد کنم،خنجر زنم،خنجر خورم

خسته و خونین و زار و بیمار و ضعیف

همره بار گناهی بس فراوان و زیاد

زین جهان زشت و دون و پیچ در پیچ و خشن

ناامید از رحمت او که فرستادم به خاک

با دلی خونین ،از این دنیا روم

راستی ای خالق هستی،چرا؟

همرنگ جماعت شو

دوشنبه, 10 سپتامبر, 2012

خواهی نشوی همرنگ ،رسوای جماعت شو

گر عاشق معبودی،مشغول به خدمت شو

در خلق نمی شاید،امید به خدمت بست

این طایفه گر پرسی،گویند که نادان شو

خنجر زدن همره،علم و هنری دانند

وز درد مدد خواهی،گویند به طبیبان شو

در کارگه هستی،دیگر نشود پیدا

عالم چو علی سینا،فارغ ز حکیمان شو

وان به که کنی ترک رسوایی و بیماری

خواهی نشوی رسوا،همرنگ جماعت شو

 

از هوشنگ ابتهاج

یکشنبه, 20 نوامبر, 2011

در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

یکی زشب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت از این خراب تر نمی زند

گذر گهی است پر ستم که اندرو به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند

نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست

اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

                                                                                            شاعر :هوشنگ ابتهاج

 

شعری از دوستی

سه‌شنبه, 11 اکتبر, 2011

به خاطر دارم در کودکی،پشت وانتی یک بیت شعر نوشته بود که اثر غریبی بر ذهنم گذاشته بود:

در این دنیا که مردانش،عصا از کور می دزدند

عجب خوش باورم من که محبت آرزو دارم

سالها گذشت. همکاری در یکی از دوران کاری یافتم به نام خانم روشنی راد،درویش مولا علی بود و بسیار همنوع نواز.همیشه به دنبال رفع گرفتاری دیگران بود.در شعر و ادبیات هم دستی داشت.رمانی به نام”شیفته”نوشته و اشعار زیادی سروده.دو کتاب مرا هم ایشان ویراستاری فرمودند.خلاصه اینکه با وجود مدتها ندیدن ایشان،دوستی اش را برای خود سرمایه ای می دانم.دیروز در دستنوشته هایم،یکی از اشعار ایشان را دیدم که بسیار به دلم نشسته بود و به همین خاطر یادداشتش کرده بودم.

حال آن را به شما تقدیم می نمایم:

چه تنهایم

چه غمگینم

چو می دانم که هرکس می زند در را

در تنهایی من را

به دستش خنجری دارد و بر لب خنده ای

و خود را دوست می نامد

و خود را با هزاران خود،برایم ارمغان دارد

چه غمگینم

چو می دانم

در این بازار انسان ها

عجب ارزان خریدارند

انسان ها،انسان را

ز که نالیم؟

شنبه, 10 سپتامبر, 2011

گر در میان موج غم،تنها و بی کس مانده ای

اندر میان مردمان،بی یار و یاور مانده ای

از ساکنان این جهان،جز رنج و کین و دشمنی

بی هیچ دلیل و علتی،مبهوت و حیران مانده ای

گر در خم هر جاده ای،دیدی کسی خنجر به دست

در فکر آزار کسی است،انگشت به دندان مانده ای

گر بر سر خوان غذا،دیدی که می دزدند ز هم

این لقمه های ناگوار،وانگه تو حیران مانده ای

گر بر سر هر کوچه ای،مشتی اراذل دیده ای

مشغول چاپیدن ز هم،از غم تو گریان مانده ای

نومید مشو،کاری بکن،این حاصل اعمال ماست

چون باد می کاری بدان،در راه طوفان مانده ای

خود را به چه انداخته ای،بس دشمنان خندان کنی

آتش به جان خود زنی،دور از سلامت مانده ای

ما خود دلیل و علتیم،دنیا ندای فعل ماست

چون غفلت و سستی کنی،در سوگ و ماتم مانده ای

زندگی چیست؟

سه‌شنبه, 14 ژوئن, 2011

زندگی چیست؟بهر یاران غمخوری

در میان انجمن ها ، یاوری

نیمه شب ها اشک ریختن بهر یار

جد و جهد بی امان، بی داوری

این جهان جای بیاسودن نبود

هرکسی بینی، به پشتش خنجری

پس بیاموزیم به هم یاری کنیم

بی تکلف،دور از هر منت و هرسروری