برچسب ها بـ ‘گارد’

کوچه مردها 186

چهار شنبه, 20 جولای, 2016

تمام زمان باقیمانده دیماه و اکثر روزهای بهمن ماه 1356، در میان مردم فقط صحبت اتفاقات قم بود و به تدریج سر و کله اعلامیه ها و نوارهای صحبت آیت الله خمینی هم که بین مردم با احتیاط دست به دست می گشت،پیدا شد. در این میان هم دانشجویان دانشگاه ها با هر خط و جناح بندی سیاسی،متحدا شروع به افشاگری و اعتراض بر علیه رژیم کردند.از چاپ عکس ها و نوشته هایی که شامل اطلاعات مربوط به فساد شاه و خانواده و درباریانش گرفته تا انجام تظاهرات همراه با زد و خود در داخل دانشگاه ها که در بعضی از آنها منجر به تعطیلی ترم جاری گردید.
رژیم مستاصل شده بود و نمی دانست که چکار کند ،اما بر اساس خوی درندگی و قلدری ذاتی اش تصمیم به سخت گیری و ترساندن مردم نمود.سیل دستگیری مخالفان آغاز گردید و خیلی از دوستان دانشجویمان را در دانشگاه با حمله به آنان در مقابل چشمان همه (برای ارعاب و ترساندن بقیه) دستگیر می کردند و می بردند اما دیگر ترس مردم ریخته بود.
شدیدترین و سخت ترین درگیری ها را در دانشگاه بین دانشجویان و گارد های سرتا پا مسلح پلیس دانشگاه در همین ایام دیدم که هر یک از این دو تظاهرات منجر به دستگیری و غیب شدن تعداد زیادی از دوستان ما می شد.فضا به شدت پلیسی و ارعاب آور شده بود اما نکته عجیب این بود که این بار بچه ها بیش از آنکه بترسند،در اندیشه سازماندهی تظاهرات و کارهای بعدی بودند.بچه ها در فکر کشاندن اعتراضات به بیرون از دانشگاه و خیابان های حافظ و تخت جمشید(طالقانی فعلی) بودند.

کوچه مردها 178

چهار شنبه, 10 فوریه, 2016

کلا در طول تحصیل در دانشگاه دو ترم ما از میانه های ترم تعطیل شدند.

یک بار ترم دوم سال تحصیلی 56 – 55 بود که در اسفند ماه سال 55به دنبال یک تظاهرات دانشجویی،درگیری های بسیار شدیدی بین دانشجویان و گارد دانشگاه رخ داد که تعداد زیادی مجروح و بیهوش از هردوطرف در محوطه دانشگاه روی زمین افتاده بودند و حتی اساتیدی که برای جلوگیری از صدمه دانشجویان وساطت کرده بودند،بی نصیب نماندند و چند نفر از آنها به شدت توسط گاردی ها مورد ضرب و شتم قرار گرفتند.نتیجه آن شد که به خاطر وحشت از ادامه این موضوع در روزهای بعد،همان فردا درب دانشکده را بستند و کسی را راه ندادند و اعلام کردند که این ترم منحل شده است!

به طور طبیعی ترم اول سال تحصیلی 58 – 57 هم تعطیل شد.بازار تظاهرات و درگیری در تمام نقاط کشور بر علیه نظام شاهی گرم بود و کل مملکت در حال مبارزه و تلاش بود،دانشگاه که جای خود را داشت!

هرروز جلسات متعددی در محوطه دانشگاه برقرار می شد که چون حالا دیگر مردم عادی هم می توانستند به جمع ما ملحق شوند و هیچکس جرات جلوگیری از این امر را نداشت،بعضی وقت ها جمعیت به چندهزار نفر می رسید.در این جلسات دانشجویان به نوبت و هریک چند دقیقه مطالبی در رابطه با یکی از معایب و ظلم های رژیم را بیان می کرد. یکی از شکنجه هایی که در زندان روی او انجام داده بودند می گفت و دیگری از عیاشی های شبانه شاه و………. و با صحبت هریک نفرت و انزجار جمع از آن نظام بیشتر و بیشتر می شد.

اما دو موضوع باعث شد که آن ترم هم منحل شود:

اول دعوت و سخنرانی چند تا از بچه ها مبنی بر اینکه تا کی می خواهید حرف بزنید؟آن هم در زمانی که مردم در بیرون از اینجا در حال مبارزه و جان دادن هستند.باید به آنها ملحق شویم و تا وقتی که کلک سیستم شاهنشاهی را نکنده ایم به دانشگاه و تحصیل برنگردیم.

دومین دلیل هم تصمیم مقامات امنیتی بود که می دیدند دانشگاه در حال تربیت مخالفین و اعزام آنها به مبارزات خیابانی است!در نتیجه بهتر دیدند که آن ترم را منحل کنند و کسی را به دانشگاه راه ندهند،تا پس از کنترل مجدد اوضاع و تسویه حساب با دانشجویانی که شناسایی کرده اند،دوباره ترم های تحصیلی را با آرامش ادامه دهند.

آرزویی که با خود به گور بردند!

کوچه مردها 175

چهار شنبه, 30 دسامبر, 2015

از هر چند اعتصاب و تظاهرات دانشجویی،معمولا یکی به شدت بالا می گرفت و تبدیل به زدوخوردهای شدیدی می شد.
مدتی بود بچه ها دو سه نفر از نگهبان های درب های ورودی دانشگاه را که برای گارد و ساواک خبر چینی می کردند، شناسایی کرده بودند و منتظر فرصتی بودند تا ادبشان کنند.
در یکی از روزهای دیماه سال پنجاه و پنج،ناگهان جمعی از بچه ها که روی صورتهای خود را با کلاه های پشمی که تا زیر چانه آنها پایین آمده بود و فقط دو سوراخ جلوی چشمهایشان وجود داشت،در حالی که دست هرکدامشان یک چوب یا میله آهنی بود،با فریاد و شعارهای مرگ بر شاه جنایتکار به سمت درب ورودی دویدند و دو تا از نگهبان ها را به قصد کشت زدند و بلافاصله و به سرعت از درب خروجی بیرون رفتند و به ساختمان گارد که چند قدمی درب ورودی دانشگاه بود،ریختند و هرکدام از گاردی ها که جلوی رویشان بود،به شدت می زدند.گاردی ها که به شدت غافلگیر شده بودند،با ترس و التماس کنان خود را به خیابان می رساندند و فرار می کردند.ظاهرا متاسفانه آن روز فرمانده گارد در دفترش نبود و از این پذیرایی بی نصیب ماند!
به هر حال بچه ها باز هم با سرعت از خیابان حافظ خود را به خیابان تخت جمشید(طالقانی فعلی)رساندند و شیشه های بانک ملی را هم که در ضلع شمال شرقی چهارراه وجود داشت با شنگ و چوب و میله شکاندند و در چشم به هم زدنی متفرق شدند و هر یک به سمتی رفتند.
نگهبان ها را با آمبولانس دانشگاه به بیمارستان بردند و خوشبختانه هردو زنده ماندند اما پس از بهبود و برگشت به سرکار خود،چنان احترامی به دانشجوها می گذاشتند که باورکردنی نبود!
گاردی ها هم پس از نیم ساعتی در ساختمان خود جمع شدند و فرمانده هم که خود را به آنجا رسانده بود،آنها را به صف کرد و با کلاهخود و سپر و باتوم و آرایش جنگی به داخل دانشگاه فرستاد.تظاهر کننده ها که یک ساعتی بود از دانشگاه خارج شده بودند و دست گاردی ها حتی به یک نفر آنها نرسید ولی آنها هم تا توانستند آن روز بچه ها را اذیت کردند و هرکس را که با کفش کتانی می دیدند،با چک و لگد و باتوم می زدندش تا فرار کنان از دانشگاه خارج شود.
این غیرت و جنگندگی بچه ها هم آنها را به شدت می ترساند و دست و پای خود را جمع می کردند و هم بی اختیار به همه ما احترام می گذاشتند.

کوچه مردها 167

چهار شنبه, 9 سپتامبر, 2015

روز نهم آذر 1354 بود و من در کلاس زبان مشغول امتحان میان ترم زبان بودم.در آن زمان از وجود معلمان خارجی انگلیسی زبان در دانشگاه ها برای امر آموزش زبان خارجی استفاده می کردند و معمولا جوانان و افرادی که به پول نیاز داشتند ،چند سالی را به ایران می آمدند و به خاطر حقوق خوبی که می گرفتند به این کار مشغول می شدند.
معلم آن ترم هم آقا پسر جوان موبور بیست و چهار پنج ساله ای بود که اگر چشمان و مویش همرنگ چشمها و موی ما بود،همه فکر می کردند که او هم یکی از دانشجویان همان دانشگاه است!به هرحال سخت در حال پاسخ دادن به سوالات بودم که ناگهان دیدم سرو صدا و هیاهوی عجیبی همراه با صدای پی درپی شکستن شیشه ها به راه افتاد و همه با کنجکاوی از پنجره ها به نگاه کردیم.
گروهی از بچه ها که بعضی از آن ها هم با کلاه های پشمی بلند که تا پایین دهانشان پایین می آمد و فقط دو سوراخ جلوی چشمانشان داشت،باهم حرکت می کردند و هر چه شیشه در و پنجره سر راهشان بود با سنگ و آجر می شکستند و شعار می داند:دانشجوی زندانی آزاد باید گردد.
هم همه ما دانشجوهای ترم اولی و هم استاد بسیار جوانمان اولین بار بود که با صحنه تظاهرات دانشجویی روبرو می شدیم و همه حسابی بهت زده بودیم و ترس به جانمان چنگ انداخته بود.
به دقیقه ای نکشید که سر و کله پلیس گارد دانشگاه با کلاهخود و جلیقه و سپر و باتوم پیدا شد و روبروی بچه ها آرایش جنگی گرفتند!استاد جوان ما با دیدن این صحنه حسابی دست و پایش را گم کرد و بدون اینکه به ما چیزی بگوید از کلاس بیرون دوید و به سمت دپارتمان زبان که چند هموطن دیگرش هم آنجا بودند،دوید و رفت!ما ماندیم و ورقه های امتحان نیمه کاره.
به این ترتیب ما هم ورقه های امتحانی را رها کردیم و با احتیاط برای تماشا به محوطه رفتیم.تظاهر کننده ها با دیدن پلیس ،شروع به پرتاب سنگ و پاره آجر به سمت آنها کردند و گارد هم با گرفتن سپرها مقابل بدنشان شروع به پیشروی به سمت آنها کردند.ناگاه یکی از دانشجویان تظاهر کننده با تمام وجود فریاد کشید:پلیس تو بی گناهی، فرمانده ات قاتل است.و در این لحظه بود که گاردی ها هم فریاد کشان در حالی که باتوم ها را در هوا می چرخاندند به سمت آنها هجوم بردند.بچه ها شروع به فرار کردن نمودند و اینجا بود که من یکی از شیرین کاری های گارد دانشگاه را به چشم دیدم.باتوم را بین پاهای یکی از فرارکنندگان می انداختند و به این ترتیب آن فرد زمین می خورد و به سرش می ریختند و در حالی که او را به شدت می زدند با خود می بردند.با همین ترفند دوتا از بچه ها را دستگیر کردند.
وقتی هم که سر و صداها خوابید،اعلام کردند که امروز دانشگاه تعطیل است و همه باید آنجا را ترک نماییم.دم درب خروجی دانشگاه ،فرمانده گارد دانشگاه ایستاده بود و کارت یکی یکی ما را با صورتمان تطبیق می داد و هر کدام از بچه را که کفش کتانی پوشیده بودند یا به او مشکوک می شد،بازداشت می کرد!