سعدی و فردوسی

آورده اند که روزی سعدی بیتی سرود و پس از آن به خود بالید که بی شک من برترین شاعر ایران زمینم،وبیت این بود:

 

خدا خواهد آنجا که کشتی برد

اگر ناخدا جامه از تن درد

نیمه شب حکیم ابوالقاسم فردوسی به خواب وی می آید و می گوید:

 

برد کشتی آن جا که خواهد خدای

اگر جامه از تن درد ناخدای

 

و سعدی صبح از سخن خود شرمنده گشته و اعتراف به برتری حکیم ابوالقاسم نمود!

برچسب: , , , , , , , ,

۳ نظرات لـ “سعدی و فردوسی”

  1. نسا گفت:

    مجنون شیدا
    به مجنـــون گفت روزی ســـاربانی چرا بیــــهوده در صحـــــرا دوانی ؟

    اگربا لــیلی ات بودی ســــــر و کــار من او را د یــد مش با دیگـــــری یار

    سر و زلفش به دست دیــگران است تو را بیهوده در صحرا د وان است

    ز حرف ساربان مجـــنون فغــان کرد جوابـــش ایـن ربـــــاعی را بیان کرد

    درخت بی ثــــمر هــر کس نشــــــاند دوای درد مجـــــــــــنون را بــدانـــد

    میان عاشق و معشــوق رمزی است چـــه دانـد آنــکه اشــــتر میچـــراند؟

    بگفتــــا ســاربان :هان ای بد اخــــتر گنـــــاهی از محبــــّــت نــیست بد تر

    تو را ایــــــزد به تــوبه امر فرمــود برو از عــــشق لیــــلا توبه کن زود

    چوبشنید این سخن مجنون فغان کرد دو دســـت خـویش را بر آسمان کرد

    بگـفـــــتا : تــــوبه کردم تـــوبه اُ ولا ز هر چــیــزی به غیر از عشق لیـلا

  2. دایانا گفت:

    با سلام

    ایاز، غلام شاه محمود غزنوی (پادشاه ایران) در آغاز چوپان بود. وقتی در دربار سلطان محمود به مقام و منصب دولتی رسید، چارق و پوستین دوران فقر و غلامی خود را به دیوار اتاقش آویزان کرده بود و هر روز صبح اول به آن اتاق می‌رفت و به آنها نگاه می‌کرد و از بدبختی و فقر خود یاد می‌‌آورد و سپس به دربار می‌رفت. او قفل سنگینی بر در اتاق می‌بست. درباریان حسود که به او بدبین بودند خیال کردند که ایاز در این اتاق گنج و پول پنهان کرده و به هیچ کس نشان نمی‌دهد. به شاه خبر دادند که ایاز طلاهای دربار را در اتاقی برای خودش جمع و پنهان می‌کند. سلطان می‌دانست که ایاز مرد وفادار و درستکاری است. اما گفت: وقتی ایاز در اتاقش نباشد بروید و همه طلاها و پولها را برای خود بردارید.
    نیمه شب، سی نفر با مشعل‌های روشن در دست به اتاق ایاز رفتند. با شتاب و حرص قفل را شکستند و وارد اتاق شدند. اما هرچه گشتند چیزی نیافتند. فقط یک جفت چارق کهنه و یک دست لباس پاره آنجا از دیوار آویزان بود. آنها خیلی ترسیدند، چون پیش سلطان دروغ زده می‌شدند.
    وقتی پیش شاه آمدند شاه گفت: چرا دست خالی آمدید؟ گنجها کجاست؟ آنها سرهای خود را پایین انداختند و معذرت خواهی کردند.سلطان گفت: من ایاز را خوب می‌شناسم او مرد راست و درستی است. آن چارق و پوستین کهنه را هر روز نگاه می‌کند تا به مقام خود مغرور نشود. و گذشته اش را همیشه به یاد بیاورد.

    • سیدحسین طباطبایی گفت:

      ثابت کردی از خطه مازندرانی وگرنه هیچ جای دیگر کشور بجای “دروغ گفتن” نمی گویند: “دروغ زدن” . ضمن اینکه چقدر خوبه مطالب با ذکر منبع باشه تا قابلیت بهره برداری داشته باشه

نظر خود را ثبت کنيد