برچسب ها بـ ‘گوسفند’

چقدر می ارزی؟

شنبه, 3 سپتامبر, 2016

آیا به لقمه ای که می خوری می ارزی؟
حداقل به اندازه یک حیوان،یک سگ،یک گاو،یک اسب،یک خر،یک گوسفند…..

کسی به خاطر وجود تو در این دنیا،خدا را شکر می کند یا اینکه بسیاری از خدا می پرسند که برای چه تو را به این دنیا آورده است؟!

دلی را شاد کرده ای و می کنی یا دل های زیادی را افسرده کرده ای؟

بودن تو در این دنیا چه تاثیری در بودن دیگر همنوعانت داشته است؟

بار بوده ای بر گرده آنان یا یار بوده ای در دل های ایشان؟

اصلا تابحال خودت را ارزیابی کرده ای؟

کوچه مردها(68)

چهار شنبه, 20 ژوئن, 2012

عزاداری هم بخصوص در ایام محرم شکل و حال خاص خود را در روستاهای بابل داشت.

از شب اول محرم جمع شدن در محل عزاداری و نوحه خوانی و سینه زنی مانند همه جای کشور شروع می گردد،با این تفاوت که پیرمردها در سالنی که همکف با زمین است می نشینند و جوانها در بنایی چوبی که چند متر از زمین فاصله دارد و در همان چند متری ساختمام پیرترهاست می نشینند.نام این بنای چوبی”ساق نفار” است.

هرشب و ظهر روزهای تاسوعا و عاشورا توسط یک خانواده یا چند خانواده(بستگی به وسعشان) مسئولیت طبخ و توزیع غذای نذری تعهد و انجام می شود که در پایان عزاداری باید از عزاداران در همان محل های انجام مراسم پذیرایی گردد و برای خانه های مردم(زنان و کودکان)هم فرستاده شود.این غذا را “طام پلا” می نامند که به فارسی “طعام پلو” می شود.برنجی بسیار خوش عطر همراه با کشمش و گوشت رشته رشته شده و …..که منجر به غذایی بسیار خوشمزه می شد.بعضی خانواده ها هم بجای گوشت قرمز و کشتن گوسفند یا گاو با پخت تعداد زیادی غاز و برنج پذیرایی می کردند.

در یکی از این شبها چند نفر از جوانان تصمیم می گیرند سهم بزرگی از غذا را مال خود کنند.من هم به واسطه بچه شهری بودن از این نعمت برخوردار شدم.ماجرا به این شکل بود که وقتی سفره را پهن می کنند و پلوها را در مجمع می گذارند و همراه غازها سر سفره می آورند،دو سه نفر از جوانها در ساق نفار سرو صدا راه می اندازند که:چرا وقتی نوبت ماست باید گاو بکشیم و حالا که نوبت فلانی است می خواهد با چندتا غاز سرو ته قضیه را هم بیاورد!! بعد هم با ظاهری عصبانی غازها را می گرفتند و به پایین ساق نفار پرتاب کردند،غافل از اینکه چند جوان دیگر پایین و در تاریکی منتظر و در کمینند و غازها را برمی دارند و به محل وعده گاه می برند.دو سه جوان دعوا کننده هم به حالت قهر مجلس را ترک می کنند و به وعده گاه می روند و جای شما خالی آن شب پنج غاز توسط هشت جوان و یک بچه (که بنده بودم)خورده می شود.

روزهای تاسوعا و عاشورا دسته جات در محل به حالت سینه زنی حرکت می کردند و مثل همه جای کشور با شور و حرارت عاشقانه عزاداری می کردند.

یکی از رسوم جالب در مراسم سینه زنی در روستاهای بابل این بود که بین نوحه ها و در پایان خواندن نوحه توسط هر دسته با ریتم خاصی علی و حسین را صدا می کردند تا گروه بعدی بداند که نوبت نوحه سرایی آنان است.به این کار”علیا کشیدن” می گویند و در مواقعی که اعتراضی هم به هر جای مراسم داشتند(مثل دیر شدن غذا و…)علیا می کشیدند!

مشتی خاک

شنبه, 2 ژوئن, 2012

مشتی خاکم. سبک و آزاد و بی تعلق. نامی ندارم و کسی مرا نمی شناسد
با باد سفر می کنم. گاهی در باغچه ای کوچک اقامت می کنم تا به ریشه ای کمکی کنم
و غذای گیاهی کوچک را به او برسانم و
گاهی به بیابان می روم تا خلوتی کنم
و از خورشید، سکوت و سوختن بیاموزم
 
 بسیاری اوقات اما خاک پای عابرانم
خاک پای هر کودک و هر پیر و هر جوان
  
سال ها پیش اما تندیسی مغرور بودم با چشم هایی از عقیق،
تراشیده و بالابلند
  
  زندانی دیوار و سقف و مردم
فریفته ی پیشکش و قربانی و دست هایی که به من التماس می کرد
مردم خود مرا از کوه جدا کردند و تراشیدند و آوردند و بعد خود به پایم افتادند

 

هیچ کس به قدر من ناتوان نبود
آنها اما از من می  خواستند که زمین را حاصلخیز کنم
آسمان را پرباران می خواستند که  گوسفندشان را شیرافشان کنم و چشمه ها را جوشان
من اما هرگز نه چشمه ای  را جوشان کردم و نه گوسفندی  را شیرافشان
و نه هرگز زمین و آسمان  را حاصلخیز و پرباران
  
ستایش مردم اما فریبم داد
لذت تمجید، خون سیاهی  بود که در تن سنگی ام جاری می شد
هیچ کس  نمی داند که هر بتی آرام آرام بت می شود
بتان در آغاز به خود و  به خیال دیگران می خندند
اما رفته رفته باور می  کنند که برترند
من نیز باور کرده بودم
 
تا آن روز که آن جوان  برومند به بتخانه آمد
پیشتر هم او را دیده  بودم
نامش ابراهیم بود  و هر بار از آمدنش لرزه بر اندامم افتاده بود
حضورش حقارتم را به رخ  می کشید
 
 
دیگران که بودند حقارت  خویش را تاب می آوردم
آن روز اما با هیچ کس  نبود
بتخانه خالی بود از  مردم
تنها او بود و تبری بر  دوش

ترسان بودم و توان ایستادم نداشتم 
 

ابراهیم نزدیکم آمد
و گفت وای بر تو، مگر تو آن  کوه نبودی که مدام تسبیح خدا می گفتی؟
مگر ذره ذره خاک تو  نبود که از صبح تا غروب یا سبوح و یاقدوس می گفت؟ 
تو بزرگ بودی، چون خدا  را به بزرگی یاد می کردی 
چه شد که این همه کوچکی  را به جان خریدی؟
چه شد که میان خدا  وبندگانش، ایستادی؟
چه شد که در برابر  یگانگی خداوند قد علم کردی؟
چه چیز تو را این همه  در کفرت پابرجا و مصمم کرده است؟
چرا مجال دادی که مردم  تو را بفریبند و تو مردم را؟
وای بر تو و وای بر هر  آفریده ای که با آفریدگار خود خیال برابری کند 
  
و آن گاه تبرش را بالا برد اما هرگز آن را بر من فرود نیاورد
من خود از شرم فرو  ریختم؛
غرورم شکست و کفری که  در من پیچیده بود، تکه تکه شد 
ابراهیم گفت: شکستن  ابتدای توبه است و توبه ابتدای ایمان
و من توبه کردم
و بار دیگر ایمان آوردم  به خدایی که پاک است و شریکی ندارد
ابراهیم گفت: تو امروز شکستی، ای بت
اما مردم هرگز از پرستش  بتان دست برنخواهند دشت
مردم می توانند از هر  چیزی بتی بسازند، و
اگر چوبی نباشد که آن  را بتراشند و اگر سنگی نباشد که به پایش بیفتند 
خیال خود را خواهند  تراشید و به پای خود خواهند افتاد و خود را خواهند پرستید
  

و وای که پرستیدن هر چیز بهتر از پرستیدن خویش است
ابراهیم گفت: این مردم، خدا را کوچک دوست دارند؛
کوچک تر از خویش
خدایی یافتنی، خدایی  ملموس و دیدنی
خدایی که بتوان بر آن  خدایی کرد
  
 
اما خدایی که مثل هیچ  کس و هیچ چیز نیس
خدایی که همه جا هست و  هیچ جا نیست
خدایی که نه دست کسی به  آن می رسد و نه در ذهن کسی  می گنجد
خدایی دشوار است؛ و این  مردم خدای آسان را دوست دارند

گفتم: ای ابراهیم!
مرا شکستی و رهانیدی
از آن خدای سهل ساختگی،
حالا تنها مشتی خاکم در  برابر دشواری خدا چه کنم؟
 
 
ابراهیم گفت: تو خاکی  مومنی و از این پس آموزگار مردم
شهر به شهر و کوه به  کوه و دشت به دشت برو
به یاد این مردم بیاور  که از خاکند و خاک را جز فروتنی، سزاوار نیست
و اگر روزی کسی  به قصه ات گوش داد
برایش بگو که چگونه  ستایش مردم
مغرورت کرد و چگونه  غرور، مشتی خاک را بدل به بت می کند
 
من گریستم و دست های  ابراهیم خیس اشک شد 
او مشتی از خاکم رابه  آب داد و مشتی را به باد و مشتی را در رهگذار مردم ریخت

برگرفته از وبلاگ”کیمیای معرفت”

کمی بیاندیشیم(4)

سه شنبه, 17 آوریل, 2012

 

 

از درد های کوچک است که آدم می نالد

وقتی ضربه

سهمگین

باشد، لال می شوی.

.….. 

بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان این است که

نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشد

نه شعور لازم برای خاموش ماندن.

……
مهم

نیست که چه اندازه می بخشیم

بلکه مهم این است که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود دارد. 

……

اگر ۴ تکه نان خوشمزه باشد و شما ۵ نفر باشید

کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمی آید (( مادر )) است. 

……

هستند مردمانی که خویشاوندان آنها از گرسنگی می میرند

ولی در عزایش گوسفندها سر می برند. 

……

 شاید کسی که روزی با تو خندیده است را از یاد ببری، اما هرگز آنرا که با تو اشک ریخته است را فراموش نخواهی کرد

……

همیشه وقتی گریه می کنی اونی که آرومت میکنه دوستت داره اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته.

……

همیشه یک ذره حقیقت پشت هر”فقط یه شوخی بود “- یک کم کنجکاوی پشت” همین طوری پرسیدم ” – قدری احساسات پشت”به من چه اصلا ” – مقداری خرد پشت ” چه بدونم ” و اندکی درد پشت ” اشکالی نداره” هست.

 

کوچه مردها(44)

یکشنبه, 15 ژانویه, 2012

یکی دیگر از آفات و بلاهای محله قماربازها بودند.

از بچگی ما در معرض یادگیری قمار بودیم.از بازی هایی مثل لیس و پس لیس گرفته تا بازی بر سر اسکناس های کاغذی جلد آدامس خروس نشان.هریک کیفی کاغذی درست کرده بودیم و درون آن را پر از این جلدهای آدامس می کردیم و دارای ثروت مجازی می شدیم که مایه فخر و مباهات ما به یکدیگر بود.

هرچه بزرگتر می شدیم این اعمال واقعی تر می شد و بر سر پول واقعی مسابقات و قمارها انجام می شد.از مسابقه والیبال تیغی گرفته تا مسابقات پیش بینی رنگ فرفره و تشخیص مهره زیر لیوان (که قبلا برایتان توضیح داده ام) و در مراحل پیشرفته تر قاب بازی و بازی با ورق.

در قاب بازی ،یکی از استخوان های پای گوسفند را که اصطلاحا قاب می نامیدند،در دست می گرفتند و در حالی که چند نفر دور هم نشسته بودند به نوبت به هوا می انداختند و بستگی به طرز نشستن قاب معلوم می شد که اندازنده آن برده یا باخته.من با جزییات این قمار آشنا نبوده و نیستم ،تنها به خاطر دارم که هربار قاب باز موقعی که قاب را به بالا می انداخت،محکم با دست به روی پای خود می زد و از خدا طلب شانس می کرد!می گفتند که مردان بسیاری در این بازی بیچاره شده اند و هست ونیست خود را باخته اند و حتی می گفتند بعضی ها همسر خود را در این قمار باخته اند!نماینده ممد سیاه هم همیشه بالاسر این گروه قمارباز حاضر بود تا بازنده راهی برای فرار از تعهد خود نداشته باشد و در ضمن “شیتیل”ها را هم جمع کند.

بازی دیگر،قمار با ورق بود که معمولا در خانه های خاصی که برای این کار و شیره کشیدن،تدارک دیده شده بود انجام می شد.آنطور که جوانتر ها و بزرگ تر ها می گفتند در این بازی هم چند نفر دور هم می نشستند و هر یک پولی در وسط می گذاشتند و اصطلاحا”بیست و یک”بازی می کردند و کسی که بیشترین امتیاز را می آورد(که نباید از عدد بیست و یک هم بیشتر باشد)برنده بود و همه پول های گذاشته شده در وسط جمع،پس از کسر “شیتیل”ممد سیاه مال او بود.

بعضی اوقات هم بزرگترها و جوانترها با تفنگ بادی روی زدن به خال های تعیین شده شرط بندی های سنگینی انجام می دادند که همه مردم را دور خود جمع می کرد و تا مدت ها داستان این قمارها نقل محافلشان بود.

تخم مرغ بازی و فوتبال دستی و ده ها نحوه دیگر قمار کردن بر سر پول هم وجود داشت که تنوع زیادی داشتند و هرکس را به شکلی به خود جلب می کردند.خدا لطف بسیار زیادی به من و تعداد کم دیگری داشت که آلوده به این آفات روحی نشدیم.

کوچه مردها(21)

یکشنبه, 23 اکتبر, 2011

هنگامی که کودکی زیر یک سال بودم و در زمستانی سخت،سینه پهلوی بسیار بدی گرفتم و چنان حمله های تنفسی به من دست می داد که بدنم به شدت کبود می شد و اطبا از من قطع امید کرده بودند.ظاهرا در یکی از این حمله های تنفسی شدید خاله ام و مادرم در بحران روحی شدید نذر می کنندکه در صورت بهبودی من،در روز بیست و هشتم صفر هر سال(روز رحلت پیامبر گرامی اسلام و شهادت امام حسن) آش نذری بدهند.این آخرین حمله تنفسی من بود و بعد از چند روز من کاملا بهبود یافتم.

این نذر تا به امروز ادامه دارد و فقط از روز بیست و هشتم ماه صفر به نهار روز عاشورا تبدیل شده است اما در آن سالها و در آن محله پختن آش نذری ما ،دوروزی محله را به جنب و جوش وامی داشت.از دو روز قبل مادرم و چند تا از خانم های همسایه به پاک کردن سبزی و تهیه خواربار لازمه می پرداختند و آنانی که در محله هم نذر داشتند ،هریک موادی برای این آش شل قلمکار می خریدند و تحویل مادرم می دادند،بطوریکه در این سال های آخر دو دیگ بزرگ آش پخته می شد و برای هر دیگ گوسفندی سر می بریدند.روز قبل از وفات هم تمام حبوبات و گوشت و…. را می پختند و برای روز بعد آماده می کردند و صبح روز نذری آتشی را که برای پختن مواد از دو روز پیش افروخته بودند با هیزم بیشتری وسعت می دادند و دیگ بزرک پانزده منی مسی را روی آن می گذاشتند و از چهار صبح پر از آب می کردند و با حضور تمام خانمها و بچه های محل بتدریج و به ترتیب برنج و گوشت و حبوبات و سبزی و نمک و فلفل را درون آن می ریختند و همراه با دعا و صلوات و به نوبت آن را با بیل به هم می زدند.سر بهم زدن آش غوغایی می شد.همه اصرار داشتند که این کار را به نوبت انجام دهند و در حین بهم زدن آش حاجت خود را زیر لب از خدا و رسول و امام او بخواهند.یکی مریضی داشت.دیگری از خدا بچه ای می خواست و آن یکی شوهری و……!

حدود ساعت ده صبح آش حاضر بود و اول آنانکه حاضر بودند سهم خود را در ظرفهایی که با خود آورده بودند،می ریختند و بعد کاسه کاسه آش در سینی ها می گذاشتند تا جوانترها به درب خانه بقیه همسایه ها ببرند و توزیع کنند.

در نهایت هم همه باهم و در حال دعا و آرزوی قبولی حاجات با کشیدن آب بوسیله تلمبه از آب انبار،همه ظروف را(و سخت تر از همه آن دیگ بزرگ )می شستند و حیاط را هم از آجر و خاکستر و چوب های نیمه سوخته پاک می کردند و می شستند و روی هم را بعنوان تشکر می بوسیدند و می رفتند.

این آش نذری تبدیل شده بود به مهمانی مهر و محبت همسایگان که در آن سعی می کردند که آنان را که باهم قهر و کدورتی داشتند ،آشتی دهند و دل هایشان را به برکت این دو وجود مقدس باهم مهربان سازند.