برچسب ها بـ ‘حكايت’

خسته اما پرامید

سه‌شنبه, 12 جولای, 2011

خسته از این روزگارم،لیک باز هم در خروش

بهر خوبی من نبینم مشتری،اما مصرم بر فروش

مردی و مردانگی ،  هرروز بیرنگ تر شود

لیک هرگز می نگویم،پیش نامحرم سروش

گر نمی بینی به دور خود،یار و محرمی

خوبه تنها کن،ولی هرگز مرو سوی وحوش

در میان خیل نامردان،مشو نومید زحق

گر توکل باشدت،دنیا بیابد جنب و جوش

لطف حق بر تو هزاران چاره ها بنمایدت

از حکایتهای کهنه،تا راه نویی در خواب دوش

برای هرکه بخواند

دوشنبه, 4 جولای, 2011

برای هرکه بخواند،سرود یاری جانان

برای آن که نخوابد،ز بیقراری آنان

برای تو که بدانی،جهان برای عبور است

مگر دمی تو ببینی،به دل ترنم باران

تو آرزوی دل من،من آشنا به جفایت

ولی کجا شده پیدا،گلی جدا شده خاران

حکایت من و این دل،از آن زمان شده شهره

که عمر خود بنهادم،به انتظار بهاران

آنکه عاشق می شود………

جمعه, 4 فوریه, 2011

 

بر صندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی پشمی به تن داشت و چای می نوشید ؛ بی خیال . فنجان چای اما از خاطره پر بود و انگار حکایت می کرد از مزرعه چای و دختر چایکار و حکایت می کرد از لبخندش ، که چه نمکین بود و چشم هایش که چه برقی می زد.

و دستهایش که چه خسته بود و دامنش که چه قدر گل داشت . چای خوش طعم بود . پس حتما آن دختر چایکار عاشق بوده و آن که عاشق است ، دلشوره دارد و آن که دلشوره دارد دعا می کند و آنکه دعا می کند حتما خدایی دارد پس دختر چایکار خدایی داشت .
ژاکت پشمی گرم بود و او از گرمای ژاکت تا گرمای آغل رفت و تا گوسفندان و آن روستای دور و آن چوپان که هر گرگ و میش و هر خروس خوان راهی می شد . و تنها بود و چشم می دوخت به دور دست ها و نی می زد و سوز دل داشت .
و آن که سوز دل دارد و نی می زند و چشم می دوزد و تنهاست ، حتما عاشق است و آن که عاشق است ، دعا می کند و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد پس چوپان خدایی داشت .
دست بر دسته صندلی اش گذاشت . دست بر حافظه چوب و وچوب ، نجار را به یاد آورد و نجار ، درخت را و درخت دهقان را و دهقان همان بود که سالهای سال نهال کوچک را آب داد و کود داد و هرس کرد و پیوند زد . و دل به هر جوانه بست و دل به هر برگ کوچک .
و آنکه می کارد و دل می بندد و پیوند می زند ، امیدوار است و آن که امید دارد ، حتما عاشق است و آن که عاشق است ، ، دعا می کند و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد پس دهقان خدایی داشت .
و او که برصندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی به تن داشت و چای می نوشید ، با خود گفت : حال که دختر چایکار و چوپان جوان و دهقان پیر خدایی دارند ، پس برای من هم خدایی است .
و چه لحظه ای بود آن لحظه که دانست از صندلی چوبی و ژاکت پشمی و فنجان چای هم به خدا راهی است .

عرفان نظرآهاری