برچسب ها بـ ‘گپ’

خوب بودن سخت نیست!

شنبه, 24 نوامبر, 2018

عصرایران؛ احسان محمدی-

دانشجوی افغان خوش ذوقی دارم که هر وقت فرصت داشته باشیم با هم گپ می زنیم. گاهی اوقات انگار سفر در زمان است. آدم را یاد «بوی جوی مولیان و یاد یار مهربان آید همی» می اندازد. چند روز پیش در مورد واژه هایی حرف زدیم که تکرارشان هم تلخی می آورد. مثل بیمارستان. گفت ما می گوییم شفاخانه، یا به جای صعب العبور از «دشوار گذر» استفاده می کنیم.
می گفت حتی بعضی به جای «سقف» می گویند «آسمانخانه» یا «چشمدید» را به معنای «چیزی که شما دیده اید و تجربه کرده اید» به کار می برند. یا جایی خواندم که در افغانستان به زن باردار می گویند: «امیدوار!». ترکیب های دلنشین و دوست داشتنی.
کلمه ها از گلوله ها زخم های عمیق تری بر جا می گذارند. زخم گلوله خوب می شود اما گاهی جای بعضی زخم های زبان همیشه تازه می ماند. ترازویی برای وزن کردن بار منفی و مثبت واژه ها نیست. اینکه وقتی به یک نفر می گوییم «بدبخت»، نمی شود فهمید که چند کیلو بار روی شانه هایش می گذاریم که قامتش شکسته می شود.
این روزها عادت مان شده که مدام خبرهای بد به هم بدهیم. از فقر و بیکاری و گرانی و قتل و تجاوز و اسیدپاشی و … شده ایم قاصد خبرهای همه تلخ است. مثل بادام فروشی که همه بادام هایش مزه زهر گرفته اند.کار دشوار خوب بودن در روزهای ناخوب!
برخی اهل رسانه می گویند «خبر» خبر است و بد و خوب ندارد. ذات خبر هیجان است و استرس. اینکه حال شما را خوب کند یا بد به شما بستگی دارد. گران شدن دلار برای دلال جماعت خبری شیرین تر از شهد بود اما برای کسی که بیمار بود و باید داروهای خاص می خرید تلخ و گزنده…….
در این مورد وحدت نظری وجود ندارد. حتی تلاش هایی برای تولید خبر مثبت و خوب و راه اندازی سایت و خبرگزاری انجام شد اما آیا می شود خبر خوب ساخت؟ خبر ساختنی است یا مثل عشق آمدنی؟
چند وقتی شروع کردم به نوشتن اتفاقات کوچک اما خوشایند زندگی. اسمش را گذاشتم اتفاق خوب روز. چیزهایی که می دیدم را آخر شب می نوشتم. مثل اینها:
– رفتم دنبال یک گواهی پزشکی. منشی مطب تلخی نکرد، قیافه نگرفت، از خود دکتر بیشتر کلاس نگذاشت، آمرانه برخورد نکرد. به جایش لبخند زد و با آرامش کارم را راه انداخت.
– ایستگاه مترو تئاتر شهر برای خودش کشوری است. بساط دستفروش‌ها. یکشنبه نزدیک 10 شب زنی داشت از توی بساط کوچک خوراکی‌اش چیزهایی می‌ریخت توی کیسۀ پیرمردی که معلوم بود سخت نیازمند است. اینکه زن باشی و تا نیمه شب در این شهر شلوغ کار کنی و بخشندگی یادت نرود فوق العاده است.
– حوالی سهروردی از کارگرهای قالیشویی که پشت یک نیسان داشتند غذا می‌خوردند آدرس پرسیدم. راه‌نمایی کردند. یکی از آنها تعارف کرد بفرما ناهار! تشکر کردم. گفت حالا که تا اینجا اومدی سر سفره، دست ما رو رد نکن! سیبی از وسط نصف کرد و داد.
– توی تاکسی پسر جوانی بود که داشت می رفت پادگان جوادی نیا در آبیک. اولین روز خدمت سربازی. مرد میان‌سالی کنارش نشسته بود. و تمام مدت روحیه می داد که این پادگان هتل است و نگران خدمت نباش و زود می گذره و … گاهی با چند کلمه می‌توانیم به یک نفر امید بدهیم.
– صبح سر راهم مردی با موهای سفید داشت با لوله پولیکایی بلند قندیل‌های کنار یک سقف را پائین می‌ریخت. من که رسیدم ایستاد. لبخند زد. لبخند زدم. گفتم خدا قوت! گفت قندیل ها خطرناکن! ممکنه ناغافل بیفتن روی سرّ یه رهگذار. من بیکار بودم توی خونه گفتم یه کاری بکنم…
هرگز باورم نمی‌شد همین روزمرگی های کوچک تاثیرگذار باشد. ده‌ها و صدها پیام گرفتم از خوانندگان که می‌گفتند همین نکته‌ها باعث شده در طول روز دنبال اتفاق‌های کوچک زندگی بگردند و آخر شب سرک بکشند به صفحۀ من تا ببیند اتفاق خوب روز چه بوده. مثل یک نیاز.

خودم هم بیشتر از قبل عادت کردم به «خوب دیدن». گاهی فکر می‌کنم مقابل چشم‌مان آینۀ کبودی گذاشته‌ایم که مدام سیاهی‌ها و تاریکی‌ها و تلخی‌ها را می‌بیند. قبول دارم که روزگار تلخی است اما تمرین کنیم به خوب دیدن. حتی در حد همین اتفاق‌های کوچک که اتفاقاً مرهم‌های بزرگی هستند در روزگاری که زخم می‌زند. وقتی کسی به دادمان نمی‌رسد، خودمان به خودمان کمک کنیم!

کوچه مردها 74

چهار شنبه, 1 آگوست, 2012

 

در چهارباغ مردم در پی بهانه ای بودند تا میهمانی بگیرند.با ورود هر میهمان تازه ای یکی از نزدیکترین افراد فامیل به او،اکثر اهالی را با خانواده دعوت می کردند.میهمانی ها عموما در شب برگزار می گردید.در همان ایوان بزرگ کاهگلی جلوی خانه و مجاور حیاط.معمولا چند چراغ زنبوری را در نقاط مختلف می گذاشتند و میهمانان در همه جای این ایوان می نشستند و به صحبت و گپ و شوخی با یکدیگر می پرداختند.مردمی ذاتا هنرمند بودند و بعضی از آنها بدون رفتن کلاس و داشتن استاد به نوازندگی بعضی آلات موسیقی همچون ویولن و تنبک آشنایی داشتند.به آواز ایرانی نیز بسیار دلبستگی داشتند و عاشق ایرج و گلپایگانی و به ویژه محمودی خوانساری بودند که از شهر خودشان بود.(شنیدن صدای آوازی از ایرج یا گلپایگانی در دوردست ها،هنگام کار یا تفریح را در این روستا به کرات تجربه داشتم ) در این میهمانی ها عموما با نواختن ویولن و تنبک و خواندن ترانه ها و آوازهای افراد نامبرده شده شور و حالی به مجلس می دادند و مخصوصا یکی از مردان آنجا که از صدای بسیار خوبی برخوردار بود،پای ثابت همه میهمانی ها و اجراکننده آوازهای بسیار زیبایی بود.بعضا کار به رقص هم می رسید که برای خود حکایاتی داشت.

معمولا اواخر شب سفره ای بزرگ پهن می کردند که حدود چهل پنجاه نفر بتوانند دور آن بنشینند و شام را به سرعت به سفره منتقل می کردند.معملا غذا برنج و کباب به اشکال مختلفی بود- من کباب سینی را بسیار دوست داشتم – و به همراه یکی دو نوع خورشت پذیرایی صورت می گرفت.سبزی و ماست و ترشی و…..هم که به وفور برای تزیین سفره به کار می رفت اما از همه جالبتر برای من شربتهای مختلفی مثل شربت آلبالو،سکنجبین خیار بودند که به همراه دوغ بسیار خوشمزه ای در ظرف های شیشه ای گردن بلند قدیمی با رنگهای مختلف می ریختند که نوشیدن هریک از آنها در لیوان های رنگی شیشه ای سنتی لذت زیادی برای من داشت.

مردم سعی می کردند از هر فرصتی برای باهم بودن و میهمانی دادن استفاده کنند و خوش باشند.بسیاری باهم قهر بودند ولی این فرصت ها را از دست نمی دادند و همین امکانی بوجود می آورد تا بتوان بینشان با وساطت آشتی و مهر دوباره برقرار نمود.