برچسب ها بـ ‘گونی’

کوچه مردها 81

چهار شنبه, 26 سپتامبر, 2012

شب های زندگی در صحرا و در کنار خرمن هم برای خود عالمی دلنشین و خاطره انگیز داشت.جوان های بزرگتر قدر این شب ها را به خوبی می دانستند.با بیان خاطرات بسیار شیرین ساعتها با شادی و خنده می گذشت.اگر هم مطلبی نبود بلافاصله یکی از تئاترهای سیاه بازی را که در مراسم شادی و عروسی ها دیده بودند ،اجرا می کردند.از بس این کار را کرده بودند،نقش هرکس معلوم بود و آنقدر این نمایش ها را زیبا انجام می دادند که فرق چندانی با آنچه که از تئاترهای اصلی دیده بودیم نداشت.بعضی وقتها هم به سراغ باغهای اطراف می رفتند و میوه های مختلفی با خود می آوردند و سور و سات شب نشینی را فراهم می کردند و در کنار این میوه ها گندم نیز روی چراغ های زنبوری برشته می کردند که این مجموعه حسابی همه را سیر و سرحال نگه می داشت و در این میانه اگر باد موافقی هم می وزید همه جوانها به سرعت مشغول باد دادن خرمن و جداسازی گندم از کاه می نمودند،و در تمام این اوقات-چه هنگامی که دور هم نشسته بودیم و چه در زمان خرمن باد دادن – رادیوی ترانزیستوری باطری داری که در کنارمان بود مشغول پخش آهنگ های شاد بود و دائما در حال ایستگاه عوض کردن برای شنیدن این آهنگ های ایرانی و عربی بودند.اگر آهنگی از ام کلثوم یا عبدالحلیم حافظ (خوانندگان معروف مصری)را پیدا می کردند که دیگر اوج خوشحالی جمع بود!

در بعضی از این شب ها هم که نوبت آبیاری به یکی از حاضرین می رسید ،بزرگترها به آبیاری باغ و جالیز می پرداختند و کوچکترها سر خرمن می ماندند.در آبیاری زمین ها افراد به دو دسته تقسیم می شدند.یکی دو نفر دائما در مسیر رود از سر آب تا سر زمین دائما در حال دویدن بودند تا هر جا که آب به زمینی دیگر منحرف می شد با بیل جلوی ورود آنها را به زمین دیگران می گرفتند و مسیر انحرافی را با خاک کور می کردند و دو سه نفر دیگر هم آب را درون مزرعه به جاهای لازم هدایت می کردند.

تقریبا وقتی برای خواب نمی ماند و همه لحظات بیداری با خنده و کار و شوخی سپری می شد.اما ما کوچکترها بالاخره در نیمه های شب تسلیم خواب می شدیم و در این زمان یکی از کیسه ها یا گونی های بزگ را زیرمان پهن می کردیم و یکی را هم به عنوان لحاف روی خود.آنقدر این کیسه ها بزرگ و سنگین بودند که کمی برایمان ناراحت کننده بود اما در خنکی هوای نیمه شبهای صحرا فقط به این وسیله می توانستیم خود را گرم نگهداریم.تماشای آسمان پر از ستاره که زیباییش هرگز از یاد من نمی رود آنقدر سرگرم کننده بود که متوجه نمی شدیم که چه زمان خوابمان می برد.

صبح زود و با تابش اشعه آفتاب بر صورتهایمان بیدار می شدیم و در جوی آب کنار خرمن سر و صورت را صفا می دادیم و به خانه برای صرف صبحانه می رفتیم.

این شبها و صفای همراه آنان را هرگز نتوانستم در دوران جوانی تا کنون دوباره تجربه کنم.

کوچه مردها 80

چهار شنبه, 19 سپتامبر, 2012

 

هنگامی که گندم و جو می رسید و گندمزارها و کشتزارها رنگ زیبای طلایی به خود می گرفتند،مردهای هر خانواده داس ها را تیز می کردند و به دروی محصول زمین خود می پرداختند.کاری سخت و شاق که چند روز همه آنها را به شدت خسته می کرد.دسته های گندم درو شده را دسته دسته می کردند و همه را روی هم به شکل تپه ای در یک گوشه زمین انبار می کردند.

حالا نوبت جدا کردن دانه های گندم از خوشه ها بود.دایره ای به قطر حدود ده تا پانزده متر را در زمین صاف می کردند و دسته های گندم درو شده را مثل یک نوار پهن حلقه ای شکل روی این زمین پهن می کردند.وسیله ای بود به نام”چون” که مانند نیمکت چوبی دبستانها بود که به زیر آن تیغه های دوار و گرد فلزی در چند ردیف بسته شده و کارگذاری شده بود و این نیمکت تیغه دار را با نوارهای چرمی و طناب به یک یا دو خر می بستند و این خر ها کارشان این بود که این وسیله را از صبح تا شب  بر روی این نوار خوشه های گندم می راندند،آن هم در حالی که همیشه یک یا دونفر روی “چون” نشسته بود و افسار خرها را در دست داشت تا به بیراهم نروند یا از خوشه ها نخورند.یکی از تفریحات ما که به شدت هم مورد استقبال صاحب مزرعه واقه می شد همین سواری خوردن بر روی چون بود.هم برای مالک گندم ها کمک بزرگی بود و هم برای ما تفریحی لذتبخش.

هر روز بخشی از این خوشه ها که به اندازه کافی خرد شده و به کاه و دانه گندم تبدیل شده بودند به کنار دیگر مزرعه منتقل می شد و یواش یواش تپه ای را تشکیل می داد و باز از خوشه های تازه در حلقه چون می ریختند تا همه خوشه ها خرد شوند و تپه کاه و گندم کامل شود.

از این لحظه کار مردان ده این بود که تا باد مناسبی می وزید دوان دوان به مزرعه می رفتند و با چنگک های چوبی این مخلوط کاه و گندم را به هوا و ارتفاع سه چهار متری میفرستادند تا بر اثر وزش باد کاه ها که سبکتر بودند کمی دورتر روی هم تلمبار شوند و گندم ها همان نزدیک روی هم بریزند .

با پایان اینکار کاه ها در گونی های بسیار بزرگی جمع آوری شده و بوسیله خرها به انبار برای علوفه زمستانی گاو و گوسفندان و خران منتقل می شدند و گندم ها هم برای بوجاری و سپس انبار کردن بعنوان آذوقه نان یک ساله در گونی های کوچکتری جمع آوری می شدند.

تا هنگامی که همه این کارها تمام نشود لازم بود که شبها کنار مزرعه کسی بخوابد و همین موضوع باعث می شد تا ما شبهای پرخاطره صحرا را داشته باشیم.

کوچه مردها(64)

چهار شنبه, 16 می, 2012

یکی دیگر از آداب رایج در روستاهای بابل روش دید و بازدید عید بود:

در روستاهای بابل به میهمان عید بعنوان عیدی،تخم مرغ رنگ کرده می دهند،به رنگهای مختلف و خیلی زیبا.

شکل عید دیدنی هم به این ترتیب است که صبح روز اول عید همه معتمدین و پیرمردهای روستا به خانه بزرگترین و مهمترین فرد آن روستا می روند و همراه یکی از آنها که قبلا بعنوان پیشکار انتخاب شده است،چند گونی خالی است. از همین جا تخم مرغ ها که به تعداد مهمانان تهیه و تقدیم می شود،توسط پیشکار در گونی قرار داده می شود و همه این افراد باهم به عید دیدنی دیگر افراد و خانواده ها می روند،در یک صف که نفر اولش بزرگ محله و نفر بعدی کدخدا،نفر سوم پیشکار و بقیه هم به ترتیب سن در صف جای گرفته اند.

این جمعیت پانزده تا بیست نفر تا غروب،تقریبا همه خانواده های محله را مورد سرکشی قرار می دهند و چون با شیرینی و نان قندی و چای و عسل و… همه جا پذیرایی می شدند،به نهار هم احتیاجی نداشتند و در این زمان چند بار گونی پیشکار پر از تخم مرغ آب پز رنگی می شد که آنها در به خانه خود می فرستاد.

ناگفته پیداست که در این سرکشی ها بزرگان محله از گرفتاری ها و بیماری ها و سایر دلمشغولی های اهالی روستا با خبر می شدند و در حد مقدورات تصمیم گیری و چاره اندیشی می کردند.

غروب همانروز ،تخم مرغ ها توسط پیشکار بین همه این افراد توزیع و تقسیم می شد و هر یک از این بزرگان محل با تعداد زیادی تخم مرغ رنگی به خانه های خود بازمی گشتند که اغلب همین تخم مرغ ها به بازدید کنندگان دوباره تقدیم می شد!

اما ما کودکان با تخم مرغ های خود،اصطلاحا”تخم مرغ جنگی”می کردیم و با زدن سر تخم مرغ ها به یکدیگر،تخم مرغ سر و ته شکسته به برنده تعلق می گرفت و هر روز عید ما بچه ها تعداد زیادی تخم مرغ خوشمزه می خوردیم که گاها به دل درد و کهیر روی بدنمان هم منجر می شد!

کوچه مردها(32)

چهار شنبه, 30 نوامبر, 2011

پاییز و زمستان و بهار،بستگی ما متناسب با میزان بارندگی ما با احتمال سیل در محله روبرو می شدیم و گاه آنقدر این تهدید جدی می شد که اقدام به پرکردن تعداد زیادی گونی از خاک و ایجاد سیل بند در مسیر عبور آب برای جلوگیری از وارد شدن آب به خانه هایمان می شدیم، اما برای ما بچه ها این نیز یک تفریح و سرگرمی بود.

تماشای صحنه هایی که با زیاد شدن آب و جاری شدن یک رود موقتی در محله ایجاد می شد تا مدتها ذهنمان را به خود مشغول می داشت.مردم بعد از اینکه از گزند سیل امنیت خاطر پیدا می کردند،سعی می کردند روال عادی زندگی خود را ادامه دهند،اما در همان اولین قدم به مشکل برمی خوردند یعنی سیل مانع خارج شدن از محل و رفتن به سرکارشان می شد.راه حل بسیار ساده بود:در آوردن کفش و جوراب و بالا بردن پاچه های شلوار تا حد ممکن و تلاش برای عبور توسط جوانترها و قوی ترها،و کول گرفتن و دوش گرفتن پیرها و بچه ها و عبور آنها.این میان برای یک عدم آدم قوی هیکل هم ممر درآمدی حاصل می شد،حمل هر نفر به طرف دیگر آب به قیمت دهشاهی!

البته بدیهی است که هیچ مردی نمی توانست زن نامحرم را به این طریق جابجا کند و در نتیجه همه سعی زنها این بود که اولا در چنین ایامی از خانه خارج نشوند و دوما اگر هم مجبور بودند یا بوسیله یکی از محارمش این امر انتقال صورت گیرد(که از این کار هم تا حد ممکن احتراز می شد) یا توسط زنی قویتر و پرزور(که این هم مایه تماشا و خنده و تعجب همه می شد).

در این میان صحنه های جالب و خنده آور زیادی پیش می آمد که مایه تفریح دیگران و زحمت قهرمانان داستان می شد.مثلا یکبار پیرمردی که می خواست دهشاهی خرج نکند،همسر پیرش را کول گرفت و در بین راه بنیه اش تمام شد و خودش و پیرزن در آب غلطیدند!فوری چند تا از تماشا کنندگان در آب پریدند و هردو را از آب بیرون کشیدند.تماشای دعوا و نفرین پیرزن به همسرش که بخاطر دهشاهی نزدیک بود هردو را به کشتن دهد و تازه معلوم نبود بخاطر این مساله سینه پهلو هم نکنند ،همه را به خنده و شوخی واداشته بود.

یا پدری که بعد از رد شدن از آب کودک دو سه ساله اش را دعوا می کرد که:…..سوخته،روی دوش من جای گرم گیر آوردی و زهرآب خود را خالی کردی!

گاهی اوقات هم با افتادن حمل شونده در آب،دعواهای سنگینی رخ می داد که معمولا حمل شونده نه تنها پولی پرداخت نمی کرد بلکه پولی هم بعنوان خسارت می گرفت.قیافه مرد قوی هیکل سبیل از بناگوش در رفته ای که کلی زحمت کشیده بود و حالا باید پولی هم از جیب می داد،بسیار جالب و خنده آور بود.