برچسب ها بـ ‘گنبد’

اینجا سوییس نیست 3

شنبه, 2 مارس, 2019

دانشگاه بزرگ پیام نور اوز در 33 رشته دانشجو دارد اما به‌دلیل علاقه شخصی منصور فقیهی‌نژاد به فرهنگ و ادبیات، نام ساختمان اصلی را «ادبیات» گذاشته‌اند. 10 هکتار زمین دانشگاه را فاروق ضیایی هدیه داده و آجر به آجر 26 هزار متر زیربنای آن را خیرین ساخته‌اند. کمی به سمت جاده شهرستان خنج می‌رانیم و ابراهیم احمدی روزنامه‌نگار اوزی ساختمان‌های آموزشی دیگری را نشانم می‌دهد؛ دانشکده بهداشت با 3هزار و 500 متر زیربنا ساخته عبدالرزاق شرافت، هنرستان شبانه‌روزی رافعی که دانش‌آموخته‌های موفقی از آن بیرون آمده‌اند. بیمارستان درحال ساخت محمد یوسف راهپیما و… هرطرف که نگاه می‌کنی آب انباری می‌بینی با گنبدی زیبا که در مسیر سیل و رودخانه فصلی ساخته شده و بر سردر هرکدام نام یک خیر. قدیمی‌ترین آب انبار اوز به‌نام «سلفی» 700 سال قدمت دارد.

به شهر برمی‌گردیم و گشتی در خیابان‌ها می‌زنیم. تابلوها را یکی یکی می‌خوانم؛ سالن سرپوشیده ورزشی و زمین چمن میراحمدی، بیمارستان عبدالحمید امیدوار، هلال احمر رافعی، کانون فرهنگی راستگو… در یکی از خیابان‌ها چند مدرسه پهلو به پهلوی هم می‌بینم؛ مدرسه افسر، مدرسه امیری‌نژاد، دبستان دخترانه زمین پیمه، مدرسه حق‌شناس، مدرسه پسرانه احمدپور، مدرسه قادری‌نژاد و در یکی از خیابان‌ها دبستان دخترانه بدری که سال ساخت آن به 1307 برمی‌گردد و می‌گویند آن موقع، بیست و نهمین مدرسه ایران بوده. هرچند مسعود کراماتی شهردار اوز می‌گوید: «ما پیش از بدری هم مدرسه داشته‌ایم.»

ابراهیم احمدی ساختمان پاسگاه اوز را نشانم می‌دهد و می‌گوید: «اینجا مخروبه شده بود، مردم خجالت می‌کشیدند غریبه‌ای ساختمان پاسگاه را ببیند. چند وقت پیش جمع شدند و تعمیرش کردند.»

اوز از دانشگاه شروع می‌شود و به دانشگاه ختم می‌شود. آن طرف شهر سری می‌زنم به دانشگاه آزاد که خیر عمده‌ای نداشته و هر تکه‌اش را یک نفر ساخته. در همان ورودی ساختمان روی آسانسور نوشته‌اند خیریه حاج محمد عبدالله شمس. با محسن مهرآوران دانشجوی دکترای عمران و مدیر پژوهشی عمران دانشگاه و پروانه پدرام مسئول آموزش و معاون دانشگاه، گشتی در طبقات می‌زنیم و من مثل تمام ساعاتی که در این شهر بوده‌ام، تنها به تابلوها خیره می‌شوم؛ کتابخانه مولانا خیریه حاج ابراهیم کریما، سامانه سیمرغ که با آن می‌شود به همه منابع کتابخانه‌های کشور دسترسی داشت، خیریه فریده یزدانی، سالن اجتماعات سعدی خیریه حاج محمد امین کمالی که 110 نفر ظرفیت دارد و بنا به خواست خیر باید مثل کتابخانه و سینمای دانشگاه درخدمت همه شهروندان باشد. سینمای 156 نفره دانشگاه هم با 5 هزار تومان بلیت همه فیلم‌های روز را برای شهروندان نمایش می‌دهد.

بقیه تابلوها را بخوانید؛ سالن ویدئو کنفرانس خوارزمی خیریه حاج محمد کمالی، سالن کف تئاتر سه سو و یک سوی خیام نیشابوری خیریه محمدصدیق پیرزاد، تالار حافظ شیرازی خیریه حاج شیخ محمد رفیع فقیهی و… پروانه پدرام می‌گوید: «این دانشگاه در 15 رشته و در دو مقطع کارشناسی و کارشناسی ارشد دانشجو دارد و از آنجایی که اغلب دانشجویان بومی هستند، تلاش می‌کنیم دانشگاه فضایی باشد برای ادامه‌دار شدن کار خیر. از طرفی برای تقویت مفهوم مشارکت، در بیشتر برنامه‌ها از مردم کمک می‌گیریم و تلاش می‌کنیم دانشگاه پلی بین مردم و دانشجو باشد.»

اینجا سوییس نیست 3

جمعه, 16 فوریه, 2018

نامی که هر 5 فرزندش پزشک هستند، می‌گوید: «بچه‌های من همه شیرازند. دو دخترم متخصص زنان و زایمان، یکی متخصص قلب، یکی ارتوپدی و آخری هم دانشجوی پزشکی است. خودم به خاطر علاقه‌ای که به زادگاهم دارم، اینجا مانده‌ام. درکل شهر اوز در منطقه لارستان، از قدیم‌الایام به لحاظ فرهنگی پیشرو بوده. یادم می‌آید پیش از انقلاب که من رئیس دبیرستان بودم، 7 نفر لیسانسه در شهر داشتیم و پیشرفت تحصیلی بچه‌های ما زبانزد بود.»

دانشگاه بزرگ پیام نور اوز در 33 رشته دانشجو دارد اما به‌دلیل علاقه شخصی منصور فقیهی‌نژاد به فرهنگ و ادبیات، نام ساختمان اصلی را «ادبیات» گذاشته‌اند. 10 هکتار زمین دانشگاه را فاروق ضیایی هدیه داده و آجر به آجر 26 هزار متر زیربنای آن را خیرین ساخته‌اند. کمی به سمت جاده شهرستان خنج می‌رانیم و ابراهیم احمدی روزنامه‌نگار اوزی ساختمان‌های آموزشی دیگری را نشانم می‌دهد؛ دانشکده بهداشت با 3هزار و 500 متر زیربنا ساخته عبدالرزاق شرافت، هنرستان شبانه‌روزی رافعی که دانش‌آموخته‌های موفقی از آن بیرون آمده‌اند. بیمارستان درحال ساخت محمد یوسف راهپیما و… هرطرف که نگاه می‌کنی آب انباری می‌بینی با گنبدی زیبا که در مسیر سیل و رودخانه فصلی ساخته شده و بر سردر هرکدام نام یک خیر. قدیمی‌ترین آب انبار اوز به‌نام «سلفی» 700 سال قدمت دارد.

عاقبت کار

شنبه, 8 دسامبر, 2012

عاشق فرهنگ ترکمنی ها بودم،با خواندن کتاب”آتش بدون دود” زنده یاد نادر ابراهیمی بیشتر دوستشان دارم.

هفته گذشته یک روزی در شهر گنبد بودم.با دوستی که از وضع شهر و مردمش اطلاع زیادی داشت گپی زدم.

می گفت:متاسفانه این مردم با آن خصوصیات خوبشان تغییر زیادی کرده اند. تعداد زیادی از مردانشان معتاد شده اند و حاصل این اعتیاد این شده که فساد خانوادگی نیز در بین آنها زیاد شده است.

باورم نمی شود که مردمی با این غیرت و رسوم زیبای فرهنگی و غنای اخلاقی چنین شده باشند.هنوز هم به خود می گویم که این امکان ندارد و انشالله دوست من برداشتی اشتباه داشته باشد.

اما متاسفانه آمار طلاق و جدایی در اکثر قریب به اتفاق شهرهای ایران رشد وحشتناکی داشته که حکایت از عدم انطباق روحیات مردم با تغییرات سطح زندگی امروزی می نماید.

باید برای عاقبت کارمان جدی تر اندیشه نماییم.

کوچه مردها 82

چهار شنبه, 3 اکتبر, 2012

 

یکی دیگر از تفریحات ما در روستای چهارباغ کلوخ پز بود.

روش کار به این صورت بود که دو نفر مسئول برپایی محل پختن سیب زمینی می شدند و یکی دو نفر دیگر به سزمین های کشت سیب زمینی اطراف می رفتند و با کندن سیب زمینی از داخل کشتزارها تعداد زیادی سیب زمینی(حدود پنجاه سیب زمینی) بر می گشتند.

دو نفر مسئول محل پخت ،کلوخ های گلی را از زمین های اطراف خود جمع می کردند و در دایره ای به قطر حدود نیم متر می چیدند و در هر ردیف که بالاتر می رفتند قطر این دایره را کمتر می کردند تا نهایتا در ارتفاه شصت هفتاد سانتیمتری این کلوخ ها به هم می رسیدند و یک شکل گنبدی پیدا می کردند که بین کلوخ ها هم فضاهای کوچکی باز می ماند.با بیرون کشیدن یکی از کلوخ ها ردیف پایین دربی در این گنبد ایجاد می شد که از همین راه چوب زیادی را داخل گنبد کلوخی می کردند و آنها را آتش می زدند.آتش ایجاد شده شروع به گرم کردن سطح داخلی کلوخ ها می نمود و با اضافه کردن دائمی چوب به آتش آنقدر این کار ادامه پیدا می کرد تا سطح داخلی همه کلوخ ها از شدت حرارت سرخ سرخ می شد.

اکنون مرحله بعدی کار شروع می شد.با یک چوب همه ذغالها و چوبهای نیمه سوخته را آرام آرام از داخل این گنبد خارج می کردند و حالا همه سیب زمینی ها را یکی یکی داخل گنبد می کردند.با ورود آخرین سیب زمینی به زیر گنبد کلوخ های سرخ از حرارت و با فرمان یکی از افراد گروه همگی شروع به خراب کردن گنبد می کردیم و سیب زمینی ها زیر تلی از کلوخ های داغ و پر حرارت مدفون می شدند.کار تمام بود.تپه خاکی حاصل شده را به حال خود رها می کردیم و یک ساعتی را به تفریحی دیگر می پرداختیم.یا در بند شنا می کردیم،یا با پرتاب چوب به درختهای مرتفع گردو از آنها گردو می چیدیم و لب رودخانه می شکستیم و می خوردیم(و به همین خاطر همیشه دستهایمان سیاه بود) و یا سراغ درختهای سیب و زردآلو و…..می رفتیم.

بعد از حدود یکساعت برمی گشتیم سراغ کلوخ پز و هر یک با چوبی خاکها را به آرامی کنار می زدیم و سیب زمینی های برشته و داغ و پخته شده را یکی یکی در می آوردیم و پوستشان را به سختی می کندیم و نمک می زدیم و می خوردیم.چقدر خوشمزه و خوش طعم بودند!چون برایشان زحمت بسیاری کشیده بودیم،همه را می خوردیم،آنقدر که ساعتی بعد همه از دل درد ناله می کردیم!