برچسب ها بـ ‘گوشمالی’

کوچه مردها 141

چهار شنبه, 13 آگوست, 2014

بد نیست خاطره ای از تعمیرگاه را برایتان تعریف کنم.
در اوقاتی که در تعمیرگاه بودم و کاری هم نداشتم به اشکال مختلف خود را سرگرم می کردم.یکی از این سرگرمی ها این بود که با ضامن جک های سوسماری که زیر ماشین بودند و ماشین را از عقب یا جلو،بالا نگه می داشتند،طوری بازی می کردم که بتوانم ماشین را در فاصله های مختلف از زمین نگه دارم،مثلا با خودم شرط می کردم که جک را آزاد کنم و در فاصله ده سانتی متری چرخ های ماشین تا زمین دوباره آن را متوقف کنم.آنقدر این کار را انجام داده بودم که مهارت زیادی در این امر کسب کرده بودم.
یک روز که یکی از کارگران در زیر یک ماشین که با جک بالا برده بودندش در حال کار بود،من تصمیم گرفتم که ببینم می توان ماشین را تا نوک دماغ او پایین بیاورم یا نه؟!
من در آن آزمایش موفق شدن اما کارگر بیچاره فریادی کشید و زیر ماشین(بدون اینکه ماشین کوچکترین برخوردی با او بکند)از ترس از حال رفت و کارگران دیگر از زیر ماشین بیرونش آوردند و انقدر آب بصورتش زدند و کتف هایش را مالش دادند تا بالاخره به هوش آمد.خیال همه راحت شد و آمدند سراغ من.قصد گوشمالی دادن حسابی داشتن که همان کارگر زیر ماشین وساطت کرد و گفت:من او را بخشیده ام.شما هم کاری به او نداشته باشید.
خدا پدر فامیلم را هم بیامرزد که آن شب در خانه از این ماجرا چیزی نگفت و الا یقینا کتک جانانه ای نوش جان می کردم!

کوچه مردها(60)

چهار شنبه, 18 آوریل, 2012

هنگامی که بسیار خردسال بودم،هنوز پای ماشین و حتی تراکتور به روستاهای بابل باز نشده بود و اصولا جاده ای برای تردد خودرو وجود نداشت و همه رفت و آمدها یا با پای پیاده بود و یا با اسب و چهارپا.

به خاطر دارم در سفرهایم به بابل در آن سال ها و هنگام حضور در بازارهای محلی مثل شنبه بازار و پنج شنبه بازار و….(هر روز هفته در یک محله و منطقه)،در کنار صدهای کالای عرضه شونده مثل انواع سبزیجات و مرکبات و برنج و مرغ و غاز و بوقلمون زنده و سرخ کرده و پارچه و…..در یک گوشه پر رونق ترین بخش مربوط به نمایشگاه اسبها و معاملات آن بود که تحت نظر دلالان و خریدارها و فروشندگان بسیار پررونق و پر سرو صدا بود.

به هر حال و به همین دلیل در آن سالها هنگامی که در شهر بابل از اتوبوس ایران پیما پیاده می شدیم،با کرایه کردن یکی دو اسب از شهر به سمت روستای مورد نظرمان حرکت می کردیم که در این حال مادرم و برادر کوچکترم روی یک اسب می نشستند و من و پدرم هم روی اسبی دیگر در حالی که چمدان لباسهایمان هم در دست پدرم بود.

پس از رسیدن به مقصد و در رفت و آمدهای بعدی به خانه های دیگر اقوام ،معمولا مثل بقیه مردم پیاده حرکت می کردیم،با این تفاوت که بقیه مردم معمولا پای برهنه و چابک حرکت می کردند اما ما با لباس مهمانی! و چون در ایام عید معمولا هوا در این مناطق بارانی و در نتیجه زمین حسلبی گل و شل بود،کمتر پیش می آمد که تمیز به خانه دعوت کننده برسیم و غالبا یکی از ما دو برادر یا هردو بر اثر لیز خوردن و زمین خوردن هم گل آلوده و گریان وارد خانه میزبان می شدیم و هم موقع شستن دست و رو و لباسهایمان توسط مادر یا پدرمان هم گوشمالی مختصری می شدیم.

کمی بعد با کشیدن جاده شوسه و سنگریزه ای با همیاری خود اهالی هر محله و به تدریج پای اتوبوس های دماغ دار قدیمی به روستاها باز شد که تحولی بزرگ در زندگی آنان بود و با ورود تراکتور و تیلر هم امر کشاورزی این مردم زحمتکش آسانتر شد.

انتظار در اتوبوس ها برای تکمیل مسافر و جمع کردن کرایه ها و حرکت اتوبوس در میان صلوات های مکرر مسافران که با صدای مرغ و خروس ها و اردک ها و غازهای همراهشان آمیخته می شد و وقایعی همچون اصرار شاگرد راننده برای گرفتن کرایه از مرغ و خروس ها و انکار صاحب آنها و بحث هایی که بینشان می شد،خاطرات بسیار شیزینی را در ذهن من به وجود آورده که فراموش شدنی نمی باشند.

یادباد آن روزگاران یادباد.