برچسب ها بـ ‘گوش’

گله ها را بگذار

دوشنبه, 19 اکتبر, 2015

گله ها را بگذار
ناله ها را بس کن
روزگار گوش ندارد که تو هی شکوه کنی
زندگی چشم ندارد که ببیند ،اخم دلتنگ تو را
فرصتی نیست که صرف گله و ناله شود
تا بجنبیم تمام است،تمام
مهر دیدی که به برهم زدن چشم گذشت؟
یا همین سال جدید
باز کم مانده به عید
این شتاب عمر است
من و تو باورمان نیست که نیست
زندگی گاه به کام است و بس است
زندگی گاه به نام است و کم است
زندگی گاه به دام است و غم است
چه به کام و چه به نام و چه به دام
زندگی معرکه همت ماست
زندگی می گذرد
زندگی گاه به نان است و کفایت بکند
زندگی گاه به جان است و جفایت بکند
زندگی گاه به آن است و رهایت بکند
چه به نان و چه به جان و چه به آن
زندگی صحنه بی تابی ماست
زندگی می گذرد
زندگی گاه به راز است و ملامت بدهد
زندگی گاه به ساز است و سلامت بدهد
زندگی گاه به ناز است و جهانت بدهد
چه به راز و چه به ساز و چه به ناز
زندگی لحظه بیداری ماست
زندگی می گذرد

مهربانی ساده است

یکشنبه, 27 اکتبر, 2013


مهربانی ساده است؛ ساده تر از آنچه فکرش را بکنی

کافی است به خودت ایمان داشته باشی و به معجزه مهر…

 

کافی است به دستهایت فرمان دهی تا به جای تنبیه،

آرام بر سر کودک سرکش کشیده شوند و موهایش را قلقلک دهند.

 

کافی است به چشم هایت بیاموزی که چشم آیینه روح است

و عشق و مهربانی را می توان با نگاه در تمام عالم پراکند.

 

کافی است به دلت یادآوری کنی همیشه دل هایی هستند

که درد امانشان را بریده و احتیاج به همدلی دارند.

 

کافی است به گوشهایت یاد دهی که می توانند سنگ صبور باشند،

حتی اگر صبوری سنگین شان کند.

 

کافی است یاد بگیری انسان بودن فقط زنده بودن نیست.

باید زندگی کرد و زندگی چیزی جز مهربانی و عشق ورزیدن به آفریده های خداوند نیست.

سر عشق

دوشنبه, 24 سپتامبر, 2012

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم

حکایتی ز دهانت به گوش جان  آمد
دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم

مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم

من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم به  سر  برند به دوشم

بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکرده است از انتظار تو دوشم

مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم

به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم

مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند می ننیوشم

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
که  گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

شعر از : سعدی شیرازی

 

پدر

یکشنبه, 12 فوریه, 2012

4ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم خيلي چيزها رو مي دونه

5ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم هر كاري رو مي تونه انجام بده.

 6ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم از همة پدرها باهوشتره.

8ساله كه شدم ، گفتم پدرم همه چيز رو هم نمي دونه

10ساله كه شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها كه پدرم بچه بود همه چيز با حالا كاملاً فرق داشت 

12ساله كه شدم گفتم ! خب طبيعيه ، پدر هيچي در اين مورد نمي دونه …. ديگه پيرتر از اونه كه بچگي هاش يادش بياد

14ساله كه بودم گفتم : زياد حرف هاي پدرمو تحويل نگيرم اون خيلي اُمله

16ساله كه شدم ديدم خيلي نصيحت مي كنه گفتم باز اون گوش مفتي گير اُورده

18ساله كه شدم . واي خداي من باز گير داده به رفتار و گفتار و لباس پوشيدنم همين طور بيخودي به آدم گير مي ده عجب روزگاريه

21ساله كه بودم، پناه بر خدا بابا به طرز مأيوس كننده اي از رده خارجه

25ساله كه شدم ديدم كه بايد ازش بپرسم ، زيرا پدر چيزهاي كمي درباره اين موضوع مي دونه، زياد با اين قضيه سروكار داشته

30ساله بودم به خودم گفتم بد نيست از پدر بپرسم نظرش درباره اين موضوع چيه ،هرچي باشه چند تا پيراهن از ما بيشتر پاره كرده و خيلي تجربه داره

40ساله كه شدم مونده بودم پدر چطوري از پس اين همه كار بر مياد ؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره 

45ساله كه شدم … حاضر بودم همه چيز رو بدم كه پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه چيز حرف بزنم ! اما افسوس كه قدرشو ندونستم ……   خيلي چيزها مي شد ازش ياد گرفت

حالا اگه اون هست و تو هم هستی یه خورده…………

لطفا جای این چند نقطه خالی را شما پر کنید.

خود باوری

سه شنبه, 13 دسامبر, 2011

   مردی در کنار جاده، دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت. چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت، چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمی خواند. او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ های خود را شرح داده بود. خودش هم کنار دکه اش می ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق می کرد و مردم هم می خریدند

کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زیادتر کرد

 

وقتی پسرش از مدرسه نزد او آمد … به کمک او پرداخت. سپس کم کم وضع عوض شد. پسرش گفت: پدر جان، مگر به اخبار رادیو گوش نداده ای؟ اگر وضع پولی کشور به همین منوال ادامه پیدا کند کار همه خراب خواهد شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود بیاد. باید خودت را برای این کسادی آماده کنی

پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار رادیو گوش می دهد و روزنامه هم می خواند پس حتماً آنچه می گوید صحیح است

بنابراین کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوی خود را هم پایین آورد و دیگر در کنار دکه خود نمی ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ دعوت نمی کرد. فروش او ناگهان شدیداً کاهش یافت

او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: پسرجان حق با توست. کسادی عمومی شروع شده است

آنتونی رابینز یک حرف بسیار خوب در این باره زده که جالب است بدانید:

اندیشه های خود را شکل ببخشید در غیر اینصورت دیگران اندیشه های شما را شکل می دهند. خواسته های خود را عملی سازید وگرنه دیگران برای شما برنامه ریزی می کنند

رسالت بشر چیست؟(14)

چهار شنبه, 26 ژانویه, 2011

بایزید بسطامی

بایزید بسطامی ابویزید طیفور پسر عیسی پسر سروشان بسطامی ملقب به سلطان‌العارفین به ظاهر در نیمه اول قرن دوم هجری یعنی در سال آخر دوره‌ی حکومت امویان در شهر بسطام از ایالت کومش(قومس) در محله مؤبدان(زرتشتیان) در خاندانی زاهد و متقی و مسلمان چشم به جهان صورت گشود. (برخی از محققان پدران بایزید از جمله سروشان را پیرو آئین مهر دانسته‌اند.) (بیشتر…)