برچسب ها بـ ‘یزد’

گزارش تعطیلات 3

شنبه, 7 می, 2016

بارها به یزد رفته ام ،اما هرگز مثل این بار همه جای آنرا نگشته بودم.

آشنایی با مردمی که با همه سختی های طبیعت ساخته اند و به همین خاطر فرهنگی را ایجاد کرده اند که مایه مباهات ایران و ایرانی است.مردمی با گویشی بسیار شیرین و سخت و کوش و در عین حال مهربان.

تاریخ و تمدن و هنردر هر کوی و برزن استان یزد شناور است و تو هر لحظه در معرض امواج آنی.

خود یزد با آب انبارها و خانه ها و کوچه ها و مساجد و قنات ها و موزه ها و حتی رستوران هایی که همه تاریخی اند و بس ارزشمند و این تازه جزئی از ثروت این مردم است.در اردکان و اشکذر ،میبد و ……دیگر شهر های یزد هم از گردش و دیدن تاریخ سرزمینت و حتی قدم زدن در بافت های قدیمی آنها سیر نمی شوی و آرزو می کنی که این گشتن ها و پرسه زدن ها هرگز تمام نشود.

در عمق بیابان های یزد با “پیرچک چک”،این عبادتگاه باستانی زرتشتیان جهان آشنا می شوی و در دل شهر یزد با آتشکده ای که قدمت آتش مشتعلش بیش از 1500 سال است و گرمای آتشش تو را به ریشه چند هزار ساله ات رهنمون می سازد.

شیرینی ها و غذاهای محلی اش،پالوده ودیگر خوراکی های خاص این استان و همه چیزهای دیگر این استان در تو خاطرات و لذتی به وجود می آورند که تا زنده ای فراموش نخواهید کرد.امتحانش کنید!

گزارش تعطیلات 1

شنبه, 23 آوریل, 2016

سعادت این را یافتم تا تعطیلات سال نو را به ایرانگردی در بخشی از این سرزمین جاوید و پر افتخار اختصاص دهم.

استان های یزد و کرمان را با فراغ بال و حوصله در نوردیدیم و سعی می کنم در چند قسمت گزارشی تقدیم حضورتان کنم اما اجازه دهید اولین بخش را به موضوعی دردناک اما لازم بپردازم:

تمامی راه و جاده ای که در استانهای فم،اصفهان،یزد و کرمان طی کردیم یا بزرگراه بود و یا آزادراه.جاده ها با راه های زمان کودکی و جوانی من کاملا فرق کرده اند و از کیفیت و استاندارد های بسیار بهتری برخوردار شده اند ،وسایل نقلیه و خودرو ها نیز همچنین ،اما بر خلاف انتظار تلفات و حوادث نسبت به آن زمان بسیار بیشتر و چندین برابر شده اند!

این موضوع یکی دیگر از شاخص هایی است که بیانگر سقوط فرهنگی ماست.

خدا بیامرزد علامه محمد تقی جعفری را که یکی از دعاهای ثابت آخر هر سخنرانی اش این بود که:خدایا،تا ظرفیت یک موقعیت و مقام در ما ایجاد نشده است،آن موقعیت و مقام را در اختیار ما مگذار.

نحوه رانندگی و کار با وسایل مدرن حمل و نقل در کشور ما بسیار ضعیف و ابتدایی است و این باعث شد تا ما در مسیر چندین بار بایستیم و مجروحان حوادث پیش آمده را از لابلای آهن های بهم پیچیده شده خودرو ها بیرون بکشیم و به آمبولانس ها بسپریم.

خودروی خود را که مجهز به “سیستم کروز” است روی حداکثر سرعت مجاز تنظیم می کردم و با آرامش هم می راندم اما با کمال تعجب “پراید”های متعددی با سرعت از من سبقت می گرفتند و به سوی حادثه می شتافتند!

به کجا چنین شتابان؟

کوچه مردها(39)

چهار شنبه, 28 دسامبر, 2011

کم کم کوچه شلوغ می شود و تعداد خانه ها بیشتر،و تازه علاوه بر این چند انشعاب هم از کوچه ما آغاز می گردد و به این ترتیب تعداد کوچه ها هم بیشتر می گردند.

اهالی محله بزرگ روزی گرد هم می آیند و از ضرورت ساخت یک مسجد باهم صحبت می کنند.به یاد دارم که هنگامی که یکی از اعضای جلسه از بی اعتنایی دولت به دین و مردم صحبت می کرد،حسین آقا (که پاسبان شهربانی بود) با عصبانیت حرف او را قطع کرد و تهدید کرد که در صورت رد و بدل شدن اینگونه صحبت ها جلسه را ترک خواهد کرد.به احترام او اینگونه صحبت ها ادامه نیافت.

حرکت خودجوشی با همت مردم و پول های کم و بیشی که اهالی محله دادند ،راه افتاد و بعضی از اهالی محل هم از بازاری هایی که برای اینگونه امور پیش قدم بودند،کمک های خیلی قابل ملاحظه ای دریافت کردند و در زمینی کنار محوطه دکه ها و بازار میوه ،زمینی را اختصاص به ساختن مسجدی به نام “مسجد علی اکبر “دادند.

سریع تر از آنچه که فکر می کردند،بخاطر علاقه و شوق مردم ،ساختمان مسجد به حدی رسید که می شد در کنار ادامه ساخت و ساز در آن نماز خواند و مراسم مختلف را بجا آورد.محله برای خود شخصیتی پیدا کرد و به بهانه های مختلف مجالسی در آن برگزار می شد که آبدارخانه مسجد هم اولین جایی بود که در کنار شبستان مسجد راه اندازی شد و در این مجالس بسیار هم پر رونق و فعال بود.

یکی از اولین کارهایی که انجام شد،جذب یک روحانی برای امامت جماعت مسجد بود.با مراجعه آقای شهیدی و چند نفر دیگر به حوزه و طرح موضوع ،یک روحانی میانسال و با وقار به اسم حاج آقا رضوی در مسجد اسکان یافت و از این لحظه همه امور مسجد با نظارت او انجام می شد.آنچه از ایشان به یاد من مانده،این است که ایشان فردی بسیار متین و باوقار و در عین حال خوشرو و خندان بود.به ما کودکان بسیار احترام می گذاشت و برای هرکدام از ما نقشی در امور مسجد تعیین می کرد و دائم توصیه به فراگیری قران داشت.

چند سالی که گذشت،مسجد کاملا شکل گرفته بود اما متاسفانه حاج آقا رضوی به علت نارسایی قلبی نمی توانست به نحو احسن در خدمت محل باشد.یکی از جلساتی که ناگهان حاج آقا بالای منبر رنگش پرید و به شدت عرق کرد و مردم صلوات گویان او را پایین آوردند و به او رسیدگی کردند،به خوبی در خاطر من مانده است.

به هر حال بعد از چندی،حاج آقا اعلام کردند که به توصیه پزشکان به یزد برمی گردد تا در هوای سالم آنجا ادامه زندگی دهند و بعد از مدت ها مشورت و تحقیق اهالی محل به این نتیجه رسیدند که بهترین فرد برای جایگزینی ایشان فرزند جوان همین حاج آقا رضوی می باشد که به علت فعالیت های سیاسی به تازگی از زندان رژیم ،آزاد شده بود.

آمدن حاج آقای رضوی جوان به محله منشا تحولات بزرگی شد که در جای خود برایتان خواهم نوشت.