برچسب ها بـ ‘گزینه’

کوچه مردها 158

چهار شنبه, 29 آوریل, 2015

امتحانات نهایی دبیرستان را پشت سر گذاشتم و تا امتحان کنکور دانشگاه دو سه هفته ای وقت داشتیم.
این زمانی بود که بازار کلاس های آموزشی تست کنکور داغ و سکه بود!من هم در کلاس های ده روزه موسسه خوارزمی ثبت نام کردم.
روش کار این دوره این بود که اساتید و معلمان به نام تهرانی ،هر یک در زمینه درس تخصصی خود به کلاس می آمدند و در نیم ساعت اول تکنیک های پاسخ سریع به سوالات و یافتن گزینه صحیح جواب را از بین چهار جواب پیشنهادی به ما می آموختند و در نیم ساعت دوم سوالات کنکورهای سال های گذشته را که مرتبط با درس آن روزشان بود به ما می دادند تا در عرض چند دقیقه پاسخ دهیم و نهایتا به حل و توضیح این سوالات می پرداختند.
بسیار کلاس مفیدی بود و ما را با فنون جدیدی آشنا کرد که در زمانی کوتاه و با راه های میانبر به جواب صحیح می رساند.
آقای زرکشوری را که یادتان هست؟!همان همکلاسی گیلانی ما در سال آخر دبیرستان که خاطراتی از او را قبلا برایتان تعریف کرده ام.از شانس خوب من در این دوره هم او با من در یک کلاس بود.طبیعی است که اینجا هم با وجود او خاطرات شیرینی رقم خورد که یکی از آنها را برایتان می نویسم.
کلاس مختلط بود.در ساعت تست ادبیات ،آموزگار ما پس از درس بخش اول ،پانزده تست به ما داد که در عرض ده دقیقه پاسخ دهیم و خودش برای کاری بیرون رفت تا بعد از ده دقیقه برگردد و پاسخ آنها را توضیح دهد.
شروع کردیم.کلاس کاملا ساکت بود و همه به دقت روی سوال ها متمرکز شده بودند.ناگهان صدای آقای زرکشوری با آن لهجه شیرین و غلیظش شنیده شد که گفت: جواب اولی که الفه!
کسی چیزی نگفت.بعد از چند ثانیه دوباره ندا آمد که: عجب!دومی هم که جوابش الفه!
بعضی ها کمی چپ چپ به زرکشوری نگاه کردند و ادامه دادند.بعد از زمانی کوتاه باز صدای آقای زرکشوری درآمد که: ای بابا!جواب سومی هم که الفه!
دختر خانم خیلی سانتی مانتال و ژیگولی که روی همان نیمکت آقای زرکشوری نشسته بود در حالی که سرش را رو به بقیه گرفته بود و او را نگاه نمی کرد،با اعتراض گفت:خواهش می کنم ساکت باشید و هرکی کار خودش را بکنه.آقی زرکشوری کمی دخترک را نگه کرد و ناگهان دستش را دراز کرد و لپ دختر خانم را کشید و گفت: موش بخوره تو رو!
انفجار خنده کلاس و صدای جیغ دختر خانم معلم و یکی دوتا از مسئولین آموزشگاه را دوان دوان به داخل کلاس کشاند.

کوچه مردها 88

چهار شنبه, 7 نوامبر, 2012

بگذارید از حکایت ناگوار دیگری در همین ایام برایتان بگویم.

باز در شبی که پدرم از سرکار برگشت ،او را ناراحت و غمگین دیدیم.از او علتش را معمولا نمی پرسیدیم چون ممکن بود با عصبانیت جواب دهد.این بار مرا خطاب داد و گفت:تختی را کشتند.

هفت هشت سالم بود و نمی دانستم او کیست.

پرسیدم:تختی کی بود؟

و او ناامیدانه گفت:کشتی گیر بود.پهلوون بود.جوونمرد بود.یار فقیران بود و دیگر هیچ نگفت.

اما از فردا که روزنامه ها و مجلات را نگاه کردم،کم کم با او و شخصیتش آشنا شدم.سایر کشتی گیران و شخصیت های محبوب جامعه خیلی ناراحت بودند.همه جا نوشته بودند که او خود کشی کرده اما هیچ کس باور نمی کرد.می گفتند:مگر ممکن است آدمی مثل تختی خودکشی کند.او را کشته اند.می گفتند:در یک تورنمت مهم کشتی برادر شاه که حضور پیدا کرده به دعوت بلندگوی سالن مردم چند ثانیه ای برای خوش آمد او دست زده اند اما تختی که وارد شده مردم بدون اعلام بلندگو متوجه شده اند و آنقدر دست زدند و تشویقش کردند و برایش شعار دادند که عاقبت بلندگوی سالن مردم را دعوت به آرامش کرده تا بقیه کشتی ها بتواند برگزار شود!و همین باعث شد تا تصمیم به کشتنش بگیرد.

عاقبت هم معلوم نشد که حقیقت چیست اما به علت فعالیت ها ایشان در جبهه ملی و ورود به سیاست و عشق و علاقه مردم به اواز یک طرف و نفرت مردم از حکومت وقت،شایعه کشتن او بسیار قوت گرفت و مردم هم همین گزینه را قبول داشتند و به این ترتیب مرگ جهان پهلوان تختی باعث نفرت و دوری بیشتر مردم از شاه و حکومتش شد.

از آن پس او الگویی برای همه کشتی گیران شد و مرامش در علاقه و خدمت به مردم مورد تقلید همه مردم بود و جوانمردی هایش چه روی تشک کشتی و چه در جامعه تا مدتها در بین مردم تعریف می شد و حسرت بودنش را می خوردند و کشندگانش را لعن و نفرین می کردند.به خصوص گرویدن بعضی از دوستان کشتی گیر معروفش به سمت حکومت ،او را در چشم مردم عزیزتر می کرد.