نظر شما چیست؟

با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد
بر خلاف جهت اهل ریا،رفتم و شد
ریش خود را ز ادب صاف نمودم با تیغ
همچنان آینه با صدق و صفا رفتم و شد
من حروف عربی را که ندارم در یاد
ننمودم ز ته حلق ادا،رفتم و شد
هرگز از قاسم و جبار نگفتم سخنی
گفتم از صلح و صفا،مهر و وفا،رفتم و شد
همچو واعظ نه عصا داشتم و نه نعلین
سرخوش و بی خبر و بی سروپا رفتم و شد
مدعی گفت:چرا رفتی و چون رفتی و کی؟
من دلباخته بی چون و چرا رفتم و شد
تو سرت پیش خدا روز و شبان خم شد و راست
من به خود آمدم و رقص کنان رفتم و شد

در خدمتم……..

سلام

نزدیک دو ماه در خدمتتان نبودم،اما بسیار مشتاق این امر بودم.

به زودی مجددا روزانه در خدمتتان خواهم بود،اما این بار در چند روز اول تلاش می کنم تا آنچه از سفر دیدم و قابل نوشتن می دانم برایتان در چند قسمت بنویسم،پیش از انکه غول فراموشی همه را از ذهنم پاک نماید.

حال،فقط قصد ادب بود و عذر تقصیر بخاطر غیبت طولانی ام،اگرچه علتش خیر بود و دادمادی فرزندم.لطفا برای سعادت و خوشبختی این دو همراه جدید زندگی دعا بفرمایید.

عارفانه ها 41

ای دوست ! 

زاد برگیر که سفر نزدیک است و ادب آموز که صحبت ملوک 

بس باریک است و از ندامت چراغی افروز 

که عقبه تاریک است. 

ایمن منشین که هلاک شوی . . . 

ایمن آن زمان شوی که با ایمان زیر خاک شوی. . . 

نه در رنگ و پوست نگر،در نقد دوست نگر… 

اگر درآئی در باز است و اگر نیایی خدای بی نیاز است… 

از او خواه که دارد و می خواهد که بخواهی؛ 

از او مخواه که ندارد و می ترسد که از او بخواهی…

از خدا جوییم توفیق ادب

از خدا جوییم توفیق ادب

بی ادب محروم ماند از لطف رب

 

بی ادب تنها نه خود را داشت بد

بلکه آتش در همه آفاق زد

 

مائده از آسمان در میرسید

بی شری و بیع و بی گفت و شنید

 

در میان قوم موسی چند کَس

بی ادب گفتند: کو سیر و عدس؟

 

منقطع شدخوان ونان ازآسمان

ماند رنج زرع و بیل و داسمان

 

بازعیسی چون شفاعت کرد،

حق خوان فرستاد وغنیمت بر طبق

 

مائده از آسمان شد عائده

چونکه گفت: انزل علینا مائده

 

باز گستاخان ادب بگذاشتند

چون گدایان زله ها برداشتند

 

کرد عیسی لابه ایشان را که این

دائم است و کم نگردد از زمین

 

بد گمانی کردن و حرص آوری

کفر باشد نزد خوان مهتری

 

زآن گدا رویان نادیده ز آز

آن در رحمت بر ایشان شد فراز

 

نان وخوان ازآسمان شدمنقطع

بعد از آن زآن خوان نشد کس منتفع

 

ابر برناید پی منع زکات

وز زنا افتد وبا اندر جهات

 

هر چه بر تو آید از ظلمات و غم

آن ز بی باکی و گستاخیست هم

 

هرکه بی باکی کند درراه دوست

ره زن مردان شد و، نامرد اوست

 

از ادب پر نور گشتست این فلک

وز ادب معصوم و پاک آمد ملک

 

بُد ز گستاخی کسوف آفتاب

شد عزازیلی ز جرات رد باب

 

هر که گستاخی کند اندر طریق

گردد اندر وادی حیرت غریق

مولانا

ادب ،آداب دارد

قطار زیر زمینی در ایستگاه بعدی ایستاد.

مردم زیادی در انتظار ورود به آن بودند.بعضی خانمها به سمت واگن اختصاصی بانوان رفتند و بعضی دیگر به خلوت تر بودن واگن اهمیت می دادند،اما کو واگن خلوت؟!

به محض باز شدن در قطار و همراه افرادی که سعی در بیرون رفتن داشتند،هجوم بیرونی ها برای سوار شدن آغاز شد.همه همدیگر را بی اختیار هل می دادند.پیرمردی از بیرون جوانی را که جلوی در ایستاده بود،هل داد و داد کشید:آقا برو تو تا دیگران هم بیاند.

جوان هم با عصبانیت و فریاد جوابش را داد که:بزار مردم پیاده شند،بعد.چرا انقدر هل می دی.

پیرمرد جوابش را داد که:خوب برای اینکه تکون نمی خوری تنبل!

و جوان با تندی پاسخ داد:درست صحبت کن.و چون جوابی نشنید با فریادی بلند تر گفت:با تو هستم کچل!

به منظور پایان دادن به دعوا فوری گفتم:بله،با منی؟

همه خندیدند.جوان هم به آرامی گفت:نه آقا،من با شما کاری ندارم.

من هم گفتم:آخه من هم کچلم.گفتم شاید با منی.اما پسرم حتی اگر هم حق با تو باشه ،نباید با بزرگترت اینطوری صحبت کنی.

گفت:بزرگی به عقله نه به سن آقا.

گفتم:آفرین.کاملا درسته.اما حکم عقل هم اینه که آدم در هر حالی با ادب با دیگران برخورد کنه،حتی اونها که ما را اذیت می کنند.بقول قدیمی ها،ادب آداب دارد.

با دلخوری گفت:بی خیال بابا!

و من هم به آرامی گفتم:چشم.پس بیا همه باهم بی خیال شیم!

من به مقصودم رسیدم.هم دعوا خاتمه پیدا کرد و هم همه مسافران همراه پیرمرد و جوان در فکر فرو رفته بودند.ناگفته پیداست که به چه می اندیشیدند.

جواب بده!

جواب سلام را با علیک بده

جواب کینه را با گذشت

جواب بی مهری را با محبت

جواب ترس را با جرات

جواب دروغ را با راستی

جواب دشمنی را با دوستی

جواب دوستی را به زیبایی

جواب توهم را به روشنی

جواب خشم را به صبوری

جواب سرد را به گرمی

جواب نامردی را با مردانگی

جواب همدلی را با رازداری

جواب پشتکار را با تشویق

جواب اعتماد را با بی ریایی

جواب بی تفاوتی را با التفات

جواب یکرنگی را با اطمینان

جواب مسئولیت را با وجدان

جواب حسادت را با اغماض

جواب خواهش را بی غرور

جواب دورنگی را با خلوص

جواب بی ادب را با سکوت

جواب نگاه مهربان را با لبخند

جواب لبخند را با خنده

جواب دلمرده را با امید

جواب منتظر را با نوید

جواب گناه را با بخشش

و جواب عشق،چیست جز عشق؟