برچسب ها بـ ‘گلستان’

بخشی از متن برنامه 90 در مورد آتش نشان ها

چهار شنبه, 25 ژانویه, 2017

از لحظات هولناک فروریختن ساختمان پلاسکو تا همین حالا هزاربار مرده و زنده شدیم

روزها ، ساعت ها و دقیقه های برای نوری که از آن عمق مجهول بیرون بزند

شاید که آتش گلستان شده باشد برایشان ، برای آنهایی که می خواستند آتش را برای جامانده ها و ترسیده های حادثه گلستان کنند

* * *

هر نفسی که می کشم می پرسم از خودم

زیر آن آوار هوا هست هنوز؟

چند نفر ماندیدآنجا؟

چند نفر آخر؟

چند نفر ازشمادوباره نور را می بینید؟

چند نفر از شما برادرانم؟

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 26

سه شنبه, 3 می, 2016

اگر جادوگری باشد که توانسته باشد افق های دوردست و بیابانهایی که لشگر سلم و تور در آن گم شدند و ولوله ها و جمعیت ها را در اطاق مدرسه ای بگنجاند،جز او کسی نیست.در این عزلتگاه تنگ و تاریک،از یک سو گلستان های پر نقش و نگار به او روی نموده،و از سوی دیگر “فتنه ها”در سرش پرورده شده و آواهای ناشناس در درونش به فغان و غوغا آمده اند.
این فتنه ها زاییده رازهایی هستند که می داند و نمی تواند گفت.در سایه درختی نشسته که”باور”نام دارد،اما خوشه های ناباوری به آن آویخته است.بدینگونه،سرنوشت او این است که پیوسته در نوسان باشد،مانند کسی که به قناره شکنجه اش آویخته اند تا از او اقرار بگیرند:نوسان بین مقدس ها و بیهوده ها،بین بقا و نابود شوندگی،بین “کنگره عرش و دامگه” و بخصوص بین درخواست های تن و نیازهای روان.عجیب این است که خود این حالت شکنجه نیز از تعارض مبری نیست: هم عذاب دارد و هم لذت.

مقالات 17

یکشنبه, 23 آگوست, 2015

از آدم تا انسان 17

 

باز به مولانا پناه می بریم و از داستان “طوطی و بازرگان” او ،سعی بر فهمیدن این معنا می نماییم:

“بازرگانی به قصد سفر هند از اهل و عیال خود خداحافظی می کند و از آنها می پرسد که چه می خواهید که به عنوان ارمغان بیاورم؟سپس همین سوال را از طوطی خود می کند.طوطی می گوید چون به آنجا رسیدی به طوطیان هند بگو:

این روا باشد که من در بند سخت

گه شما بر سبزه گاهی بر درخت

این چنین باشد وفای دوستان

من در این حبس و شما در گلستان

بازرگان هم همین کار را می کند اما به محض اینکه پیام طوطی خود را می دهد،طوطیان هند از شاخه ها به زمین می افتند و می میرند.بازرگان پس از بازگشت ارمغان زن و فرزند خود را می دهد تا آنکه طوطی می گوید:

گفت طوطی ارمغان بنده کو؟

آنچه گفتی وانچه دیدی بازگو

بازرگان ماجرا را می گوید اما طوطی او هم در قفس می افتد و می میرد.بازرگان در قفس را باز می کند و طوطی را به بیرون می اندازد.طوطی مرده می پرد و به بازرگان می گوید که طوطیان هند مرا به فعل خود پند داده اند که تا وقتی اسیر تعلقات هستی و آب و رنگی داری و سخن می گویی،اسیر هستی لذا من خود را به مردن زدم و رستم.

معنی مردن ز طوطی بد نیاز

در نیاز و فقر خود را مرده ساز

تا دم عیسی تو را زنده کند

همچو خویشت خوب و فرخنده کند

از بهاران کی شود سرسبز سنگ

خاک شو تا گل برویی رنگ رنگ”

آدمی در بدو تولد همچون ذره ای است که ذره ای است که از وجودی بیکران جدا شده و زمان کوتاهی در بند تعلقات دنیایی درمی آید و سپس با رهایی از آنها دوباره به همان وجود بیکران ملحق می گردد.اما در این مرحله سلوک دنیایی منظور رهایی از همه تعلقات دنیا و آزاد سازی ذهن و روح برای الحاق ذهنی و روحی با خالق یکتاست.

سرود برگریزان

دوشنبه, 16 ژوئن, 2014

پس از ما هم بهاری ،
گلشنی ، باغی ، گلستانی ست
پس از ما هم خزانی ،
برگریزانی ، زمستانی ست
پس از ما هم ،
به سایه روشن شب های مهتابی
نوای گریه ای ، سوز و گدازی ،
عهد و پیمانی ست
دوباره از چراغ لاله ها و ساغر گلها
به روی سبزه ها
پیمانه ای ، بزمی ، چراغانی ست
بسا بعد از من و تو ،
در میان کودکان ما
نگاهی ، وعده گاهی ، وعده ای
ایام هجرانی ست
دوباره رهرو شب های تنهایی ،
به کوی یار ،
اسیری ، عاشقی ، دیوانه ای
سر در گریبانی ست
دوباره ،
برگ پاییزی زبان بگشاید و از پی
بساط عشرتی ، شوقی ، نشاطی ،
وصل جانانی ست
دوباره ،
زندگی گهواره جنبان می شود ، آری
که از نو ،
کودکی ، کاشانه ای ، شمعی ، شبستانی ست
ز عشق ما سخن گویند باز ،
آن دم که در گلشن
نسیم سرد پاییز و سرود برگریزانی ست

« بـیــژن تـرقــی »

دمی با حافظ

چهار شنبه, 7 مارس, 2012

خيز تا خرقه صوفی به خرابات بريم
شطح و طامات به بازار خرافات بريم
سوی رندان قلندر به ره آورد سفر
دلق بسطامی و سجاده طامات بريم
تا همه خلوتيان جام صبوحی گيرند
چنگ صبحی به در پير مناجات بريم

با تو آن عهد که در وادی ايمن بستيم
همچو موسی ارنی گوی به ميقات بريم
کوس ناموس تو بر کنگره عرش زنيم
علم عشق تو بر بام سماوات بريم
خاک کوی تو به صحرای قيامت فردا
همه بر فرق سر از بهر مباهات بريم
ور نهد در ره ما خار ملامت زاهد
از گلستانش به زندان مکافات بريم
شرممان باد ز پشمينه آلوده خويش
گر بدين فضل و هنر نام کرامات بريم
قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند
بس خجالت که از اين حاصل اوقات بريم
فتنه می بارد از اين سقف مقرنس برخيز
تا به ميخانه پناه از همه آفات بريم
در بيابان فنا گم شدن آخر تا کی
ره بپرسيم مگر پی به مهمات بريم
حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مريز
حاجت آن به که بر قاضی حاجات بريم

 

مست خدا

دوشنبه, 16 ژانویه, 2012

ما واله و دیوانه و دلداده به اوییم

ما مست و خراب از خم و پیمانه اوییم

این ناز خرامیده به رخساره دلدار

از رحمت یار است،رهی جز تو نپوییم

ای هردو جهان،حاصل یک لحظه نازت

آخر ز کجا راه سرای تو بجوییم؟

ما دلق خود از بار گنه پر بنمودیم

امید به تو داریم و گدای سر کوییم

ما ساقه خشکی به گلستان خداییم

او بارش روح است که به افلاک بروییم

 

گل پشت و رو ندارد

دوشنبه, 9 ژانویه, 2012

من عاشق تو هستم،این گفتگو ندارد

من در پی تو هستم،این های و هو ندارد

در کوی عاشقانت،وقتی دلم شود گم

جز اشک دیدگانم،آبی به رو ندارد

هنگام هجر رویش،دل می رود به ماتم

هردم به انتظار است،کاری جز او ندارد

دنیا شود گلستان،از لطف رویت ای جان

لیکن چو می روی تو،او رنگ و بو ندارد

تهمت زند رقیبم،کز او حذر نمایم

لیک این اسیر عاشق،جایی جز او ندارد

مرهم نهد زمهرش،برجان پرجراحت

این قلب ساده من،یاری جز او ندارد

نفرین کنند خلایق،تا شر من شود کم

من خود شدم روانه،این آرزو ندارد

مجنون ماه رویش،خواهان عطر بویش

سرگشته وجودش،راهی جز او ندارد

ما را به صحن عالم،بالا برند و پایین

من خاک کوی اویم،این زیر و رو ندارد

گویند که غافلی تو،جا و مکان نداری

این تن همیشه راهی،جز کوی او ندارد

گویند به صد بهانه،او پشت بر تو کرده است

گویم مرا غمی نیست،گل پشت و رو ندارد