برچسب ها بـ ‘گاری’

شوق یا حسرت

شنبه, 9 ژوئن, 2012

مدتی است که در حال نوشتن خاطرات خود از روستاهای بابل در کودکی ام و در بخش “کوچه مردها” هستم.

چندی پیش بعد از سالها گذارم به بعضی از همان روستاها افتاد.تغییرات باور کردنی نبود:

از اسب و گاری خبری نبود و جایش در اکثر حیاط ها یک سمند و یک نیسان آبی رنگ قرار داشت.

خود خانه ها دیگر گلی نبودند،بلکه با آجر و سنگ نما و با معماری شهری ساخته شده بودند.

کسی در خانه نان نمی پخت و در هر روستا علاوه بر نانوایی،سوپر و قنادی و خشکشویی و……وجود داشت.

هر روستا همه مدارس تا دیپلم را داشت و بعضی خانواده ها برای بچه های دبستانی خود در فکر کلاس زبان هم بودند!

جاده ها دیگر سنگریزه ای و شوسه نبودند و تماما آسفالت شده بودند.

مرغ و خروس ها و مرغابی ها و اردک های روستاها بسیار کمتر شده بودند و یک دهم زمان کودکی من هم نبودند.

اکثر جوان های ده به شهرها رفته بودند و مشاغل کارمندی داشتند و آخر هفته ها به ده می آمدند.

زمین های زیر کشت برنج و مرکبات کمتر شده بودند و جای خود را به مغازه ها و ……داده بودند.

برق وتلفن و تلویزیون و یخچال و ماشین لباسشویی و رایانه و ……در همه خانه ها و با آخرین مدل خودنمایی می کردند.

این ها همه تحسین و شوق مرا برانگیخت،اما…….

دیگر روستایی ها مثل سابق نبودند،چه از نظر شکل ظاهری و چه از نظر روحیات و سلایقشان و این چقدر برایم تاسف برانگیز بود.حسرت آن آدم ها از این پس در دلم خواهد ماند.

به راستی نمی شد در عین پیشرفت مظاهر مادی زندگی آن روحیات ناب و با صفا را حفظ کرد؟

کوچه مردها(38)

یکشنبه, 25 دسامبر, 2011

مثل بمب این خبر در محله پیچید که قرار است “آب فشاری” به محله بیاورند.خبری خوشتر از این برای بزرگتر ها نمی توانست باشد.همه به هم تبریک می گفتند و ما بچه ها حیران در اینکه آب فشاری دیگر چیست؟

یک استوانه سیاه و قطور به قطر حدودا بیست و پنج سانتیمتر و به ارتفاع حدود هشتاد سانتی متر که بیست سانتیمتر بالای این استوانه فلزی قطرش تا حدود سی و پنج سانتی متر می رسید و دو طرف آن دو تکمه فلزی بزرگ بودند که هنگامی که هر یک از این دکمه ها را فشار می دادی،مادامی که دکمه تحت فشار بود،آب پر فشاری از سوراخ زیر دکمه سرازیر می شد که فوق العاده تمیز و بهداشتی بود و این یعنی طلوع خوشبختی در محله!

بزرگتر ها فوق العاده خوشحال بودند و بخصوص زنهای محله که پای این فشاری ها رخت و لباس و ظرف می شستند و درد دل می کردند و بعضی اوقات هم دعواهایی که به گیس و گیس کشی می کشید.

طبیعتا ما بچه ها هم به تبع بزرگتر ها خوشحال بودیم،اما به زودی فهمیدیم که نه تنها هیچ جای خوشحالی برای ما وجود ندارد بلکه باید خیلی هم بخاطر این امر متاسف و ناراحت باشیم!

قضیه از این قرار بود که روزی حداقل دوبار و بعضی روزها تا چهار بار باید هریک دو سطل در دست می گرفتیم و تا محل آب فشاری می رفتیم و بعد از اینکه آن ها را پر از آب می کردیم،به زحمت به خانه می بردیم.خیلی هم مراقبت می کردیم که چیزی از آب سطل ها بیرون نریزد،چون مجبور می شدیم دوباره این کار را تکرار کنیم.بعد از نصب فشاری دیگر گاری آب آشامیدنی در خانه ها نمی آمد و تنها راه تامین آب خوراکی ،همین فشاری ها بودند.

هنگام رفتن مشکل زیادی نداشتیم و چون سطل ها خالی بودند،صحبت کنان با همراهان می رفتیم،اما موقع برگشت چنان از سنگینی سطل ها به زحمت می افتادیم که هر چند قدم می ایستادیم و ضمن استراحت با کمک از قوه تخیل کودکانه خود سعی می کردیم آرزوی زودتر رسیدن خود را به شکلی بیان کنیم.مثلا یکی می گفت:اگر رستم بود،الان با یک قدم سطل ها را در خنه اش می گذاشت! یا دیگری می گفت:کاش بابا کار گیرش نیاد تا او آب برای خانه بیاورد! و خلاصه از اینجور آرزوها!آنقدر می کشیدیم و می ایستادیم تا به در خانه برسیم. وقتی آب را تحویل می دادیم،انگار فتح بزرگی کرده ایم و می دانستیم چند ساعتی راحتیم.

روزی یکی از اهالی محله که به تازگی عروس آقای شهیدی شده بود،من بچه را در رودر بایستی قرار داد که:دو ظرف آب برایش از فشاری ببرم.وقتی مادرم مرا در حال آب آوردن برای کس دیگر دید،آنقدر عصبانی شد که ظرف ها را از من گرفت و در آشپزخانه خودمان در دو دیگ خالی کرد و ظرف های خالی را داد به من که به آنها برگردانم.با خجالت و شرمندگی زیادی این کار را کردم که خدا می داند!