برچسب ها بـ ‘کیوان شاهبداغی’

ماه من غصه چرا؟

دوشنبه, 18 آوریل, 2011

آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر، به ما می‌خندد!
یا زمینی را که دلش، از سردی شب‌های خزان
نه شکست و نه نگرفت!
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت،
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست!
ماه من!
دل به غم دادن و از یأس سخن‌ها گفتن
کار آن‌هایی نیست که خدا را دارند
ماه من!
غم و اندوه، اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشه‌ای‌ات، از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا، چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود، که خدا هست، خدا هست!
او همانی است که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می‌داد
او همانی است که هر لحظه دلش می‌خواهد، همه زندگی‌ام،
غرق شادی باشد
ماه من!
غصه اگر هست، بگو تا باشد!
معنی خوشبختی،
بودن اندوه است…!
این همه غصه و غم، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه! میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین
ولی از یاد مبر؛
پشت هر کوه بلند، سبزه‌زاری است پر از یاد خدا!
و در آن باز کسی می‌خواند؛
که خدا هست، خدا هست
و چرا غصه؟! چرا؟

بخوان مرا

یکشنبه, 17 آوریل, 2011


بخوان ما را

 

منم پروردگارت

خالقت از ذره ای نا چیز
صدایم كن مرا
آموزگار قادر خود را
قلم را، علم را، من هدیه ات كردم
بخوان ما را
منم معشوق زیبایت
منم نزدیك تر از تو، به تو
اینك صدایم كن
رها كن غیر ما را، سوی ما باز آِ
منم پرو دگار پاك بی همتا
منم زیبا، كه زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل
پروردگارت با تو می گوید:
تو را در بیكران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم كرد
بساط روزی خود را به من بسپار
رها كن غصه یك لقمه نان و آب فردا را
تو راه بندگی طی كن
عزیزا، من خدایی خوب می دانم
تو دعوت كن مرا بر خود
به اشكی یا صدایی، میهمانم كن
كه من چشمان اشك آلوده ات را دوست میدارم
طلب كن خالق خود را
بجو ما را
تو خواهی یافت
كه عاشق میشوی بر ما
و عاشق می شوم بر تو
كه وصل عاشق و معشوق هم
آهسته می گویم ، خدایی عالمی دارد
قسم بر عاشقان پاك باایمان
قسم بر اسب های خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن
تكیه كن بر من
قسم بر روز، هنگامی كه عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن، اما دور
رهایت من نخواهم كرد
بخوان ما را
كه می گوید كه تو خواندن نمی دانی؟
تو بگشا لب
تو غیر از ما، خدای دیگری داری؟
رها كن غیر ما را
آشتی كن با خدای خود
تو غیر از ما چه می جویی؟
تو با هر كس به جز با ما، چه می گویی؟
و تو بی من چه داری؟هیچ!
بگو با من چه كم داری عزیزم، هیچ!!
هزاران كهكشان و كوه و دریا را
و خورشید و گیاه و نور و هستی را
برای جلوه خود آفریدم من
ولی وقتی تو را من آفریدم
بر خودم احسنت می گفتم
تویی ز یباتر از خورشید زیبایم
تویی والاترین مهمان دنیایم
كه دنیا، چیزی چون تو را، كم داشت
تو ای محبوب تر مهمان دنیایم
نمی خوانی چرا ما را؟؟
مگر آیِا كسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشكستی
ببینم، من تو را از در گهم راندم؟
اگر در روزگار سختیت خواندی مرا
اما به روز شادیت، یك لحظه هم یادم نمیكردی
به رویت بنده من، هیچ آوردم؟؟
كه می ترساندت از من؟
رها كن آن خدای دور
آ‌ن نامهربان معبود
آن مخلوق خود را
این منم پرور دگار مهربانت، خالقت
اینك صدایم كن مرا،با قطره اشكی
به پیش آور دو دست خالی خود را
با زبان بسته ات كاری ندارم
لیك غوغای دل بشكسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاكیم
آیا عزیزم، حاجتی داری؟
تو ای از ما
كنون برگشته ای، اما
كلام آشتی را تو نمیدانی؟
ببینم، چشم های خیست آیا ،گفته ای دارند؟
بخوان ما را
بگردان قبله ات را سوی ما
اینك وضویی كن
خجالت میكشی از من
بگو، جز من، كس دیگر نمی فهمد
به نجوایی صدایم كن
بدان آغوش من باز است
برای درك آغوشم

شروع كن

یک قدم با تو

تمام گام های مانده اش با من

                                                                                         “کیوان شاهبداقی”

تکلیف فردا

یکشنبه, 10 آوریل, 2011

 

 

یاد من باشد فردا حتما ،

دو رکعت راز بگویم با او

و بخواهم از او ، که مرا در یابد

و دل از هرچه سیاهی ست ، بشویم فردا

روزن دل بگشایم بر عشق

تا که آن نور بتابد بر دل

تادلم گرم شود ، یخ دل آب کنم ، تا که دلگرم شوم

یاد من باشد فردا حتما ،

صبح بر نور سلامی بکنم

سیصد و شصت و چهار غفلت را ، من فراموش کنم

سینه خالی کنم از کینه این مردم خوب

و سلامی بدهم بر خورشید

گوش بر درد دل ابر کنم

تا که دل تنگ نباشد دیگر

و ببارد آرام

یاد من باشد فردا دم صبح

خواب را ترک کنم ،  زودتر بر خیزم

چای را دم بکنم

به پدر ، شاخه گلی هدیه دهم

بوسه بر گونه مادر بزنم

و پتو را آرام ، روی خواهر بکشم

تا که در خواب دلش گرم شود

و در ایوان حیاط ، سفره را پهن کنم

در جوار گل یاس ، در کنار دل غمدیده مادر ، آرام

نان و چایی بخورم ، برکت را بتکانم به حیاط ،

یا کریمی بخورد

یاد من باشد فردا حتما ،

 ناز گل را بکشم ، حق به شب بو بدهم

از گل سرخ حیاط ، عذر خواهی بکنم

 

ونخندم دیگر ، به ترک های دل هر گلدان

چوبدستی به تن خسته گل هدیه دهم

حوض را آب کنم و دعایی به تن خسته این باغ نجیب

یاد من باشد فردا،

یاد من باشد فردا

پرده از پنجره ها بردارم

شیشه را پاک کنم

تا که آن تابش پاک ، دل دیوار مرا گرم کند

به دل کوزه آب ، که بدان سنگ شکست

بستی از روی محبت بزنم ،

تا اگر آب در آن سینه پاکش ریزند ، آبرویش نرود

رخ آیینه به آهی شویم ، تا که من را بنشاند در خویش

من در آینه خواهم خندید،

خاطر آینه از اخم به تنگ آمده است

یاد من باشد از فردا صبح ، جور دیگر باشم

بد نگویم به هوا ،آب ، زمین

مهربان باشم با مردم شهر

و فراموش کنم هر چه گذشت

خانه دل بتکانم از غم

و به دستمالی از جنس گذشت

بزدایم دیگر ، تاری گرد کدورت از دل

مشت را باز کنم تا که دستی گردد

و به لبخندی خوش ، دست در دست زمان بگذارم

یاد من باشد فردا دم صبح

 به نسیم از سر صدق سلامی بدهم

 به انگشت نخی خواهم بست

تا فراموش نگردد فردا ،

زندگی شیرین است ، زندگی باید کرد

گر چه دیر است ، ولی

کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزیم ، شلید

 به سلامت ز سفر برگردد

بذر امید بکارم در دل

لحظه را ، دریابم

من به بازار محبت بروم فردا صبح

مهربانی خودم عرضه کنم،

یک بغل عشق از آنجا بخرم

یاد من باشد فردا حتما ،

بگشایم در آن پنجره بر وسعت نور

نم اشکی بفشانم بر دل ، تا که دل نرم شود

قفس دل ببرم ، تا در آن وسعت سبز

مرغ دل ، تازه هوائی بخورد

شاید آنجا ، در آن باز کنم

بپرد مرغ دلم ، در هوای خوش دوست

یاد من باشد فردا

ساعت کوچک و آرام دلم کوک کنم

تا که با زنگ زمان

بشوم بیدار از خواب گران

و بیاد آرم تکلیف خودم

قبل از آن پرسش سنگین از من ، مشق لبخند کنم

قفل دل بردارم ، در دل باز کنم

به سلامی دل همسایه خود شاد کنم

بگذرم از سر تقصیر رفیق

بنشینم دم در، چشم بر کوچه بدوزم با شوق

تا که شاید برسد همسفری ،

ببرد این دل ما را با خود

و بدانم دیگر ، قهر هم چیز بدی ست

سر صحبت را با آینه ، من باز کنم

به سر و روی دل آبی بزنم

پر کنم ساحت دل را از نور

نذر خوبی بکنم ، خرج شادی بدهم

کاسه کاسه بدهم مردم شهر

تا که این مردم خوب ، دلشان سیر محبت بشود

یاد من باشد فردا سر راه

بروم تا ته آن کوشه عشق

وزن خوشبختی خود را آنجا ، از ترازوی صداقت پرسم

و ببینم آیا ،

وزن این نعمت ها ، با قد بندگیم ، چه تناسب دارد ؟

سنگ را از سر ره بر دارم

تا که هموار شود ، راه رسیدن به نگاه

راه آکنده از این گرد و غبار

نم عشقی بزنم ، تا که شاید بنشانم فردا

گرد نفرت ، من از این راه وصال

یاد من باشد فردا حتما

باور این را بکنم،که دگر فرصت نیست

و بدانم که اگر دیر کنم، مهلتی نیست مرا

وبدانم که شبی ، خواهم رفت

و شبی هست مرا ، که نباشد پس از آن فردایی

یاد من باشد

باز اگر فردا غفلت کردم، آخرین لحظه فردا شب هم

من به خود باز گویم این را ،

یاد من باشد فردا حتما

دو رکعت راز بگویم با او

صبح بر نور سلامی بکنم

پرده از پنجره ها بردارم

بگشایم در آن پنجره بر وسعت نور

بذر امید بکارم در دل

از:کیوان شاهبداغی