برچسب ها بـ ‘گاندی’

قدرت مخرب 34

یکشنبه, 5 آگوست, 2018

این هم ذکرخدمات چند بنده صالح خدا که حتی گاندی نیز که معتقد به خدای واحد نبود،چون عاشق بود، همه لحظات زندگیش را در راه خدمت به همنوعان خود صرف کرد.احساس دین او به فقط همنوعان هندویش نبود بلکه مسلمانان هند را نیزهمچون هندوها عزیز می داشت و طبقه نجس ها را او همطراز سایر هموطنانش دانست و شان انسانی آنها را به ایشان باز گرداند.
به نظر من بطور کلی همه صالحین تاریخ بشریت به اصول مشترک زیر معتقد بوده و به آنها عمل نموده اند:
1 – در ذهن خود همه ابنای بشر را یکسان و مساوی دانسته و عمر خود را وقف به کل بشریت نموده اند.
2 – هرگزدر ازای خدمات خود،توقع دستمزد ازسایرانسانها نداشته اند وخود را جدا ازایشان نمی دانند.
3 – اگرچه با هرگونه خشونت و بیرحمی مخالف بوده اند،اما هرجا که لازم بوده برای دفاع از آرمانها و مردم بیگناه جهان دست به مبارزه و جنگ نیز زده اند.به نظر ایشان برای دفاع از مظلومین در مقابل ظالمان باید تا بیشترین حد ممکن آماده بود.
و اما سوالی که اکنون پیش می آید،این است که تا کی جنگ بین ظالمین و مظلومین ادامه دارد و چرا حتی بین پیروان ادیان یک خدای واحد اینگونه اختلاف و جنگ وجود دارد؟
پاسخ این است که از همه مکاتب و ادیان انسان ساز و تعالی بخش ،روحش را با تزویر و ریا و …. می گیرند پس آنگاه آن مکاتب و ادیان را به ابزاری برای اهداف دنیایی و ضدبشری خود می نمایند. می دانید نام روح مشترک همه این ادیان و مکاتب چیست؟
عشق

تصویر نوشته 15

سه شنبه, 1 نوامبر, 2016

425310163_57789

مقالات 32

یکشنبه, 20 دسامبر, 2015

هابیلیان و قابیلیان

نمی دانم حکمتش چیست و چه مقصودی داشته خداوند سبحان از خلق هابیل و قابیل با دو روحیه کاملا مختلف و در نتیجه بروز دشمنی و جنگ از ابتدای خلقت بشر تا امروز در میان برادران!
قابیل ناجوانمردانه هابیل را کشت و این روند در طول تاریخ ادامه یافته است و بسیاری از مصلحین اجتماعی و منادیان حق و آزادی به دست نوادگان قابیل کشته شدند و می شوند:
زرتشت را ناجوانمردانه و در عبادتگاه کشتند،
یوسف را به جرم پاک اندیشی در چاه انداختند،
سیاوش را به جرم دوستی نوع بشر سربریدند و رستم را به جرم مبارزه برای کشورش با ناجوانمردی و نیرنگ کشتند،
عیسی را به جرم همنوع دوستی به صلیب کشیدند،
علی را به جرم اعمال حق،در نماز به خون کشیدند،
حلاج را به جرم عشق به خدا،قطعه قطعه کردند و پوستش را کندند و پر از کاه نمودند و عین القضات را شمع آجین نمودند،
پاتریس لومومبا را به جرم وطن دوستی تحویل موسی چومبه دادند تا پس از شکنجه های فراوان او را در حوضی از اسید بیندازد،
چه گوارا را در میان جنگل های انبوه سر بریدند،همچون میرزا کوچک خان در جنگل های ایران.
و خدا می داند که تعداد این شهیدان تاریخ بشریت و مبارزان راه سعادت و آزادی انسان، آنقدر زیاد است که تنها خودش می داند و اگر هم می دانستیم و قصد معرفی ایشان را داشتیم،کاغذ کافی برای این امر در جهان موجود نبود!
البته چراغ هابیلیان هرگز با این همه دشمنی خاموش نشد و نخواهد شد که این اراده خدا است و تا او هست ،این مشعل روشن است:
پیامبران الهی هر یک چراغی را برافروختند که تا بشریت زنده است ،گرد هریک تعداد بیشماری از هابیلیان زندگی خود را شکل داده اند.
مصلحین اجتماعی همچون گاندی و نلسون ماندلا چنان اثربخشی در جامعه داشته اند که هم اکنون هند بعنوان جامعه ای که در آن ادیان و مکاتب مختلف در کنار یکدیگر آسوده می زیند و در آفریقای جنوبی مظلومان داغ دیده با بخشش دشمنان دیرین خود و زندگی در کنار آنان معنی رحمت الهی را در همین دنیا به ما عملا آموخته اند.
شاید حکمت الهی از این امر ،آزمودن هریک از ماست تا در طول زندگی خود در این کره خاکی،نشان دهیم که هابیلی هستیم یا قابیلی و عملا سمت و سو و جایگاه خود را در طیف زیستن در این دنیا که یک سرش خدا و سردیگرش شیطان است،انتخاب نماییم وعیار وجود خود را خود تعیین نماییم که مولوی می فرماید:
این که گویی این کنم یا آن کنم
خود نشان اختیار است ای صنم
اگر هم چنین باشد،آزمونی سخت دشوار و طاقت فرساست.ناخواسته ما را به این دنیا می آورد و ناخواسته نیز می بردمان و ما هم در فاصله این آمدن و رفتن بی اختیار باید در هجوم هزاران مکر و فریب و دروغ،انتخاب خود را از روی اختیار بنماییم و برویم!
اما گریزی نیست.

کمی بیاندیشیم 52

یکشنبه, 2 ژوئن, 2013

دنیا پر از تباهی است؛

نه به خاطر وجود آدم های بد؛

بلکه به خاطر سکوت آدم های خوب …!

*****************

درد من مرگــــ مردمی استـــــ که گدایی را قناعتـــ ،

 بی عرضگی را صبر و با تبسمی بر لبـــــ این حماقتها را

 حکمتـــــ خدا مینامند.

 “گاندی”

********************

در واقع ما همیشه خواستیم یک منجی بیاید و حال ما را دگرگون کند در حالی که با یک نفر کا درست نمی شود بلکه همه باید

به نوبه خود از داخل و پیرامون خود سازندگی را شروع کنند

از گاندی

شنبه, 9 فوریه, 2013

من می توانم خوب ٬ بد ٬ خائن ٬ وفادار ٬ فرشته خو یا شیطان صفت باشم . من می توانم تو را دوست داشته و یا از تو متنفر باشم ٬ من می توانم سکوت کنم ٬ نادان و یا دانا باشم . چرا که من یک انسانم و اینها صفات انسانی است .

و تو هم به یاد داشته باش من نباید چیزی باشم که تو می خواهی . من را خودم از خودم ساخته ام ٬ تو را دیگری باید بسازد و تو هم به یاد داشته باش منی که من از خود ساخته ام آمال من است ٬ تویی که تو از من می سازی آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند .

لیاقت انسانها کیفیت زندگی را تعیین می کند ٬ نه آرزوهایشان . و من متعهد نیستم چیزی باشم که تو می خواهی و تو هم می توانی انتخاب کنی که من را می خواهی یا نه 

! ولی نمی توانی انتخاب کنی که از من چه می خواهی ! می توانی دوستم داشته باشی همین گونه که هستم و من هم .

می توانی از من متنفر باشی بی هیچ دلیلی و من هم .

 چرا که ما هر دو انسانیم . این جهان مملو از انسانهاست ٬ پس این جهان می تواند هر لحظه مالک احساسی جدید باشد . تو نمی توانی برایم به قضاوت بنشینی و یا حکمی صادر کنی و من هم .

قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروی ماورائ خداوندگار است .

دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می ستایند ٬ حسودان از من متنفرند ولی باز مرا می ستایند ٬ دشمنانم کمر به نابودیم بسته اند و همچنان می ستایندم ٬ چرا که من اگر قابل ستایش نباشم ٬ نه دوستی خواهم داشت ٬ نه حسودی و نه دشمنی و نه حتی رقیبی ٬ من قابل ستایشم و تو هم .

یادت باشد اگر چشمت بر این دست نوشته افتاد به خاطر بیاوری که آنهایی که هر روز می بینی و با آنها مراوده می کنی همه انسان هستند و دارای خصوصیت یک انسان هستند با نقابی متفاوت ٬ اما همگی جایزالخطا .

اگر انسان ها را از پشت نقابهای متفاوتشان شناختی نامت را انسانی باهوش بگذار .

اگر من…..بودم

سه شنبه, 13 دسامبر, 2011

اگر من یک کتابفروش بودم

ویترین کتابفروشی ام را پر از دیوان شاعران سرزمینم می کردم

نقاشی چهره های حافظ و سعدی و مولانا و نیما و سهراب و شاملو و…. را در جای جای فروشگاهم نصب می کردم

همیشه موسیقی ملایمی در حال پخش بود و مشتریانم را با صدایی آرام راهنمایی می کردم

به آنان توصیه می کردم از عشق و دوستی بشر بخوانند

از گاندی و شریعتی و علامه جعفری و چه گوارا و علی (ع)بخوانند

برایشان شعر می خواندم و آواز می خواندم

دوستشان داشتم و احساسم را در فضای کارم جاری می نمودم

و روی پنجره درب مغازه از سمت داخل می نوشتم:

به کجا چنین شتابان!