برچسب ها بـ ‘یونانی’

ایران و ایرانی 25

یکشنبه, 14 اکتبر, 2012

شاید تا همینجا بررسی علل ضعف فرهنگی ما پس از دوران باشکوه اولیه کافی باشد و شاید بعضی از مطالبی که حتی با ذکر نام نویسندگان و گویندگانش آورده شد ،حقیقت نباشد و از روی غرض بیان شده باشد،اما یک چیز مسلم است و آن اینکه ما بسیاری از ارزش ها و آداب فرهنگی خود را کنار نهاده و مثل همه کشورهای غرق شده در رفاه در طول تاریخ برای حفظ ثروت و مقام و حکومت به انحصاری نمودن مظاهر دنیایی اقدام نمودیم که این امر همگانی است و مختص دین و حکومت خاصی نمی باشد.

این پرسش برای همگان پیش می آید که چگونه شاهنشاهی نیرومندی که کورش و داریوش آن را به راستی به گونه‌ی آرمان شهری پدید آورده بودند سرنگون شد؛ در این جا کوشیده ایم تا به این پرسش پاسخ دهیم.

نظام استبدادی موجب می شد تا شاهنشاه قدرت مطلقه داشته باشد و هر چه می خواهد انجام دهد و نظارت آنچنانی بر کرده های شاهنشاه وجود نداشت (البته ماندگاری نظام استبدادی در روزگار هخامنشیان به جهت اعتماد مردم‌ یعنی پارسیان به شاهنشاهان بزرگی چون کورش بزرگ و داریوش‌یکم بوده است)، این امر دو عامل را سبب می شد؛‌یکی این که اگر شاهنشاه در امور کشوری اهمال می کرد، با وجود همه‌ی تمهیدات در نظر گرفته شده از سوی شاهنشاهان تمدن سازی چون کورش و داریوش، کشور دچار بحران می شد و رو به ضعف می نهاد، چنانکه در روزگار داریوش دوم و اردشیر دوم دیده می شود. دوم آنکه قدرت مطلقه که فرمانروایی بر جهان متمدن بود، هرکس که در اطراف آن بود را به سوی خود جلب می کرد؛ در نتیجه در صورت سست شدن فرآیند جانشینی و همچنین تضعیف شخص شاهنشاه، آشوب بر سر رسیدن به مقام شاهنشاهی در می گرفت، چنانکه در جانشینی اردشیر دوم (اگر داستان‌یونانی درین باره درست باشد) و پس از آن، جانشینی اردشیر سوم دیده می شود. نزاع بر سر قدرت درست هنگامی که اسکندر گجسته به کشورهای شاهنشاهی می تاخت، به اوج خود رسید و این عامل شاید مهم ترین عامل شکست ایران بود. اسکندر به خوبی از اوضاع آشفته‌ی ایران بهره می برد. در صورت نبود این جنگ درونی در شاهنشاهی اسکندر می دانست که نمی تواند پیروز شود و رفتن او به ژرفای آسیا دیوانگی است.

عامل دیگر را می توان در تضعیف جایگاه ارتش در شاهنشاهی دانست؛ شاهنشاهانی چون داریوش دوم و اردشیر دوم چاره‌ی هرکار را با توجه به ثروت بی کرانی که داشتند، دادن پول می دانستند. در نتیجه جایگاه ارتش تنزل کرده و ارتش در کشورهای خوربری آسیای کهین از سربازان مزدور بویژه‌یونانی بهره می بردند، همچنین در چندین مورد همین مزدوران ‌یونانی به ارتش خیانت کردند. مشکل دیگر تعلیم ندیده بودن بخشی از سربازان ارتش بود؛ چون مدت ها بود که در شاهنشاهی لشکرکشی بزرگی پدید نیامده بود و در امور ارتش اهمال می شد و نیروی اصلی ایران در پادگان های کشورهای مختلف پراکنده بود و چون جنگ قدرت نیز وجود داشت، داریوش تنها می توانست به پول گنجینه‌ی خود متکی باشد تا آنکه لشکری پدید آورد که سربازان آن تنها فنون آغازین جنگ را بلد باشند، در صورتی که اسکندر گجسته مدت دوسال صرف گردآوری سپاه و همچنین آموزش سربازان سپری کرد که در این مدت دربار آشوب زده‌ی ایران آشفته بود. با این همه شکست های ایران در برابر اسکندر گجسته نباید به منزله‌ی دلیل و‌یا حتی علامت معنی دار درهم شکستگی لشکری شاهنشاهی داریوش نگریسته شود.

می توان گفت که شاهنشاهی در رکود، آماده‌ی برابری با چالش نظامی و استراتژیکی به این اهمیت نبود و از آن هنگام که در برابر پادگان هخامنشی،‌یک رقیب مصمم به جنگ تام و کامل، پا به سرزمین های آسیای کهین نهاد، راندن وی بی نهایت دشوار شد، چه از آن پس دشمن بود که از مواضع استراتژیک هخامنشی بهره می برد. از بعد روانی جنایت های خاندانی پدید آمده در روزگار اردشیر سوم و پس از آن نیزعاملی در سرنگونی شاهنشاهی است، چنانکه درباره‌ی ساسانیان نیز این امر صادق است.

کردار ناشایست اردشیر سوم در سرکوب شورش های کشورهای شاهنشاهی در لبنان و مصر نیز دست کم در سرنگونی کشورهای خوربری شاهنشاهی عامل مهمی بوده است. گذشته از مردم ایران‌یعنی بخش خاوری شاهنشاهی از دجله به این سو، دیگر مردمان کشورهای شاهنشاهی نیز، شاهنشاه را دوست می داشتند و وی را چون سرپرست نیکی می پنداشتند؛ به همین دلیل شاهنشاهی هخامنشی در روزگار قدرت، تنها نظام جهانی پایدار در تاریخ جهان به شمار می رود. اما بر اثر سستی شاهنشاهانی چون داریوش دوم و اردشیر دوم شورش هایی در برخی کشورها پدید آمده بود، در نتیجه اردشیر سوم که تندخود نیز بود در سرکوبی این شورش ها چنان شدت عمل به خرج داد که مردم این کشورها دیگر هخامنشیان را دوست نمی پنداشتند و مردم کشورهایی چون لبنان و مصر در جستجوی کسی بودند تا آنها را از دست هخامنشیان آزاد کند؛ با آمدن اسکندر این مردم او را همچون آزادکننده ای می دانستند (به همین دلیل گرفتن شهرهای لبنان و همچنین مصر به سادگی انجام شد.) غافل از آنکه اسکندر بلایی اسمانی بود که بر سر مردم متمدن جهان آن روز فرود آمد.

در میان دلایلی که برای ناتوانی شاهنشاهی و پیروزی اسکندر آورده اند، تاکید بر بحران ساختاری ناشی از اقتصاد خراجگذاری است که سخت بر اقوام تابع سنگینی کرده، موجب ناخشنودی و رویگردانی از شاه بزرگ شده است و پیشگام آن اومستد است. این نگره نادرست است و عصر هخامنشی موجب تهی دستی در کشورهای گوناگون نشده است. مجموعه ذخایری که اسکندر از پایتخت های بزرگ شاهنشاهی گردآوری کرده، بسیار پایین تر از رقم حاصل جمع فرضی خراج ها از عصر داریوش بزرگ تا داریوش سوم بوده است و نمی توان گفت که باج های دریافتی، دیگر به جامعه بر نمی گشت و آن سبب فقر شد. شاهنشاهی داریوش سوم، دولت محتضر و مردودی نیست که گاهنویسان نمایانده اند، چه در زمینه‌ی اقتدار و شوکت شاه بزرگ و چه در قلمروی مالی و نظامی،‌یا تلاش های تولیدی کشورهای گوناگون‌یا همکاری سرآمدان محلی، هیچ عاملی نشان نمی دهد که قابلیت های درونی و فطری شاهنشاهی از داریوش بزرگ تا سوم در معرض تباهی واقع شده باشد، هرچند که شاید در آنها سستی پدید آمده بود.

 

ایران و ایرانی 18

یکشنبه, 26 آگوست, 2012

محققين و مورخين غربى كه به منابع مختلف تاريخى از يونانى و رومى و سريانى و ارمنى و عربى دست‏يافته‏اند-بعلاوه حفريات اخير كمك فراوانى در كشف حقايق تاريخى به آنها كرده است-اتفاق نظر دارند كه نظام طبقاتى ايران ريشه قديمى‏تر دارد.كريستن سن كه به همه اين منابع دست داشته و مدت سى سال در تاريخ ايران در زمان ساسانيان كار كرده است و شايد تاكنون هيچ كس به پاى او نرسيده باشد،در مقدمه كتاب  و همچنين در فصل دوم كتاب خود (مفصل در اين باره بحث مى‏كند.طالبان مى‏توانند به آن مراجعه نمايند.

كريستن سن مدعى است كه اصطلاح متداول مورخين اسلامى تحت عنوان‏«العظما»و«اهل البيوتات‏»و«الاشراف‏»كه از شخصيتهاى آن عهد و يا دوره‏هاى بعد ياد شده است،ترجمه ادبى كلمات پهلوى:«و اسپوهران‏»و«ازاذان‏»و«بزرگان‏»است .ما بحث‏خود را با استفاده از تحقيقات كريستن سن و ديگران به نظامات اجتماعى ايران در زمان ساسانيان اختصاص مى‏دهيم.

كريستن سن در فصل هفتم كتاب خود،تحت عنوان‏«نهضت مزدكيه‏»،احوال اجتماعى ايرانيان،طبقات جامعه،خانواده، حقوق مدنى ايران را به عنوان مقدمه مورد بحث قرار مى‏دهد.مى‏گويد:

«جامعه ايرانى بر دو ركن قائم بود:مالكيت و خون(نژاد).بنا بر نامه‏«تنسر»حدودى بسيار محكم،نجبا و اشراف را از عوام الناس جدا مى‏كرد.امتياز آنان به لباس و مركب و سراى و بستان و زن و خدمتكار بود…بعلاوه،طبقات از حيث مراتب اجتماعى درجاتى داشتند،هر كس را در جامعه درجه و مقامى ثابت‏بود.و از قواعد محكم سياست‏ساسانيان يكى اين را بايد شمرد كه هيچ كس نبايد خواهان درجه‏اى باشد فوق آنچه به مقتضاى نسب به او تعلق مى‏گيرد…قوانين ملكت‏حافظ پاكى خون خاندانها و حفظ اموال غير منقول آنان بود.در فارسنامه عبارتى است كه ظاهرا ماخوذ از«آيين نامگ‏»عهد ساسانيان است:«عادت ملوك فرس و اكاسره آن بودى كى از همه ملوك اطراف چون صين و روم و ترك و هند دختران ستدندى و پيوند ساختندى و هرگز هيچ دختر بديشان ندادندى،دختران را جز با كسانى كه از اهل بيت ايشان بودند مواصلت نكردندى‏».نام خانواده‏هاى بزرگ را در دفاتر ثبت مى‏كردند.دولت‏حفظ آن را عهده‏دار بود و عامه را از خريدن اموال اشراف منع مى‏كرد.با وجود اين قهرا بعضى خانواده‏هاى نجيب به مرور زمان منقرض مى‏شدند…در ميان طبقات عامه تفاوتهاى بارزى بود.هر يك از افراد مقامى ثابت داشت و كسى نمى‏توانست‏به حرفه‏اى مشغول شود مگر آنچه از جانب خدا براى آن آفريده شده بود.»

ایران و ایرانی(6)

یکشنبه, 13 می, 2012

بد نیست قبل از اینکه به ادامه بحث اصلی خود بپردازیم،با بعضی خصوصیات فرهنگی ایرانیان باستان که از زبان بیگانگان بیان و نوشته شده،آشنا شویم.اینگونه مطالب ما را در بررسی تغییراتی که در فرهنگمان به وجود آمده،بسیار کمک خواهد نمود:                   

آنچه از اخلاق و صفات و آداب و رسوم ايرانيان باستان مي دانيم اغلب از منابع غربي است ، تاريخ نگاران يوناني و رومي با اينكه چندان علاقه اي به ايران و ايراني نداشته و از آنها تحت عنوان بربر ياد مي كردند با اين حال نمي توانستند منكر سجاياي اخلاقي و صفات حميده ايرانيان باشند. همه جا از گفتار ، كردار و پندار نيك سخن رفته است ، همه جا از بيگانگي ايرانيان از دروغ صحبت مي شود.

 

ايرانيان به اطفال خود از سن پنج سالگي تا بيست سالگي فقط سه چيز مي آموختند : سواري و تير اندازي و راستگوئي . دروغگويي را بدترين عيب مي دانستند ، دروغگو به دوزخ يا سراي ناپاكان و دروغ پردازان مي رفت و گويا دروغ معاني مختلفي داشته است.پس از آن قرض داري را زشت ترين معايب مي دانستند زيرا معتقد بودند كه مقروض مجبور است دروغ بگويد.

 

مغان و آموزگاران به كودكان خود مي آموختند كه دروغ نگويند ، وام نستانند ، بدكاري و ستمگري روا ندارند ، ميهن خود را دوست بدارند ، وفادار و مردم دوست باشند ، مي خواره و شكمباره ، گدامنش و هرزه داري و ژوليده و چركين بار نيايند ، به آنان ياد مي دادند كه آب دهان در كوچه نيفكنند ، در رودها و آبها ادرار نكنند ، در معابر چيزي نخورند ، به اندازه بخورند و بنوشند و احترام پدر و مادر را نگه دارند و مي گفتند ، هرگز هيچ پارسي پدر و مادر خود را نكشته است …

 

گزنفون ، مورخ و فيلسوف يوناني در كتاب كوروش نامه نوشته: پارسيان اطفال خود را در دادگاهها حاضر مي كردند تا محاكمات را گوش كنند و با دادگستري آشنا شوند. مي دانيم كه ايرانيان به عدالت اهميت بسيار مي دادند و دولتمردان نسبت به قضات بسيار سختگير و گاهي هم بي رحم بودند ، نوشته اند كه كمبوجيه شهريار هخامنشي و نخستين فاتح مصر ، يكي از قضات را كه رشوه گرفته بود محكوم به اعدام نمود ، آنگاه فرمان داد تا پوست او را كنده و بر مسند قضاوت بگسترانند.

 

طبق نوشته هردوت  مورخ يوناني ، ايرانيان روز تولدشان را بيش از هر روز ديگري محترم مي داشتند و در اين روز بيشتر از ساير روزها غذا طبخ مي نمودند . آنها در كوچه و بازار چيز خوردن و پيش روي ديگران جويدن را سخت ناروا مي دانستند .

 
خشونت ها و وحشيگريهاي برخي از اقوام بدوي ، كه در مواجهه با مردم بيگانه زبان ها بريده اند و چشمها كنده و از سر بيگناهان منارها ساخته و يا از خون بي دست و پايان آسياها جاري كرده اند ، در ايرانيان نيست و آنچه هم ديده مي شود عمدتا منشا غير ايراني دارد . بهترين دليل اين مدعا فتح بابل توسط كورش كبير مي باشد كه به خدايان و باور و دين مردمان بابل احترام گذاشته و آنها را نابود نكرد. 

اولین فیلسوف اسلام

دوشنبه, 14 فوریه, 2011

در فلسفه اسلامی اولین نام در خشان عبارت بود از یعقوب بن اسحق کندی یک عرب  خالص از خانواده امراء کنده.

کندی را – چنانکه ابن الندیم  می گوید – فیلسوف العرب می خوانده اند . با آنکه ظاهراً غیر از فلسفه درعلوم مختلف تألیفات داشته است از آثار او چندان چیزی نمانده. وی که از خاندان اشراف و امراء عرب بود در کوفه ،بغداد و بصره می زیست و چون با علوم یونانی، ایرانی، و هندی آشنائی تمام داشت.به امر مأمون خلیفه مأمور شد کتب حکمت را از یونانی یا سریانی نقل کند . در اواخر عمر مورد تعقیب واقع گشت و ظاهراً به اتهام تمایل به اعتزال درعهد متوکل کتابخانه اش  مصادره شد .

کندی تألیفاتش بالغ بردویست و هفتاد مجلد  می شد که حتی از یک دهم ازآ ن هم امروز نشانی نمانده است . قسمتی از آثار او در قدیم به لاتینی ترجمه شد و از بعضی آثارش فقط ترجمه لاتینی باقی است .تأثیر فکر نوافلاطونی درین آثار برآمد فلسفه ارسطو را با حکمت افلاطون تلفیق کند. درست است که کندی در اواخر عمربه محنت افتاد اما تأثیر وجود او درنشر علوم عقلی بین مسلمین بسیاربود و شاید بتوان گفت گرایش به تحقیق تجربی هم بوسیله آثار علمی او از دنیای اسلام به اروپای غربی راه یافت ، در حکمت، کار کندی را فارابی دنبال کرد .

رسالت بشر چیست؟(12)

یکشنبه, 23 ژانویه, 2011

اقبال لاهوري

محمد اقبال لاهوری یا علامه اقبال (به هندی: मुहम्मद इक़बाल، به اردو: علامہ محمد اقبال) (‏۳ ذیقعدهٔ ۱۲۹۴/‏۱۸ آبان ۱۲۵۶ تا ۱ اردیبهشت ۱۳۱۷‌/۲۰ صفر ۱۳۵۷) شاعر، فیلسوف، سیاست‌مدار و متفکر مسلمان پاکستانی بود، که اشعار زیادی نیز به زبانهای فارسی و اردو سروده‌است. اقبال نخستین کسی بود که ایدهٔ یک کشور مستقل را برای مسلمانان هند مطرح کرد که در نهایت منجر به ایجاد کشور پاکستان شد. اقبال در این کشور به طور رسمی «شاعر ملی» خوانده می شود. (بیشتر…)