برچسب ها بـ ‘یادگار’

برگرد!

دوشنبه, 26 آگوست, 2019

ای صفای این دل گمکرده راه خود به دنیا،برگرد
یادگار پاکی ایام همراهی های عصر کودکی،برگرد
تو در این راه مه آلود دائما بیراهه ها را تجربه کردی
مهربانی بهر ما آذین نموده خانه خود، سوی حق برگرد
ما از او خسته ولی او مهربان و منتظر، چشم در راه است
ای گریزان از خود و از رحمت بی حدحق،سوی خدا برگرد

می دونی چی مهمه؟

شنبه, 20 سپتامبر, 2014

بالاخره در زندگی هر آدمی
یک نفر پیدا می شود که
بی مقدمه آمده
مدتی مانده
قدمی زده
و بعد اما بی مقدمه غیبش زده و رفته
آمدن و ماندن و رفتن آدمها مهم نیست
اینکه بعد از پایان رابطه
روزی روزگاری
در جمعی حرفی از تو به میان بیاید
آن شخص به چه حالی می افتد،مهم است
اینکه بعد از گذشت چند سال
بعد از تمام شدن احساستان به هم
چه ذهنیتی از هم دارید
مهم است
می گوید دوست خوبی بودی برایش
یا بزرگترین اشتباه زندگیش…….
مهم ترین روزهای زندگی اش را با تو تجربه کرده یا نه؟
به گمانم
ذهنیتی که آدم ها برای هم به یادگار می گذارند
از همه چیز بیشتر اهمیت دارد

صمد بهرنگی

کاش می شد…..

دوشنبه, 20 فوریه, 2012

کاش می شد تا بمانیم،کودکی در روح خود

جسممان فربه نماییم ،لیک دل را خرد خرد

همچو کودک ها غمی در دل نداریم یادگار

شادی اما هرگز از خاطر نمی شاید که برد

من از این دنیای پر رنگ و ریا بس خسته ام

من نمی جویم صفایی در بلوچ و ترک و کرد

در میان این دغلکاران صد رنگ و ولی نیکو نما

من نمی مانم،روم نزد پری روحان  خرد

کوچه مردها(8)

چهار شنبه, 7 سپتامبر, 2011

اما بهار…..

بیابان های اطراف خانه ماسبز و پر از گیاهان مختلف می شدند.

در روزهای اول سال اگر تهران بودیم،من لباس های نو خود را که بی صبرانه منتظرشان بودم،می پوشیدم و همراه دوبرادر کوچکترم و مادرم روی موتور سیکلت پدرم سوار می شدیم(برادرم جلوی پدرم و روی باک بنزین،مادرم پشت پدرم و در حالی که برادر کوچکم را در بغل داشت و من آخر همه و دست دور کمر مادرم)و به خانه اقوام و دوستان می رفتیم.اسکناس های نو یک تومانی و دو تومانی عیدی را جمع می کردم که بیشتر آن ها را پدرم در پایان تعطیلات به بهانه ای از من می گرفت!ولی هنوز چندتایی از آنها را به یادگار در آلبوم دارم.

اقوام دور و نزدیک را که در طی سال هرگز نمی دیدیم ،یا در چنین روزهایی می شد دید یا در مجالس ختم.عالمی داشت عیدی گرفتن و آجیل و میوه خوردن و بازی کردن با هم سن و سال های خود.شیرینی این روزها را هرگز نمی توانم فراموش کنم.

شور و حال کودکی ،برنگردد دریغا

بعضی از سال ها هم به زادگاه پدرم یعنی بابل می رفتم.به خاطر دارم که در یک سال،پدرم بعد از سال ها دوری از شهرش ،قصد رفتن به شهرش و دیدن اقوامش را داشت.او که در دوران کودکی اش بعنوان یک یتیم در منزل خاله اش بیگاری می کرد و شکم خود را سیر،برای نشان دادن اینکه برای خود مردی شده و توان مالی دارد،حدود پنجاه جفت کفش را در سایزهای مختلف به قیمت چهارصد تومان از بازار کفاش های تهران خرید و با چه مکافاتی آن ها را به روستای محل زندگی خاله خود رساند و بالای کمد چیدند و به هرکس که برای عید دیدنی می آمد،یک جفت کفش اندازه پایش عیدی می داد و چه احساس غرور و رضایتی در چهره اش موج می زد!؟

در ماه های اردیبهشت و خرداد هم که در محله ما پر از باغ و بیابان بود،ما بودیم و درخت های توت و بادام باغ های اطراف،که با وجود خطر کتک خوردن از باغبان یا صاحب باغ ها،هیچگاه خود را کنار نمی کشیدیم وسهم خود را از میوه های درختان به هر شکلی نقد می کردیم و می خوردیم!

با وجود وفور درختهای توت و آزادی در چیدن برگ های آن ها،یکی دیگر از سرگرمی های ما در این ایام،پرورش کرم ابریشم و تغذیه آن ها با برگ درختان توت تا مرحله تنیدن پیله به دور خودشان بود.این کرم ها را مجانی از باغداران همراه مقدار زیادی برگ توت روزانه،می گرفتیم وهنگامی که تبدیل به پیله می شدند،هر پنج عدد آن ها را یک ریال به همان باغداران می فروختیم و درآمدی هم از این طریق داشتیم.

هنوز منظره ذره ذره پیشروی کرم ابریشم روی برگها و خوردن آن جلوی چشمم و صدای برگ خوردنشان که حتی در سرتاسر شب هم قطع نمی شد ،در گوشم هست.

یاد باد،آن روزگاران یاد باد

پرسش

شنبه, 20 آگوست, 2011

به منظور آشنایی با محله های جنوب شهر از پنجاه سال پیش تا بحال،اقدام به نشر پست هایی با نام “کوچه مردها”کرده ام که با توجه به لزوم کنکاش در بخاطر آوردن خاطرات قدیمی و جزئیات آنها برای خودم امر دلپذیری شده است،اما نمی دانم این سلسله مطالب برای شما هم قابل توجه است یا خیر؟

در صورت علاقه مندی شما به این مطالب امکان ادامه آن تا چند ده پست وجود دارد!

قطعی دو هفته ای ارتباط دوستان در وبلاگ هم که مزید بر علت شد،که خوشبختانه حالا رفع شده است.

بسیار سپاسگزار شما خواهم بود اگر مرا از نقطه نظرات و تمایل خود در این مورد آگاه سازید.به هر حال این هم امانتی است و یادگاری از روزهای دور رفته بر ما و جماعتی همچون ما در گوشه ای از این کره خاکی،که گفته اند:

در غم تو روزها بیگاه شد

روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت،گو رو باک نیست

تو بمان ،ای آنکه چون تو پاک نیست