برچسب ها بـ ‘گستاخی’

یا حسین4

شنبه, 21 اکتبر, 2017

در راه تحقق اهداف گفته شده ،بسیاری همچون مولایمان حسین،جان فدا می کنند تا دیگران بمانند.تکلیف ماندگان چیست؟
تکلیف همانست که بازماندگان حسین(ع) کردند: افشای ظالمان و سعی در رسوا کردن و سرنگونی آنان.
به رفتار زینب(س) و علی ابن حسین(ع) بعد از واقعه عاشورا توجهی بفرمایید.
رسالت آنان،رساندن پیام حسین(ع) به همه مردم جهان و در طول زندگی بشر تا روز پایان دنیاست،رسالت پیام.
باز از زبان دکتر شریعتی بگویم که:
“این رسالت بر دوش‌های ظریف یک زن، “زینب” زنی که مردانگی در رکاب او جوانمردی آموخته است و رسالت زینب دشوارتر و سنگین‌تر از رسالت برادرش.
آنهایی که گستاخی آن را دارند که مرگ خویش را انتخاب کنند، تنها به یک انتخاب بزرگ دست زده‌اند اما کار آنها که از آن پس زنده می‌مانند، دشوار است و سنگین.
و زینب مانده است، کاروان اسیران در پی‌اش، و صف‌های دشمن تا افق در پیش راهش، و ر سالت رساندن پیام برادر بر دوشش. “

کمی بیاندیشیم 47

سه شنبه, 19 فوریه, 2013

هرچه صبر بیشتر باشد،دقت بیشتر است

و هرچه دقت بیشتر باشد،موفقیت بیشتر است.

********************

راز موفقیت این است:

هدف را بی وقفه دنبال کنید.

**********************

موفقیت برای افراد کم ظرفیت

مقدمه گستاخی است.

تنهایی آدم ها(2)

چهار شنبه, 25 می, 2011

من این حکایت را بر اساس یک روایت واقعی از یک دوست در قسمت اول نوشتم و بر اساس نظرات همدلان معبد نوعدوستی و با تخیلات خودم ادامه اش دادم تا باهم به یکی از بزرگترین معضلات امروز جامعه ایرانی که همان طلاق عاطفی است بپردازیم.آمارها می گویند پنجاه درصد ازدواج های بیست سال گذشته به طلاق واقعی یا طلاق عاطفی منجر شده است و اگر راست باشد این یعنی فاجعه سقوط اجتماعی.

به دو نکته نیز اشاره می کنم:

اول اینکه مثل مطالب عرفان و رسالت بشر در پایان این بحث نقطه نظرات شخصی خود را اعلام خواهم نمود.

دوم اینکه هم راوی قسمت اول یک مرد بوده و هم نویسنده قسمت دوم.بد نیست شما خانم ها هم قسمت دوم را از دید یک خانم بصورت یک حکایت کوچک در بخش نظرات بنویسید تا موضوع از منظر هردو جنسیت مخلوق خدا بررسی شود.من چشم در راهم.

و اما ادامه داستان از دید یک مرد:

به اصرار دخترشان،زن و مرد تصمیم گرفتند به یک روانشناس و مشاورخانواده خیلی معروف مراجعه کنند شاید فرجی در زندگیشان پیدا شود. موقعی که مرد به مطب دکتر مراجعه کرد،همسرش را دید که با دیدن او پشتش را به طرفش کرد و کراهت خود را از دیدن او ابراز نمود.

مرد آرام نشست.به منشی دکتر هم گفت که دونفری پیش دکتر وقت دارند.نیم ساعتی نشستند تا داخل شدند.دکتر قضیه را پرسید .مرد توضیح داد که دخترشان برای ایشان وقت گرفته و دکتر پس از مطالعه مطالبی که دختر این دونفر قبلا به او گفته بود ،گفت: بفرمایید.

مرد گفت:ما آمدیم تا شما ما را راهنمایی بفرمایید.اگر هم سوالی دارید،در خدمتتان هستیم.

زن شروع به صحبت نمود:آقای دکتر این مرد یک دروغگوی خیانتکار است.از ابتدای زندگی با همه نداریهاش ساختم.همه به من گفتند که با او ازدواج نکن.اما من بخاطر سادگی و صداقتش با او ازدواج کردم.بعد از ازدواج کار می کردم که با تولد بچه دوممون از من خواست که کارمو ول کنم و به تربیت بچه ها برسم.اشتباه کردم و قبول کردم.خودش می دونه که من چقدر خارج رفتن و دیدن کشورهای مختلف را دوست دارم.به من قول داده بود که دوتا کوله پشتی می گیریم و دنیارو می گردیم اما هیچوقت این کارو نکرد.به من خیانت کرد و با زن دیگری هم بود و………….

حالا هم زندگی رو ول کرده و تنها زندگی می کنه.من امروز اومدم بگم یا باید منو طلاق بده و یا برگرده تو اون خونه و حتی اگر می خواد تو یک اتاق دیگه باشه که چشم من به او نیفته اما ظاهر رو بخاطر بچه هامون تحمل کنیم.

مرد تو تمام این مدت ساکت بود و سرش پایین بود.وقتی حرفهای زن تموم شد به آرامی شروع به صحبت کرد:

ما با عشق شروع به زندگی کردیم.اما به زودی با روشن شدن بی تربیتی و گستاخی و میل شدید ایشون به سلطه در همه موارد خانوادگی و اجتماعی و حتی کاری من،این رابطه سردتر و سردتر شد.من رابطه با زن دیگری رو کتمان نمی کنم.قبول دارم که اشتباه هم بود.اما دلیل روی آوردن من به کسی دیگر همین رفتار او بود.در مورد خارج رفتن ایشون هم تا بحال حداقل به هشت کشور دنیا سفر کرده و بعضی از کشورها را هم بیش از یک بار.چند تا خانم تو این دنیا این شانس را داشتند؟

در مورد ول کردن زندگی هم اولا ایشون بودند که چند سال قبل بی خبر من و بچه ها را بیست روزی ول کردند و رفتند.ثانیا باز هم علتش این گستاخی و آموزش عصیانیه که ایشون داره عملا و هرروز تو خانواده به همه یاد می ده.من دوباری که ایشون برای من احضاریه به دادگاه فرستاد هم به قاضی گفتم:اگر ایشون مثل همه زنهای دیگه در جایگاه خودش قرار بگیره و حریم ها را حفظ کنه،من حاضر به ادامه این شکنجه دائم روحی هستم.مثل ایشون بخاطر مصلحت بچه ها.در مورد طلاق هم باز به اصرار ایشون و وکیلی که گرفته بود اقدام کردیم اما باز هم ایشون وسط کار دبه کرد.

زن گفت:چون تو باید نصف زندگی رو به نام من کنی.

مرد لبخندی از سر درد زد و گفت:همه اش مال تو

زن گفت:من از تو چیزی نمی خوام!

مرد گفت:پس چرا این موضوع را مطرح می کنی؟

مشاور حرف هر دو را قطع کرد و گفت:ادامه ندهید.من همه چیز را فهمیدم.در زندگی دوطرف باید حداقل یکی از این دوچیز یا هردوشون باشه: عشق و اعتماد.در زندگی شما دوتا هیچیک وجود نداره.پس بهتره از هم جدا شوید.این هم به نفع شما دونفره و هم به نفع بچه هاتون.

من برای شما کاری نمی توانم بکنم.به سلامت!

بیرون مطب منشی صد و پنجاه هزار تومان بابت مشاوره انجام شده پول گرفت و زن و مرد هریک به سمتی رفتند ،در حالی که هردو به یک موضوع فکر می کردند:ممکنه جدایی برای ما دونفر خوب باشه،اما کی می گه به نفع بچه هاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ابوالحسن خرقانی

شنبه, 5 فوریه, 2011

شیخ ابوالحسن خرقانی

عاشق و شیدای او بودم،بعد از خواندن “جوانمرد،نام دیگر تو”عاشق تر و شیدا تر شدم!شیخ ابوالحسن خرقانی را می گویم.

احساس می کنم قرابتی با او دارم و نقطه اتصالی که هرچه می گذرد پررنگ تر می شود.گویی برادر بزرگتر یا پدر روحانی من است که در طول زمان انفاس الهیش به من می رسد و افسوس که دریافت کننده لایقی نیستم.

در این دنیا که ندیدمش-هرچند قصد دارم به زودی به زیارت مزارش بروم-پس سعی می کنم،سالک راهش باشم،هر چقدر که توان دارم،بدین امید که در دنیای دیگر زیارتش کنم و گردی از معرفتش به خداوند را به روحم بپاشد.چنین باد.

بیشتر در باره اش بدانیم: (بیشتر…)