برچسب ها بـ ‘آوارگی’

بی نیازم ز همه……

دوشنبه, 20 جولای, 2015

عاقبت پیدا نمودم من تو را در این جهان
ای که بودی سالها،از چشم و از این دل نهان
در پی تو من به هر جمعیتی همره شدم
گرچه جز نومیدی ام حاصل نشد از همرهان
لیک می ارزید به این آوارگی و خستگی
ای تو مرهم بر تن رنجور ما درماندگان
من به دنبال محبت در دل خالی ز عشق
سالها سجده نمودم بر زمین و بر زمان
گاه می بردم به امید این دل دیوانه را
نزد زیبایان و مه رویان و اصنام و بتان
گه سفردرعمق جان می کردم و در هر زمان
می نمودم من سفر در شهر عشق با عارفان
گه به جهد و کوشش و آمادگی در مدرسه
می نمودم سعی خود،شاید شوم از عالمان
تا سرانجام به این نکته پر مغز رسیدم یارب
می رسم بر درگهت ، گر پا زنم با عاشقان
عاشقی در عجیبی است،به هرکس ندهند
لایق عشق نباشند به جهان،دون و دنان
عشق همت طلبد،سوزد و ویرانه کند
خانه و مدرسه و مسجد و هر کون و مکان
عاشقی جرم قشنگی است ، نگه داریمش
بی نیازت می کند از غیر حق،این را بدان

آتش بدون دود ۱۴

یکشنبه, 15 ژوئن, 2014

آوارگی ،سرنوشت انسان اندیشمند عصر ماست،و تا رسیدن به سرپناهی آرام بخش،چه چاره از جستجو در تمامی جهات؟
******************************
زکات عشق،به خود عاشق می رسد نه هیچ درویش مستحق دیگر
******************************
جنگ شغالان باهم،مربوط به ماکیان است نه مربوط به خود شغالان
*******************************
ارزش هر چیزی در جهان ما،کمتر از ارزش آن چیزی است که از پی هر التماس،فرو می ریزد و ویران می شود.

آتش بدون دود ۲

سه‌شنبه, 23 آوریل, 2013

مردم باید اشتباهات تو را جمع کنند،از مجموع اعمالی که انجام داده ای کم کنند،و بعد ببینند چه چیز باقی می ماند.باقیمانده مهم است نه تعداد اشتباه

***********************

دریا به مرداب نمی ریزد،و اگر ریخت،دیگر دریا نیست،مرداب است.

***********************

فرزندی که آگاهانه از خواسته های پدر سرپیچی می کند،به نوسازی تاریخ می رود،اما پدری که از فرزندان آگاه خویش روی می گرداند،تنها خود را نابود می کند.

***********************

اعتماد کور،بزرگترین دلیل درماندگی است.

************************

تا آن هنگام که رهبران و پیشگامان،مظهر اراده آگاه توده ها نباشند،و تا توده ها،سوای شعور تاریخی شان، خود به مرحله تحلیل عینی لحظه به لحظه حوادث نرسند،فریب خوردن،و به بیراهه کشانده شدن ،و تن به تقدیر آوارگی و درماندگی سپردن،برای توده ها ،امری است نه چندان غریب و بعید.

***********************

آنها که نمی جویند و نمی پرسند و نمی شناسند،خیل کوران را مانند،دلبسته بن عصای بینایی،و وای اگر آن بینا به راه خویشتن برود نه راهی که کوران را آرزوست،و وای اگر آن به ظاهر بینا،خود در معنا کوری باشد که بن عصای بیگانه ای را گرفته باشد.

تولد یک شاعر

سه‌شنبه, 27 دسامبر, 2011

فرزند کوچک من،سیاوش چند روز پیش از من خواست در مورد شعری که سروده بود نظر دهم.

با دیدن شعر ،بسیار تحسینش کردم.غزلی سروده بود شیوا و دلنشین.

اگرچه شعرش بر حسب سن و سالش عاشقانه و جوانانه است،اما با توجه به مطالعاتش در فلسفه و عرفان،می توان امید داشت که در آینده غم آدم ها را بخورد و برایشان نیک بسراید.

شعرش را بخوانید:

سوختنِ با تو به پروانگیَش مى ارزد

عشق این بار به دیوانگیَش مى ارزد

گرچه خاکسترم و همسفر باد ولى

جستجوى تو به آوارگیَش مى ارزد

همه عمرم به نظر بازى تو مى گذرد

نظری گر فکنی سوى دگر مى ارزد

عشق هرچند که در وصف تو کوتَه نگر است

عشق دنیایى من با عشق حق مى ارزد

گرچه مِى خوارى تو طبع تو را تلخ کند

بوسه بر لعل لبت به تلخیَش مى ارزد

چوکه در کوى تو تلخک بُدَنَم شیرین است

اعتبار همه عمر به لودِگى مى ارزد

من که انسان شدم و به خلقتم بالنده

گر شبانم تو شوى به حِیْوَنَت مى ارزد

گر به هر سو مى روى پاى پیاده مى نرو

اشرف خلق به اُشتُر شدنت مى ارزد

جمله عشقى و ز عشقت مى زنم فریادها

شیون از درد است و درمان نشود مى ارزد

تو که عاشق نشدى به حال ما چون خندى؟

حال ما گرچه بد است،به صد خوشى مى ارزد

هر گلى به رنگ و بویش این جهان آراسته

رنگ و بوی تو ولی به هر جهان می ارزد

دلق من اَرچه فقیر است و گدایم شاید

تو که باشى بُدَنَت به سلطنت مى ارزد

گرچه آتش بِزَدى به جان من با نازت

سردى رفتار تو به گرمیش مى ارزد

همه گویند که سیاوش ره عقل را بگزین

به خدا که عشق تو به هر جنون مى ارزد

گرچه در کیش من اینها گنهی است و حرام

دیدن روی مهت بر گنهش می ارزد

گرچه هر نکته زمانى و مکانى دارد

تو بگو که عقل من بى تو به چند مى ارزد؟

دهن خلقِ عوام را نتوانم بستن

حالیا رای تو بر آن همگان مى ارزد

شعر من اَرچه نیامد به مذاقت سازگار

لعن کن که لعنتت بر آفرین مى ارزد

گرچه در نزد تو پُرگویى من آزار است

هرچه نفرین کنى،بر شدنش مى ارزد

تو جفا کارى و این کار به افراط کنی

هرچه جور است بکن بر عَدَمَت مى ارزد

گرچه چون نار بسوزی مرا در جورت

سوختن با تو به پروانگیش می ارزد

 

تکلیف آدمی

شنبه, 11 ژوئن, 2011

بزدلی را عاقبت حرمان بود

این حکایت در همه دنیا بود

هرکجا مردم زخود غافل شوند

حاصلش دریوزگی نان بود

ما ز احسان خدا پرمایه ایم

این چنین ذلت روامان کی بود

مرد باید که پیاپی دم زند

وز دم او ملک جان آباد بود

این همه آوارگی از بهر چیست

غیر آن که ملک جان ویران بود؟

راستی و آزادگی تکلیف ماست

پس چرا درماندگی در جان ماست