برچسب ها بـ ‘یاس’

زندگی چیست؟

شنبه, 16 مارس, 2013

آیا برای همه، معنای یکسانی دارد؟

آیا همه آن‏را یک‏جور می‏فهمند، می‏بویند، می‏چشند، می‏بینند، لمس کرده و احساس می‏کنند؟

به‏طور حتم این‏چنین نیست.

 

زندگی زورمداران، زورگویان، مستکبران و دیکتاتورها چگونه می‏تواند با زندگی عارفان، صالحان، عاشقان، مردان خدا و صلح‏دوستان یکی باشد؟

 

اصلاً زندگی انسان‏های عادی هم یک‏جور نیست و هیچ‏کس مثل دیگری زندگی نمی‏کند، حتی اگر شباهت‏های ظاهری داشته باشد، اما چون “دنیای” هرکس با دیگری متفاوت است، پس زندگی‏های متفاوتی تجربه می‏کنند.

 

برای بعضی‏ها:

 

زندگی گردش عقربکِ لحظه‏های عمری است که به‏سرعت یا آهستگی می‏گذرد، اما کنترلی بر آن نداشته و عاقبت، توشه‏ای اندک می‏گیرند یا بهره‏ای فراهم نمی‏کنند؛

 

یا داستان پرواز به ناکجاآبادی است که اتفاق می‏افتد، بدون تدبیر و خواستة پروازکننده‏ای که نمی‏داند کجا می‏رود و چرا می‏رود، تمامی عمر را در شک و تردید سپری کرده، فلسفة آمدنش را نمی‏داند، خودبینی و خودمحوری را رمز موفقیت می‏داند، نسبت به همه‏چیز و همه‏کس بدبین است و پیروزی و موفقیت خویش را در شکست و ناکامی دیگران جستجو می‏کند.

 

بعضی‏ها از زندگی، قفسی از خاطره‏های رنگی و با هزارتویی الوان و پیچ در پیچ ساخته‏اند و تمامی عمر خود را در آن حبس کرده و با خاطره‏های تلخ و شیرینش، دلخوش یا ناخوش‏اند.

 

برای عده‏ای زندگی تنها اشک شمعی است که در حضور پروانه و مهتاب ریخته می‏شود؛

 

سایه شبی است که در سحرگاهان در حضور خورشید خودنمایی می‏کند؛

 

یا رنگ کم‏فروغ و زرد آفتاب در حضور مغرب است؛

 

رقص گلبرگی در حضور شبنم؛

 

یا سعی سالکی است در حضور دل، تا توفیق بودن و درک حضور در کنار عشق را داشته باشند.

 

برخی زندگی را خواب نرم شبدر در دشتی وسیع که پایانش ناپیداست، می‏بینند؛

یا برای عده‏ای دیگر، یادآور عطر خون گل سرخ در سرزمین شیدایی، عاشقی، شهادت و…..است.

 

گروهی دیگر، شنیدن امواج خروشان دریا؛

 

سکوت دلربای کوهستان؛

 

آواز پرندگان قبل از طلوع آفتاب؛

 

شوق دیدار شقایق در دشت؛

 

بوئیدن یاس در کوچه‏باغ‏های زندگی؛

 

یا حتی خواب سنگین نیلوفر در برکه‏ای تنها را تمامیت زندگی می‏دانند.

 

زندگی هرچه می‏خواهد، باشد،

 

یک راه کوتاه حتی به درازای عمر؛

 

یک خواب سنگین به عمق شب تار؛

 

یک آه و تمنای سالک به بلندای فنا و بقا؛

 

یک عبادت به بلندای همت عابد؛

 

یک خروش به عظمت راه مجاهد؛

 

یک پیام به وسعت آزادی و آزادگی؛

 

یا یک رؤیا به وسعت دل کودکی یتیم.

 

اما، چه خوش و نیکوست که زندگی با هر تعبیر عارفانه، شاعرانه، فیلسوفانه، بدبینانه، دین‏باورانه، مادی‏گرایانه و…… همه‏چیز دارد؛

 

و آن‏هایی خوش‏بخت‏ترند که باور کرده‏اند زندگی اگر گل دارد، خار هم باید داشته باشد؛

 

اگر لبخند دارد، اشک هم دارد؛

 

اگر شادی دارد، غم هم دارد؛

 

اگر پیروزی دارد، شکست هم درپی دارد؛

 

درواقع، هیچ زندگی‏ای بدون غم و غصه کامل نیست.

 

زندگی را هرطور که می‏خواهیم و دوست داریم یا اعتقاد داریم، ببینیم، اما بدانیم که:

 

اگر بتوانیم در شرایط نامطلوب زندگی، خوبی‏ها و خوشی‏های آن‏را به‏یاد آورده، واکنشی مطلوب و سازنده از خود نشان دهیم؛ آن‏گاه در مسیر انسان کامل‏شدن گام نهاده و موفقیت و کامیابی به دست آورده‏ایم.

اگر همیشه با شرایط دلبخواه مواجه باشیم و رفتار و کنش مناسب از خود نشان دهیم که هنر نکرده‏ایم، کنش مناسب ما در شرایط نامطلوب است که قدرشناسی ما را از زیبایی‏های زندگی به نمایش می‏گذارد و ما را نزد معبود عزیز می‏کند.

 

اگر کسی بتواند این‏چنین زندگی کند، این‏چنین عاشق باشد و این‏چنین دنیا را نگاه کند، آن‏گاه مرگ خوبی هم به سراغش خواهد آمد و حتی از مرگ هم احساس شادمانی و رضایت خواهد کرد.

 

مرگی ناخوشایند است که انسان، تنها بدی‏های زندگی را ببیند، اما برای کسی‏که همه چیز زندگی را یک‏جا پذیرفته و از “بودن” لذت می‏برد، درواقع سالک و مبارزی است که خود را برای رفتن آماده می‏کند و حتی چگونه رفتن را هم خودش انتخاب خواهد کرد.

 

به‏قول دون خوان ماتیوس:

 

” مرگ دردناک، مرگی است که در بستر به سراغ انسان می‏آید. وقتی داری مبارزه می‏کنی، مرگ نه تنها دردی ندارد، که شادی‏آور هم خواهد بود.”

دکتر علیرضا رحیمی بروجردی

حدیث عشق

دوشنبه, 2 آوریل, 2012

من همان رهگذر باغ شقایق هستم

که گلی چیدم از این باغ،ولی
دل خود را به دمی گم کردم
و در این باغ به دنبال دلم می گردم
من سبویی دارم
           که به اندازه دریای ادب جا دارد
من گلی چیدم از این باغ که خود
                               بوی صدها گل رعنا دارد
عطر یاس و سمن و بوی شقایق دارد
از همین روست که گلم،این همه عاشق دارد.
من به پرواز کبوتر ،به نگاه آهو
                          به غزلهای قناری
                                         من به فریاد قناری، به سبک بالی باد
                                                                            من به شبهای پر از راز و نیاز
 من به اینها همه عادت دارم

من به هنگام اذان بلبل
           سر گلدسته گل می روم از بستر
و بر آب لبت با عشق وضو می گیرم
                   و به محراب غزل رقص کنان می گریم
و سپس می آیم، سر صبحانه عشق
من به صبحانه نان و غزل و آیینه عادت دارم.
من به سو سوی ستاره
                      به تنهایی گل
                                 من به لبخند پر از معنی ساده
                                       به صفای دل دوست که همه چیزم از اوست.
من به اینها همه عادت دارم.
باورم نیست که باغچه ی سبز وجود
علف هرز جدایی
                    با چنین بی رحمی
                                         سبد پر گل را به خزان بفروشد

باورم نیست که در کوچه عشق
یاد و طاق سخن دوست که گفت:

 دوستی می ماند
پاک و بی آلایش
مثل یک برگ سر شاخ درخت
مثل یک موج به روی دریا
مثل یک شاخه گل
مثل یک تنگ بلور
دوستی آن است که در کنگره دوستی ها
وقت همبستگی و وحشت و درد
مثل آب، می کند آتش دلهای پریشان را سرد.
دوستی آن نیست که همچون شرر
لحظه ای می آید              لحظه ای می غرد      لحظه ای دیگر نیست.
دوستی قلبی دارد که به اندازه دریاهاست
و به پاکی پر چلچله هاست.
و در آن گوهر ناب و صدفهای فراوان دارد.        
                            او به این شعر من ایمان دارد.
این حدیث عشق است و حدیث پاکی
و حدیث دل غم دیده ماست.
دوستان، شعر مرا در گذرگاه زمان یاد کنید
تا دلی را به همین گفتن خاطره ها شاد کنید.
دل من دوری دلهای شما نتواند.
دست من بر در این خانه همی می ماند
چشم من قصه احوال شما می خواند
ودلم تا ابد یاد شما می ماند.

 

از سر دلتنگی

یکشنبه, 1 ژانویه, 2012

روی قبرم بنویسید کسی بود که رفت

لحظه ای از غم ایام نیاسود و برفت

بنویسید که یک عمر کسی را کم داشت

در نگاهش اثر از حادثه مبهم داشت

بنویسید هوای دل او ابری بود

بنویسید که اسطوره بی صبری بود

روی قبرم بنویسید،دلی عاشق داشت

دورتادور دلش ،یاس و اقاقی می کاشت

بنویسید که با عدل جهان،مسئله داشت

بنویسید به تقدیر و قضا،ایمان داشت

بنویسید جوان رفت،کهنسال نبود

بنویسید اگر حرف نزد،لال نبود