برچسب ها بـ ‘گاو’

تکه های ناب 30

چهار شنبه, 5 دسامبر, 2018

سخت است حرفت را نفهمند،
سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند،
حالا میفهمم، که خدا چه زجری میکشد
وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ،
اشتباهی هم فهمیده اند.
آنها فقط از «فهمیدن» تو می‌ترسند. از «تن» تو هر – چقدر هم که قوی باشد- ترسی ندارند، از گاو که گنده‌تر نمی‌شوی، می‌دوشندت، از خر که قوی‌تر نمی‌شوی، بارت می‌کنند، از اسب که دونده‌تر نمی‌شوی، سوارت می‌شوند؛ آنها فقط از «فهمیدن» تو می‌ترسند.

یک، تا بی‌نهایت صفر – علي شريعتي

چقدر می ارزی؟

شنبه, 3 سپتامبر, 2016

آیا به لقمه ای که می خوری می ارزی؟
حداقل به اندازه یک حیوان،یک سگ،یک گاو،یک اسب،یک خر،یک گوسفند…..

کسی به خاطر وجود تو در این دنیا،خدا را شکر می کند یا اینکه بسیاری از خدا می پرسند که برای چه تو را به این دنیا آورده است؟!

دلی را شاد کرده ای و می کنی یا دل های زیادی را افسرده کرده ای؟

بودن تو در این دنیا چه تاثیری در بودن دیگر همنوعانت داشته است؟

بار بوده ای بر گرده آنان یا یار بوده ای در دل های ایشان؟

اصلا تابحال خودت را ارزیابی کرده ای؟

کوچه مردها(68)

چهار شنبه, 20 ژوئن, 2012

عزاداری هم بخصوص در ایام محرم شکل و حال خاص خود را در روستاهای بابل داشت.

از شب اول محرم جمع شدن در محل عزاداری و نوحه خوانی و سینه زنی مانند همه جای کشور شروع می گردد،با این تفاوت که پیرمردها در سالنی که همکف با زمین است می نشینند و جوانها در بنایی چوبی که چند متر از زمین فاصله دارد و در همان چند متری ساختمام پیرترهاست می نشینند.نام این بنای چوبی”ساق نفار” است.

هرشب و ظهر روزهای تاسوعا و عاشورا توسط یک خانواده یا چند خانواده(بستگی به وسعشان) مسئولیت طبخ و توزیع غذای نذری تعهد و انجام می شود که در پایان عزاداری باید از عزاداران در همان محل های انجام مراسم پذیرایی گردد و برای خانه های مردم(زنان و کودکان)هم فرستاده شود.این غذا را “طام پلا” می نامند که به فارسی “طعام پلو” می شود.برنجی بسیار خوش عطر همراه با کشمش و گوشت رشته رشته شده و …..که منجر به غذایی بسیار خوشمزه می شد.بعضی خانواده ها هم بجای گوشت قرمز و کشتن گوسفند یا گاو با پخت تعداد زیادی غاز و برنج پذیرایی می کردند.

در یکی از این شبها چند نفر از جوانان تصمیم می گیرند سهم بزرگی از غذا را مال خود کنند.من هم به واسطه بچه شهری بودن از این نعمت برخوردار شدم.ماجرا به این شکل بود که وقتی سفره را پهن می کنند و پلوها را در مجمع می گذارند و همراه غازها سر سفره می آورند،دو سه نفر از جوانها در ساق نفار سرو صدا راه می اندازند که:چرا وقتی نوبت ماست باید گاو بکشیم و حالا که نوبت فلانی است می خواهد با چندتا غاز سرو ته قضیه را هم بیاورد!! بعد هم با ظاهری عصبانی غازها را می گرفتند و به پایین ساق نفار پرتاب کردند،غافل از اینکه چند جوان دیگر پایین و در تاریکی منتظر و در کمینند و غازها را برمی دارند و به محل وعده گاه می برند.دو سه جوان دعوا کننده هم به حالت قهر مجلس را ترک می کنند و به وعده گاه می روند و جای شما خالی آن شب پنج غاز توسط هشت جوان و یک بچه (که بنده بودم)خورده می شود.

روزهای تاسوعا و عاشورا دسته جات در محل به حالت سینه زنی حرکت می کردند و مثل همه جای کشور با شور و حرارت عاشقانه عزاداری می کردند.

یکی از رسوم جالب در مراسم سینه زنی در روستاهای بابل این بود که بین نوحه ها و در پایان خواندن نوحه توسط هر دسته با ریتم خاصی علی و حسین را صدا می کردند تا گروه بعدی بداند که نوبت نوحه سرایی آنان است.به این کار”علیا کشیدن” می گویند و در مواقعی که اعتراضی هم به هر جای مراسم داشتند(مثل دیر شدن غذا و…)علیا می کشیدند!

من گاو هستم!

سه شنبه, 10 می, 2011

در يك مدرسه راهنمايي دخترانه در منطقه محروم شهر خدمت مي كردم و چند سالي بود كه مدير مدرسه شده بودم.
قرار بود زنگ تفريح اول، پنج دقيقه ديگر نواخته شود و دانش آموزان به حياط مدرسه بروند.

هنوز دفتر مدرسه خلوت بود و هياهوي دانش آموزان در حياط و گفت وگوي همكاران در دفتر مدرسه، به هم نياميخته بود.
در همين هنگام، مردي با ظاهري آراسته و سر و وضعي مرتب در دفتر مدرسه حاضر شد و خطاب به من گفت:
«با خانم… دبير كلاس دومي ها كار دارم و مي خواهم درباره درس و انضباط فرزندم از او سؤال هايي بكنم.»

از او خواستم خودش را معرفي كند. گفت:
«من ‘گاو’ هستم ! خانم دبير بنده را مي شناسند. بفرماييد گاو، ايشان متوجه مي شوند.»
تعجب كردم و موضوع را با خانم دبير كه با نواخته شدن زنگ تفريح، وارد دفتر مدرسه شده بود، درميان گذاشتم.
يكه خورد و گفت: «ممكن است اين آقا اختلال رفتار داشته باشد. يعني چه گاو؟ من كه چيزي نمي فهمم…»

از او خواستم پيش پدر دانش آموز ياد شده برود و به وي گفتم:
«اصلاً به نظر نمي رسد اختلالي در رفتار اين آقا وجود داشته باشد. حتي خيلي هم متشخص به نظر مي رسد.»
خانم دبير با اكراه پذيرفت و نزد پدر دانش آموز كه در گوشه اي از دفتر نشسته بود، رفت.
 مرد آراسته، با احترام به خانم دبير ما سلام داد و خودش را معرفي كرد: «من گاو هستم!»
– خواهش مي كنم، ولي…
– شما بنده را به خوبي مي شناسيد.
من گاو هستم، پدر گوساله؛ همان دختر۱۳ ساله اي كه شما ديروز در كلاس، او را به همين نام صدا زديد…
دبير ما به لكنت افتاد و گفت: «آخه، مي دونيد…»

– بله، ممكن است واقعاً فرزندم مشكلي داشته باشد و من هم در اين مورد به شما حق مي دهم.
ولي بهتر بود مشكل انضباطي او را با من نيز در ميان مي گذاشتيد. قطعاً من هم مي توانستم اندكي به شما كمك كنم.
خانم دبير و پدر دانش آموز مدتي با هم صحبت كردند.
گفت و شنود آنها طولاني، ولي توأم با صميميت و ادب بود. آن پدر، در خاتمه كارتي را به خانم دبير ما داد
و با خداحافظي از همه، مدرسه را ترك كرد.
وقتي او رفت، كارت را با هم خوانديم.
در كنار مشخصاتي همچون نشاني و تلفن، روي آن نوشته شده بود:
«دكتر… عضو هيأت علمي دانشكده روانشناسي و علوم تربيتي دانشگاه