برچسب ها بـ ‘گرگم به هوا’

کوچه مردها 100

چهار شنبه, 6 فوریه, 2013

یکی از بهترین تفریحات ما در دبستان ،بازی هایی بود که در آنجا می کردیم.سال اول که بخاطر کوچکی بیشتر تماشاگر بودیم و از سال دوم یواش یواش ما هم جزئی از بازی کنندگان شدیم.

متداولترین بازی تقسیم شدن به دو تیم و کمربند بازی بود.یک تیم درون دایره ای که با گچ روی زمین می کشیدند می ایستاد و دو سه کمربند را درون این زمین می گذاشتند و نفرات تیم مقابل باید سعی می کردند که این کمربند ها را بدون داخل شدن در زمین و از بیرون برمی داشتند و این در حالی بود که دست هریک از بازیکنان تیم داخل دایره هم یک کمربند بود که با وارد شدن هر عضوی از بدن بازیکن حریف به داخل دایره با کمربند حسابی می زدند و سرخش می کردند و اگر می توانستند آن عضو را هم گرفته و بازیکن حریف را به داخل دایره می کشیدند که در آنصورت آن فرد سوخته بود و باید از بازی بیرون می رفت و بازی در صورتی خاتمه پیدا می کرد که یا همه کمربند های داخل زمین را بیرون می آوردند یا همه افراد تیم حریف می سوختند که در این حال جای تیم ها عوض می شد.

یکی دیگر از بازی های داخل مدرسه بازی”زو”بود که همه شما با آن آشنایید و حالا دیگر این بازی یک بازی رسمی ورزشی شده و برای خود فدراسیون دارد و در سطح جهانی مسابقاتش برگزار می شود!

بازی هایی مثل یک پی دو پی و گرگم به هوا هم مال بچه های کم سن و سال تر بود و خلاصه زنگ های تفریح و دقایق قبل از زنگ صبح نواخته شدن هنگامه ای در حیاط مدرسه برپا بود که خیلی هم تماشایی بود.

علاوه بر این در زنگ های ورزش هم پس از نرمشی که توسط معلم ورزش مدیریت و هدایت می شد بچه ها را به چند تیم تقسیم می کردند و هر دو تیم در گوشه ای از مدرسه فوتبال گل کوچک بازی می کردند و کلی سر و صدا نیز به همراه داشت که معمولا داد معلم های داخل کلاسها را درمی آورد و با خواهش و تهدید از معلم ورزش می خواستند که ما را آرام کند تا آنها بتوانند درس خود را در کلاس ادامه دهند.

خلاصه همه جنب و جوش و تخلیه انرژی بود که در غیر اینصورت این تخلیه انرژی بصورت دهواهای فردی و جمعی صورت می پذیرفت که در قسمت بعدی بعضی از اشکال آن را برایتان توضیح خواهم داد.

کوچه مردها(3)

سه شنبه, 9 آگوست, 2011

در این قسمت به سرگرمی های مختلف خود در آن زمان می پردازم:

اول اینکه بیابان بی انتهای خدا که در بعضی قسمت های ان گندم و جو می کاشتند برای ما حکم ملکی را داشت که ما صاحبش هستیم و در نتیجه هرچه می خواستیم ،می کردیم!صبح ها از خانه می زدیم بیرون و با گذشتن از سوراخ داخل دیوار گلی وارد محوطه باز می شدیم و ظهر ها با فریاد مادرهایمان که دنبال ما می گشتند به خانه برمی گشتیم و نهاری می خوردیم و به محض اینکه مادرهایمان را خواب بعداز ظهر می ربود دوباره از خانه بیرون می زدیم و غروب از ترس پدرهایمان قبل از رسیدن آنها در خانه بودیم و اغلب هم از شدت خستگی قبل از شام خوردن خوابمان می برد!در عوض صبح که از مادرم یک تومان می گرفتم و با این پول چهار عدد نان تافتون می خریدم به شش ریال و چهار ریال هم از لبنیاتی بقل نانوایی پنیر تبریزی می خریدم،از شدت گرسنگی تا برسم خانه نصف یک نان تافتون را خورده بودم!

یکی از تفریحات ما بچه ها، رفتن به فرودگاه مهرآباد یا رفتن به چهارراه جیحون (تقاطع خیابان آیزنهاور که الان خیابان آزادی نام دارد و جیحون)برای دیدن کارخانه پپسی کولا از پشت شیشه ها بود.آن زمان فرودگاه یک سالن بزرگ و خنک ورودی داشت که مسافران با دادن بلیط و بار از کانتر می گذشتند و وارد اتاق کوچک ترانزیت می شدند و همراهان مسافر با بالا رفتن از چند پله به بالکنی مشرف به باند فرودگاه می رسیدند.مسافران از اتاق ترانزیت پیاده به سمت هواپیما می رفتند و در بین راه با بدرقه کنندگان خود کلی دست تکان می دادند و برای هم سرو صدا راه می انداختند.تجسم کنید چند پسربچه پنج شش ساله با موهای از ته تراشیده شده ، که آب دماغشان هم آویزان است با پیژامه وزیر پیراهن رکابی و دمپایی های پلاستیکی تا به تا و رنگ به رنگ روی بالکن مشرف به باند فرودگاه(که الان دیگر چنین چیزی وجود ندارد)برای مسافرانی که سوار هواپیما یا در حال پیاده شدن هستند،دست تکان می دهند و هورا می کشند و دقایقی بعد در حالی که نگهبانان دنبالشان می کنند ،خنده کنان فرار می کنند!

یکی دیگر از تفریحات ما این بود که با چوب و تکه پارچه های بدرد نخور هر کدام برای خود یک آلونک بسیار کوچک یک متر در یک متر می ساختیم و به زور و التماس هر یک، از مادرهایمان میوه ای یا خوراکی دیگری مثل کشمش و مغز گردو و بادام و یا غذای از شب قبل مانده می گرفتیم و مهمان بازی می کردیم و به خانه های یکدیگر سر می زدیم.

عصر ها هم که مادر هایمان بیرون خانه گلیمی پهن می کردند و در کوچه دور هم می نشستند و تخم هندوانه ها و تخم خربزه هایی را که جمع کرده بودند و بو داده بودند،می شکستند و از زمین و زمان باهم حرف می زدند و درد دل می کردند،ما به بازیهایی مثل الک دولک،هفت سنگ،یک پی دو پی،گرگم به هوا و…..می پرداختیم که همه آنها نیاز به فعالیتهای بدنی شدیدی داشت و حسابی خسته می شدیم در حالی که دخترها به یک قل دو قل و لی لی و… مشغول بودند و همیشه ما در حال داد زدن بودیم که:پسرا شیرند،مثل شمشیرند،دخترا موشند،مثل خرگوشند!

 تفریح بسیار دلنشینی هم داشتیم که مربوط به روزهایی که بود که میراب اطلاع می داد امشب نوبت آب محله ماست!آن شب عید ما بود.آب نوشیدنی را از تانکر هایی که روی گاری و با الاغ می آوردند سطلی دهشایی می خریدیم و درون کوزه برای آشامیدن می ریختیم و غذا هم می پختیم و سایر نیاز های خود را از آب درون آب انبار که با تلمبه بالا می کشیدیم ،رفع می کردیم.

در این شب ها ،پدر و مادرها کنار خانه خود منتظر نوبت بودند تا با برداشتن پارچه راه آب جریان آب رابه داخل آب انبار هدایت کنند و ما بچه ها هم با شورت ها و شلوارک های “مامان دوز” در داخل جوی آب بالا و پایین می پریدیم و از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدیم. 

از بازی های دیگرمان ،جمع کردن پوست رنگی آدامس های خروس نشان بود که به رنگ اسکناس های دو تومانی و پنج تومانی و ده تومانی و بیست تومانی آن زمان بود که درون کیف های کاغذی می گذاشتیم که خودمان با کاغذ باطله می ساختیم و با بازی هایی مثل لیس پس لیس برد و باخت می کردیم و این پول های کاغذی را رد و بدل می کردیم.با دو ریال چهار آدامس بادکنکی می خریدیم(که به مغازه دار التماس می کردیم که رنگ آبی اش را بدهد که چهارتا بیست تومانی محسوب گردد!)و بعد از چند دقیقه جویدن آدامس ها که در دهان کوچکمان به سختی جا می گرفت دورشان می انداختیم و دوان دوان به سمت بازی بر سر این پولهای مجازی می رفتیم.

همین کار را با هسته های قهوه ای تمبر هندی انجام می دادیم،که هسته ها را یکی یکی با کف دست به سمت دیوار پرتاب می کردیم تا یکی از آن ها به یکی از هسته های پهن شده روی زمین بخورد و در این صورت همه این هسته ها مال فرد پرتاب کننده می شد.خلاصه همیشه کیسه ای ازهسته های تمبر هندی هم همراهمان بود!این ها همه مقدمه ای شد تا بسیاری از همین بچه ها در نوجوانی و جوانی تبدیل به قماربازهای واقعی گردند که در جای خود به آن هم خواهیم پرداخت.

البته فعالیتهای دیگری هم داشتیم که برای ما درآمدزا بود که در قسمتهای بعد به آن اشاره خواهم نمود.