برچسب ها بـ ‘یوسف’

از صائب تبریزی

دوشنبه, 8 جولای, 2019

ما دستخوش سبحه و زنار نگشتيم
در حلقه ى تقليد گرفتار نگشتيم
خود را به سراپرده ى خورشيد رسانديم
چون شبنم گل، بار به گلزار نگشتيم
در دامن خود پاى فشرديم چو مركز
گرد سر هر نقطه چو پرگار نگشتيم
چون خشت نهاديم به پاى خم مى سر
بر دوش كسى همچو سبو بار نگشتيم
ما را به زر قلب خريدند ز اخوان
بر قافله از قيمت كم، بار نگشتيم
چون يوسف تهمت زده، از پاكى دامن
در چشم عزيزان جهان، خوار نگشتيم
صد شكر كه با صد دهن شكوه درين بزم
شرمنده ى بيتابى اظهار نگشتيم
افسوس كه چون نخل خزان ديده درين باغ
دستى نفشانديم و سبكبار نگشتيم
فرياد كه سوهان سبكدست حوادث
شد ساده ز دندانه و هموار نگشتيم
صائب مدد خلق نموديم به همت
درظاهر اگر مالك دينار نگشتيم

دکان عشق مولانا

دوشنبه, 21 می, 2018

هر دكانی است بازاری دگر
مثنوی دكان عشق است‌ای پسر

عشق بحری، آسمان در وی كفی
چون زلیخایی، اسیر یوسفی

دور گردون را ز جذب عشق دان
گر نبودی عشق كی گشتی جهان

جسم خاك از عشق بر افلاك شد
كوه در رقص آمد و چالاك شد

عشق را صد ناز و استكبار هست
عشق با صد ناز می‌آید به دست

تو به یك خاری گریزانی ز عشق
خود به جز نامی چه می‌دانی ز عشق

با محمد بود عشق پاك جفت
بهر عشق او خدا لولاك گفت

منتهی در عشق چون او بود فرد
پس هم او را ز انبیا تخصیص كرد

عشق آن شعله ست كو چون برفروخت
هرچه جز معشوق باقی جمله سوخت

در نیاید عشق در گفت و شنید
عشق دریایی، كرانه ناپدید

هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل گردم از آن

شرح عشق ار من بگویم بر دوام
صد قیامت بگذرد، و آن ناتمام

توکل کن به او

شنبه, 10 سپتامبر, 2016

آتشی نمى سوزاند “ابراهیم” را
و دریایى غرق نمی کند “موسى” را

کودکی، مادرش او را به دست موجهاى “نیل” می سپارد
تا برسد به خانه ی فرعونِ تشنه به خونَش

دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند
سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد
مکر زلیخا زندانیش می کند
اما عاقبت بر تخت ملک می نشیند

از این “قِصَص” قرآنى هنوز هم نیاموختی ؟!

که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند
و خدا نخواهد
نمی توانند
اوست که یگانه تکیه گاه من و توست

پس

“تدبیرش”به اعتماد کن

“حکمتش”به دل بسپار

به او کن “توکل” و

“قدمی بردار”و به سمت او

تا ده قدم آمدنش به سوى خود را به تماشا بنشینی

مقالات 53

یکشنبه, 26 ژوئن, 2016

عشق 13

از تو به خاطر این همه لطف و هدیه ای که به من دادی سپاسگزارم.تو مخزن عمر مرا با شادی و عشقی پر کردی که تا زمانی که زنده ام دلم را گرم و پرشور نگه دارد و خدا می داند که جز من ،چند نفر دیگراز این موهبت الهی برخوردارند ، نمی دانم اما می دانم که جمعیت طایفه عاشقان بسیار کم است ،اما همین ها هستند که می توانند دنیا را آباد کنند.با مدد عشق و با یاد دائمی معشوق،و در این طایفه محبوب و معشوق من،تویی.

چنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتد

تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم

به دریایی درافتادم که پایانش نمی‌بینم

کسی را پنجه افکندم که درمانش نمی‌دانم

فراقم سخت می‌آید ولیکن صبر می‌باید

که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم

شبان آهسته می‌نالم مگر دردم نهان ماند

به گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم

دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت

من آزادی نمی‌خواهم که با یوسف به زندانم

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 23

سه شنبه, 9 فوریه, 2016

در قضیه یوسف که “احسن القصص”خوانده می شود،یک مثلث عشق داریم:یعقوب،دلبسته یوسف است(عشق پدر فرزندی)،زلیخا،دلبسته یوسف است(عشق جسمانی)،و یوسف،دلبسته خداست.(عشق روحانی).سرانجام یوسف پیروز می گردد،و آن دو تن دیگر نیز زمانی به مقصود می رسند که از عشق انسانی به عشق الهی بازگردند.
ولی راه به سوی عشق الهی راه همواری نیست،خاشاک زار و سنگلاخ است،بصورت آزمایش های دردناک،همانگونه که یوسف،چاه و دربدری و زندان دید تا سرانجام به عزیزی مصر رسید.
عشق،وادی بلاست،با اندوه و زجر همراه است،از این رو هرکسی نمی تواند از بوته گدازان آزمایش آن سربلند بیرون اید.عشق را باید برای خود عشق خواست،یعنی پس از آنکه همه چیز خود را دادی،آن یک چیز را به دست می آوری،که به تنهایی مجموع همه چیزهاست و از همه برتر.
بنابراین دنیای عشق چون بهشت معنوی است.همانگونه که مومن به طمع بهشت سرای دیگر،از سر لذائذ دنیوی می گذرد،عاشق نیز،برای ورود به بستان سرای عشق،پا بر سر هرچه هست می نهد.در عشق عرفانی،انسان به این دلخوش است که وضع انسانی خود را در هم می شکند،از مرز ممنوع محدودیت جسم درمی گذرد،و در واقع”خداگونه”می شود،آرزویی که همواره با بشر بوده است،و تنها وصولش را در عالم تخیل یافته.

مقالات 39

یکشنبه, 7 فوریه, 2016

با اجازه آقای نادر ابراهیمی 3

 از تو به خاطر این همه لطف و هدیه ای که به من دادی سپاسگزارم.تو مخزن عمر مرا با شادی و عشقی پر کردی که تا زمانی که زنده ام دلم را گرم و پرشور نگه دارد و خدا می داند که جز من ،چند نفر دیگراز این موهبت الهی برخوردارند ، نمی دانم اما می دانم که جمعیت طایفه عاشقان بسیار کم است ،اما همین ها هستند که می توانند دنیا را آباد کنند.با مدد عشق و با یاد دائمی معشوق،و در این طایفه محبوب و معشوق من،تویی.
چنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
به دریایی درافتادم که پایانش نمی‌بینم
کسی را پنجه افکندم که درمانش نمی‌دانم
فراقم سخت می‌آید ولیکن صبر می‌باید
که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم
شبان آهسته می‌نالم مگر دردم نهان ماند
به گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم
دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت
من آزادی نمی‌خواهم که با یوسف به زندانم

مقالات 32

یکشنبه, 20 دسامبر, 2015

هابیلیان و قابیلیان

نمی دانم حکمتش چیست و چه مقصودی داشته خداوند سبحان از خلق هابیل و قابیل با دو روحیه کاملا مختلف و در نتیجه بروز دشمنی و جنگ از ابتدای خلقت بشر تا امروز در میان برادران!
قابیل ناجوانمردانه هابیل را کشت و این روند در طول تاریخ ادامه یافته است و بسیاری از مصلحین اجتماعی و منادیان حق و آزادی به دست نوادگان قابیل کشته شدند و می شوند:
زرتشت را ناجوانمردانه و در عبادتگاه کشتند،
یوسف را به جرم پاک اندیشی در چاه انداختند،
سیاوش را به جرم دوستی نوع بشر سربریدند و رستم را به جرم مبارزه برای کشورش با ناجوانمردی و نیرنگ کشتند،
عیسی را به جرم همنوع دوستی به صلیب کشیدند،
علی را به جرم اعمال حق،در نماز به خون کشیدند،
حلاج را به جرم عشق به خدا،قطعه قطعه کردند و پوستش را کندند و پر از کاه نمودند و عین القضات را شمع آجین نمودند،
پاتریس لومومبا را به جرم وطن دوستی تحویل موسی چومبه دادند تا پس از شکنجه های فراوان او را در حوضی از اسید بیندازد،
چه گوارا را در میان جنگل های انبوه سر بریدند،همچون میرزا کوچک خان در جنگل های ایران.
و خدا می داند که تعداد این شهیدان تاریخ بشریت و مبارزان راه سعادت و آزادی انسان، آنقدر زیاد است که تنها خودش می داند و اگر هم می دانستیم و قصد معرفی ایشان را داشتیم،کاغذ کافی برای این امر در جهان موجود نبود!
البته چراغ هابیلیان هرگز با این همه دشمنی خاموش نشد و نخواهد شد که این اراده خدا است و تا او هست ،این مشعل روشن است:
پیامبران الهی هر یک چراغی را برافروختند که تا بشریت زنده است ،گرد هریک تعداد بیشماری از هابیلیان زندگی خود را شکل داده اند.
مصلحین اجتماعی همچون گاندی و نلسون ماندلا چنان اثربخشی در جامعه داشته اند که هم اکنون هند بعنوان جامعه ای که در آن ادیان و مکاتب مختلف در کنار یکدیگر آسوده می زیند و در آفریقای جنوبی مظلومان داغ دیده با بخشش دشمنان دیرین خود و زندگی در کنار آنان معنی رحمت الهی را در همین دنیا به ما عملا آموخته اند.
شاید حکمت الهی از این امر ،آزمودن هریک از ماست تا در طول زندگی خود در این کره خاکی،نشان دهیم که هابیلی هستیم یا قابیلی و عملا سمت و سو و جایگاه خود را در طیف زیستن در این دنیا که یک سرش خدا و سردیگرش شیطان است،انتخاب نماییم وعیار وجود خود را خود تعیین نماییم که مولوی می فرماید:
این که گویی این کنم یا آن کنم
خود نشان اختیار است ای صنم
اگر هم چنین باشد،آزمونی سخت دشوار و طاقت فرساست.ناخواسته ما را به این دنیا می آورد و ناخواسته نیز می بردمان و ما هم در فاصله این آمدن و رفتن بی اختیار باید در هجوم هزاران مکر و فریب و دروغ،انتخاب خود را از روی اختیار بنماییم و برویم!
اما گریزی نیست.

کوچه مردها 110

چهار شنبه, 3 جولای, 2013

کلاس چهارم دبستان بودم که کتابی را دست یکی از دوستان خود دیدم به نام”سه یار دبستانی”.وقتی از ایشان خواستم که کتاب را ببینم و پس از تورقی در آن،متوجه شدم داستان دوستی و زندگی سه دوست زمان بچگی به نام های حسن صباح و خواجه نظام الملک و عمر خیام است.خیلی علاقه مند شدم و از دوستم یوسف خواستم که وقتی آن را خواند،مدتی هم به من قرض دهد تا من هم بخوانمش.

اما دوستم گفت که نمی تواند،چون این کتاب را از کتابخانه قرض گرفته و چند روز بعد باید آن را پس دهد.راست می گفت،چون داخل صفحه آخر کتاب کارتی وجود داشت که روی آن تاریخ پس دادن کتاب قید شده بود.

برای اولین بار از وجود جایی به اسم کتابخانه مطلع شدم و از یوسف پرسیدم که من هم می توانم عضو شوم.پاسخ مثبت بود و قرار شد که دفعه بعد که می رود من هم با یک عکس و معرفی نامه مدرسه همراهش بروم.

در روز موعود من و یوسف سوار اتوبوس های میدان هاشمی به پارک شهر شدیم و ایستگاه “باغ شاه” پیاده شدیم و با کمی پیاده روی در خیابان اکبر آباد وارد یکی از کتابخانه های کانون پرورش فکری کودکان شدیم و من با دادن معرفی نامه و عکس در عرض دو سه دقیقه عضو شدم و کارتم را گرفتم.

عظمت سالن کتابخانه که همه باید به شدت سکوتش را رعایت می کردند و وجود آن همه کتاب در قفسه ها حسابس مرا مجذوب کرده بود.حکم ماهی را پیدا کرده بودم که یکباره از رودی کوچک وارد اقیانوس شده بود.از ذوق نمی دانستم چه کتابی را بردارم.بالاخره من هم جلدی دیگر از همان کتاب سه یار دبستانی را گرفتم و اولین کتاب غیر درسی عمرم را مطالعه کردم.