برچسب ها بـ ‘گیج’

دل نوشته 45

شنبه, 7 مارس, 2020

خدایا،من را تو خلق کردی.
پدر و مادرم را هم که تو خلق کردی.
همسر و بچه هایم را که تو خلق کردی.
دوستان و یاران یکرنگم را هم که تو خلق کردی.
حتی دشمنان من را هم تو خلق کردی تا با دشمنی خودشون حواس من را جمع کنند که خطایی نکنم تا من را رسوا کنند!
همه ذخایر جهان را هم که تو خلق کردی.
همه خوبی ها را تو خلق کردی و خیلی از این خوبی ها را ما آدم ها به بدی تبدیل کردیم تا با اونها،همدیگر را اذیت کنیم.
برای در امان موندن از شر این بدی ها ،به چه کسی جز تو می توان پناه برد؟
پس چطوری تو را ستایش نکنم.
خدا جون خیلی ارادت دارم،اگرچه ارادتمندی گمراه و سرگردون و گیج گیج گیج!

نمی دانم،نمی دانم

دوشنبه, 23 نوامبر, 2015

گهی شادم،گهی نالان،گهی تازه،گهی خسته
از این بالا و پایین آمدنهایم چه حاصل شد،نمی دانم
به ایامی و چند روزی جوانی کردم و نازش بر این عالم
رسیدم چون به پیری راه خود را چون بپیمایم،نمی دانم
به سرخی و سیه مویی،به خوشنامی بدم شهره بریاران
کنون بابرف پیری برسرورویم چه سازم من،نمی دانم
گهی غره به چند جمله،به گفتاری میان انجمن گفتن
به خروار ندانستن چه باید کرد اکنون،من نمی دانم
خداوندا تو می گفتی کمال این است که گردم پیر
ولی حالاچنان گیجم که راه پیش و پس را هم، نمی دانم

ای خوب و نازنین

دوشنبه, 24 نوامبر, 2014

ای خوب و نازنین
وانگه که زندگی
خسته کند تو را
در پیچ و خم های ویران کننده اش
وانگه که گیج و منگ
حیران کند تورا
ز حکایت های بیمار کننده اش
چند لحظه ای مرو
خلوت نما به خود
اندیشه ای نما،در باب این جهان
وانگه به خود بگو
چیزی نیرزد به اینکه پریشان کنی دلی
یا که پریشان کنند اغیار دل تورا
وانگه به دلخوشی
با کوله بار خاطرات خوش
راهت ادامه ده
با قلب پرامید
سرزنده و خموش

نمی دانم چه می خواهم بگویم

دوشنبه, 3 سپتامبر, 2012

 

نمی دانم چه می خواهم بگویم

زبانم در دهان باز بسته ست

در تنگ قفس باز است و افسوس

که بال مرغ آوازم شکسته ست

نمی دانم چه می خواهم بگویم

غمی در استخوانم می گدازد

خیال ناشناسی آشنا رنگ

گهی می سوزدم گه می نوازد

گهی در خاطرم می جوشد این وهم

ز رنگ آمیزی غمهای انبوه

که در رگهام جای خون روان است

سیه داروی زهرآگین اندوه

فغانی گرم وخون آلود و پردرد

فرو می پیچیدم در سینه تنگ

چو فریاد یکی دیوانه گنگ

که می کوبد سر شوریده بر سنگ

سرشکی تلخ و شور از چشمه دل

نهان در سینه می جوشد شب و روز

چنان مار گرفتاری که ریزد

شرنگ خشمش از نیش جگر سوز

پریشان سایه ای آشفته آهنگ

ز مغزم می تراود گیج و گمراه

چو روح خوابگردی مات و مدهوش

که بی سامان به ره افتد شبانگاه

درون سینه ام دردی ست خونبار

که همچون گریه می گیرد گلویم

غمی ‌افتاده دردی گریه آلود

نمی دانم چه می خواهم بگویم

پناه بر خدا

چهار شنبه, 29 دسامبر, 2010

نمی دانم متوجه شده اید که دو تا ازمطالبی که امروز صبح نوشتم،یکی “روایت بیست و پنجم” و دیگری شعری از حافظ،در حال حاضر در وبلاگ نیستند؟!!

من هیچ دخالتی در این امر نداشته ام و کسی هم رمز ورود به پیشخوان را ندارد!

شما می دانید چگونه این امر ممکن است؟

من که گیج تر از آن شده ام که بتوانم دلیلی پیدا کنم،فقط می توانم به خدا پناه ببرم و بس!