برچسب ها بـ ‘گناه’

تصویر نوشته 129

سه شنبه, 13 آگوست, 2019

تصویر نوشته 124

سه شنبه, 9 جولای, 2019

سالروز میلادی دگر

دوشنبه, 21 نوامبر, 2016

باز میلادی دگربا کوله باری از گناه
کز پی ایام می گردد وزین تر دم به دم
میروم نالان و خسته در مسیر زندگی
از غریبی دل و هجران یاران،دم به دم
از چنین جان سختی و سنگین دلی در حیرتم
وقت رحلت می رسد،در غفلتم من دم به دم
ای خدای بی نیاز از حمد و شکر بنده ات
چشم عیبجویت ببند و رحمتم کن دم به دم

سرخوش می روم

دوشنبه, 2 می, 2016

با منش این روزگار ناسازگار است و دژم
هرچه می خواهد بتازد،من چه سرخوش می روم
تا که در سیل هجوم تیرهای پر زکین دشمنان
سایه بانی ازمحبتهای تودارم،چه سرخوش می روم
یارب این شعله پر نور و حرارت در دلم
خوش برافروختی و با عشقت چه سرخوش می روم
خوب دانم که در پستی بلندی های عمر
لطف تو یاری نماید،پس چه سرخوش می روم
من ز غفلت روسیاه و کوله ام پر از گناه
لیک دانم که کریمی وغفوری،وه چه سرخوش می روم
ای خدا من با یقین دانم که بودی و بمانی تا ابد
پس چرا ترسم ز غم ها،شاد و سرخوش می روم

به دنیا اعتباری نیست

دوشنبه, 4 ژانویه, 2016

هوا گرم و دلم سرد است،به دنیا اعتباری نیست
دلم تنها برون غوغا است،کسی را اعتمادی نیست
به بازار می برم دل را،خریداری به جایی نیست
به صحرا می برم او را،دلم را شوق بازی نیست
به دریا می کنم پرتاب،امیدی بر وصالی نیست
چه گلگون می شود دریا،اثر از رنگ آبی نیست
به ساحل یابمش او را،مرا از او جدایی نیست
چرا با او کنم تلخی؟که این دل را گناهی نیست
اگر رنج و غمی دارم،وگر بی تاب و تنهایم
خدا را برده ام از یاد،به جز او یار غاری نیست

امید به کرم او

دوشنبه, 20 ژانویه, 2014

یک دست بردل و دستی بر آسمان
یعنی که دل، فدای آستان او کنم
من غرقه در گناه، او چشمه کرم
باید که توبه به درگاه او کنم
تا زنده ام همین آش و کاسه است
پس با چه رو قصد سرای او کنم؟
من در سراب گناهان فتاده ام
تنها مگر امید به امداد او کنم
نومید نباید ز لطف خدا شوم
باید که چاره و درمان ز او کنم

سه رباعی از ایرج زبردست

دوشنبه, 10 دسامبر, 2012

1

 

شب توبه و صبحدم گناه دگري

گشتيم و نيافتيم راه دگري

از چاه به جاي آنكه بيرون آييم

كنديم درون چاه ، چاه دگري

 

 

2

 

بي خويش درون خويش كرديم سفر

از خويش نداشتيم يك لحظه خبر

نزديك تر از سايه به من بود كسي ؟

او راه دگر گرفت و من راه دگر

 

3

 

عالم ز وجود مبهمي مي ترسد

هر دم ز شبيخون غمي مي ترسد

ابليس همان روز ازل مي دانست

يك روز خدا از آدمي مي ترسد

عارفانه ها 23

چهار شنبه, 26 سپتامبر, 2012

دنیای عرفان،پر از رمز و راز و در عین حال صمیمی و گرم است. غوطه خوردن در این دریا نشاط روحی عجیبی به دنبال دارد.می خواهم تا چند بخش از “عارفانه ها” را به منصور حلاج اختصاص دهم که آنقدر “اناالحق”گفت تا بردارش کشیدند.

به زیباترین وجهی از انسان و دغدغه های روحی اش می گوید.این مطالب را از کتاب”شعله طور” نوشته استاد عبدالحسین زرین کوب آورده ام:

من به آن پاکی و زلالی که دلنوازانم می پندارند،نیستم اما تیرگی و آلودگی هم که در من- مثل هر آفریده ظلوم جهول – هست آن اندازه که عیبجویانم گمان دارند ،نیست.اگر این طومار حیرت – دوست دارم این نوشته را به این نام بخوانم – که در زندان در لحظه های تنهایی و دور از دیده اغیار به خط غبار می نویسم،از دستبرد نااهلان مصون بماند و به بیرون از زندان راه یابد شاید نسلهای آینده در باره من با درستی و روشنگری بیشتری داوری کنند.

هرگز خود را آنگونه که دوستانم در حق من باور کرده اند یا آنگونه که دشمنانم در اندیشه دارند،نشان نداده ام.آن صورت که هردو دسته از من در خاطر ترسیم کرده اند جز صورت ضمیر آنها نیست.هرچه را در ضمیر خود آنهاست – نیک و بدش را – در آن کس که مورد محبت یا مورد نفرت آنهاست منعکس می کنند.این که می گویند چشم رضا عیب را نمی بیند و آنکه زشتیها را همه جا آشکار می کند دیده ناخرسندی است،بی شک درست است. بدخواه چون همه خود را می بیند و غیر را به چشم نمی آرد لاجرم جز عیب چیزی نمی بیند و این اگر هیچ گناه است،گناه چشم اوست.