برچسب ها بـ ‘گله’

دل نوشته 18

شنبه, 31 آگوست, 2019

جز خودت از کسی گله نداشته باش!
بیهوده از خدا گله مکن.
خدا در درون توست و از رگ گردن هم به تو نزدیک تر است.
عظمت این خدا به اندازه ظرفیت روح توست.
چقدر تشنه حقیقتی و دلسوز همنوعانت؟
به همان اندازه از چشمه زلال الهی خواهی نوشید.

آب کم جو تشنگی آور به دست
تا بجوشد آبت از بالا و پست

گله ها را بگذار

دوشنبه, 19 اکتبر, 2015

گله ها را بگذار
ناله ها را بس کن
روزگار گوش ندارد که تو هی شکوه کنی
زندگی چشم ندارد که ببیند ،اخم دلتنگ تو را
فرصتی نیست که صرف گله و ناله شود
تا بجنبیم تمام است،تمام
مهر دیدی که به برهم زدن چشم گذشت؟
یا همین سال جدید
باز کم مانده به عید
این شتاب عمر است
من و تو باورمان نیست که نیست
زندگی گاه به کام است و بس است
زندگی گاه به نام است و کم است
زندگی گاه به دام است و غم است
چه به کام و چه به نام و چه به دام
زندگی معرکه همت ماست
زندگی می گذرد
زندگی گاه به نان است و کفایت بکند
زندگی گاه به جان است و جفایت بکند
زندگی گاه به آن است و رهایت بکند
چه به نان و چه به جان و چه به آن
زندگی صحنه بی تابی ماست
زندگی می گذرد
زندگی گاه به راز است و ملامت بدهد
زندگی گاه به ساز است و سلامت بدهد
زندگی گاه به ناز است و جهانت بدهد
چه به راز و چه به ساز و چه به ناز
زندگی لحظه بیداری ماست
زندگی می گذرد

تنگ قدیمی

شنبه, 22 سپتامبر, 2012

معمولا جمعه صبح ها به پدر و مادرم سر می زنم.

دیروز نیز همین کار را کردم.سر میز صبحانه عطش داشتم.آب خواستم.گفتند تنگ آب در یخچال است.هنگامی که آن را از یخچال درآوردم با کمال تعجب دیدم همان تنگ بلوری زمان نوجوانی من است که از آن زمان تابحال سالم مانده و رفع نیاز می کند.

اشکم درآمد.چه صبورانه و خادمانه مانده و هنوز هم زیبا و قوی بود.چقدر خاطره با خود دارد و افسوس که زبان بیانش را ندارد.

تشنگی یادم رفت.مقابلم گذاشتمش و تا مدتها می نگریستم و در گذشته ها سیر می کردم.در تمام این مدت نه چیزی خواست و نه گله ای داشت.سالهای زیادی است که ما را سیراب می کند و به همین دلخوش است.

مبادا از یک تنگ آب کمتر باشیم!

خوشبختی

یکشنبه, 11 مارس, 2012

 

پادشاهی پس از اینكه بیمار شد گفت 

«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند». 

تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند 

تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، 

اما هیچ یک ندانست. 

تنها یکی از مردان دانا گفت : 

که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.. 

اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، 

پیراهنش را بردارید 

و تن شاه کنید، 

شاه معالجه می شود. 

شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. 

آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند 

ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. 

حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد. 

آن که ثروت داشت، بیمار بود. 

آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد، 

یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. 

یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. 

خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند. 

آخرهای یک شب، 

پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد 

که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید. 

« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. 

سیر و پر غذا خورده ام 

و می توانم دراز بکشم 

و بخوابم! 

چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟» 

پسر شاه خوشحال شد 

و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند 

و پیش شاه بیاورند 

و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند. 

پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، 

اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!. 

 

(۱۸۷۲) 

لئو تولستوی

 

 

معلم

شنبه, 15 اکتبر, 2011

سخت آشفته و غمگین بودم

به خودم می گفتم:

بچه ها تنبل و بد اخلاقند

دست کم میگیرند

درس ومشق خود را

باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم

و نخندم اصلا

تا بترسند از من

و حسابی ببرند

خط کشی آوردم،

درهوا چرخاندم

چشم ها در پی چوب ، هرطرف می غلطید

مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !

اولی کامل بود،

خوب، دومی بدخط بود

بر سرش داد زدم

سومی می لرزید

خوب، گیر آوردم !!!

صید در دام افتاد

و به چنگ آمد زود

دفتر مشق حسن گم شده بود

این طرف،

آنطرف، نیمکتش را می گشت

تو کجایی بچه؟؟؟

بله آقا، اینجا

همچنان می لرزید

پاک تنبل شده ای بچه بد

به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند

ما نوشتیم آقا

بازکن دستت را

خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم

او تقلا می کرد

چون نگاهش کردم

ناله سختی کرد

گوشه ی صورت او قرمز شد

هق هقی کرد

و سپس ساکت شد

اما همچنان می گریید

مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد

زیر یک میز،

کنار دیوار ، دفتری پیدا کرد ……

گفت : آقا ایناهاش، دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود

غرق در شرم و خجالت گشتم

جای آن چوب ستم، بردلم آتش زد

سرخی گونه او، به کبودی گروید …..

صبح فردا دیدم

که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر

سوی من می آیند

خجل و دل نگران، منتظر ماندم من

تا که حرفی بزنند

شکوه ای یا گله ای، یا که دعوا شاید

سخت در اندیشه ی آنان بودم

پدرش بعدِ سلام، گفت : لطفی بکنید، که حسن را ببرم!

گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟

گفت : این خنگ خدا

وقتی از مدرسه برمی گشته

به زمین افتاده بچه ی سر به هوا، یا که دعوا کرده

قصه ای ساخته است

زیر ابرو وکنارچشمش، متورم شده است

درد سختی دارد، می بریمش دکتر با اجازه آقا …….

چشمم افتاد به چشم کودک

غرق اندوه و تاثرگشتم

منِ شرمنده معلم بودم

لیک آن کودک خرد وکوچک

این چنین درس بزرگی می داد

بی کتاب ودفتر ….

من چه کوچک بودم

او چه اندازه بزرگ

به پدر نیز نگفت

آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم

عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم

من از آن روز معلم شده ام ….

او به من به یاد آورد این کلام را

که به هنگامه ی خشم

نه به فکر تصمیم

نه به لب دستوری

نه کنم تنبیهی

***

یا چرا اصلا من عصبانی باشم

با محبت شاید، گرهی بگشایم

با خشونت هرگز

هرگز

لذت های کم هزینه(1)

چهار شنبه, 14 سپتامبر, 2011

-گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم.

-سعی کنیم بیشتر بخندیم.

-تلاش کنیم کمتر گله کنیم.

-با تلفن کردن به یک دوست قدیمی،او را غافلگیر و خود را شاد کنیم.

-گاهی هدیه هایی را که گرفته ایم،بیرون بیاوریم و تماشا کنیم.

-بیشتر دعا کنیم.

-در داخل راه پله و آسانسورو……با دیگران صحبت کنیم.

-هراز گاهی نفس عمیق بکشیم.

-لذت عطسه کردن را حس کنیم.

قدر این که سالم هستیم را بدانیم.

داستاني از نادر ابراهيمي

چهار شنبه, 10 آگوست, 2011

من قلب كوچولويي دارم،خيلي كوچولو،خيلي خيلي كوچولو.

مادر بزرگم مي گويد:قلب انسان نبايد خالي بمانذ.اگر خالي بماند،مثل گلدان خالي زشت است و آدم را اذيت مي كند.

براي همين هم مدتي است كه دارم فكر مي كنم اين قلب كوچولو را بايد به چه كسي بدهم.يعني راستش چگونه بگويم،دلم مي خواهد تمام اين قلب كوچولو را مثل يك خانه قشنگ كوچولو،به كسي بدهم كه خيلي خيلي دوستش دارم…..يا نمي دانم…..كسي كه خيلي خوب است،كسي كه حق دارد توي قلب خيلي كوچولو و تميز من خانه داشته باشد.

خوب راست مي گويم ديگر.مگرنه؟!

پدرم مي گويد:قلب مهمانخانه نيست كه آدم ها بيايند دو سه ساعت يا دوسه روز در آن بمانند و بعد بروند.قلب،لانه گنجشك نيست كه در بهار ساخته شود و در پاييز باد آن را ببرد.

قلب راستش نمي دانم چيست،اما فقط اين را مي دانم كه جاي آدم هاي خيلي خيلي خوب است.براي هميشه……

خب…..بعد از مدتها كه فكر كردم،تصميم گرفتم كه قلبم را بدهم به مادرم،تمام قلبم را،تمام تمامش را بدهم به مادرم،واين كار را هم كردم…..

اما…..

اما وقتي به قلبم نگاه كردم،ديدم،با اين كه مادر خوبم در قلبم جاگرفته،خيلي هم راحت است،بازهم نصف قلبم خالي مانده……

خب معلوم است،از اول هم بايد عقلم مي رسيد و قلبم را به هردوشان مي دادم،به پدر و مادرم….

پس همين كار را كردم.

بعدش مي دانيد چطور شد؟بله،درست است.نگاه كردم و ديدم باز هم توي قلبم مقداري جاي خالي مانده……

فورا تصميم گرفتم آن گوشه خالي قلبم را بدهم به چند نفر،چند نفر كه خيلي دوستشان دارم،و اين كار را هم كردم…

برادر بزرگم،خواهر كوچكم،پدر بزرگم،مادر بزرگم،يك دايي مهربان و يك عموي خوش اخلاقم را هم توي قلبم جا دادم…..

فكر كردم توي قلبم حالا ديگر حسابي شلوغ شده…..اين همه آدم…..توي قلب به اين كوچكي،مگر مي شود؟

اما وقتي نگاه كردم…..خدا جان!مي دانيد چي ديدم؟

ديدم كه همه اين آدم ها،درست توي نصف قلبم جاگرفته اند،درست نصف،با اين كه خيلي راحت هم ولو شده بودند ومي گفتند و مي خنديدند و هيچ گله اي هم از تنگي جا نداشتند.

من وقتي ديدم همه آدم هاي خوب را دارم توي قلبم جا مي دهم،سعي كردم اين عموي پدرم را هم ببرم توي قلبم و يك گوشه بهش جا بدهم….اما….. جا نگرفت….هرچي كردم جا نگرفت….دلم هم سوخت….اما چكار كنم؟جا نگرفت ديگر!تقصير من كه نيست،حتما تقصير خودش است.يعني،راستش،هر وقت كه خودش هم،با زحمت و فشارجا مي گرفت،صندوق بزرگ پولهايش بيرون مي ماند،و او دوان دوان از قلبم مي آمد بيرون تا صندوق را بردارد….

زسالت انسان چیست؟(4)

چهار شنبه, 5 ژانویه, 2011

نیچه

فردریش ویلهلم نیچه را فیلسوف هزاره ها نامیده اند(البته غربیان).اندیشه هایش در مورد رسالت بشری بسیار بدیع و می توان گفت تا حدودی نگران کننده است.مطالب مربوط به ایشان و بخش بعدی(مولوی) را از آقای مهدی دوست محمدی و سایت”ندای زاگرسی”نقل می کنم.بخوانید: (بیشتر…)