باز هم عشق……

عشق مگر حتما باید پیدا و آشکار باشد تا به آدمیزاد حق عاشق شدن ،عاشق بودن بدهد؟
گاه عشق گم است؛ اما هست، هست، چون نیست. عشق مگر چیست؟ آن چه که پیداست؟
نه، عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست. معرفت است.
عشق از آن رو هست،که نیست. پیدا نیست و حس می شود. می شوراند. منقلب می کند.
به رقص و شلنگ اندازی وا می دارد. می گریاند، می چزاند. می کوبد و می دواند. دیوانه به صحرا!
گاه آدم، خود آدم، عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است.
دست و قلبش عشق است. در تو عشق می جوشد، بی آنکه ردش را بشناسی.
شاید نخواهی هم .شاید هم بخواهی و ندانی، بی آنکه بدانی از کجا در توپیدا شده و روییده؟

محمود دولت آبادی

برچسب: , , , , , , , ,

نظر خود را ثبت کنيد