تکلیف آدمی

بزدلی را عاقبت حرمان بود

این حکایت در همه دنیا بود

هرکجا مردم زخود غافل شوند

حاصلش دریوزگی نان بود

ما ز احسان خدا پرمایه ایم

این چنین ذلت روامان کی بود

مرد باید که پیاپی دم زند

وز دم او ملک جان آباد بود

این همه آوارگی از بهر چیست

غیر آن که ملک جان ویران بود؟

راستی و آزادگی تکلیف ماست

پس چرا درماندگی در جان ماست

برچسب: , , , , , , , , ,

۲ نظرات لـ “تکلیف آدمی”

  1. کفشدوزک گفت:

    سلام
    این شعر و اشعار اخیر وبلاگ شما – شخصی و از دیگران – همه روح خاصی دارند.
    امیدوارم احوال همه انسانها و از جمله شما به بهترین حال تغییر کند و نشاط و شادابی گذشته باز هم در نوشتارتان طنین انداز شود.

  2. نسیم گفت:

    ماه من غصه چرا؟؟

    تو مرا داری و من هر شب و روز، آرزویم همه خوشبختی توست

    ماه من، دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن

    کار آنهایی نیست که خدا را دارند

    ماه من، غم و اندوه اگر هم روزی، مثل باران بارید

    یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست

    با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن

    و بگو با دل خود که خدا هست، خدا هست هنوز

نظر خود را ثبت کنيد