برچسب ها بـ ‘کپی’

یک تجربه 3

شنبه, 6 آگوست, 2016

3 – آفت بی دقتی و سهل انگاری در کار هم که یک آفت ملی است در اینجا هم به وضوح قابل مشاهده است.
دوطرف تخت من ،دو تخت دیگر قرار داشت که هردو بزرگوار ناراحتی گوارشی داشتند،یکی در مری(حنجره) و دیگری در معده و روده.یک شب به یکی از آنها شیشه ای روغن کرچک دادند و گفتند برای رادیولوژی فردا،امشب این روغن را بخور تا فردا صبح معده ات خالی باشد و به دیگری هم گفتند شما هم فردا رادیولوژی از معده و روده ات داری،آماده باش.بیمار سمت چپ من بعد از مصرف روغن کرچک تا صبح بین توالت و تختش در رفت و آمد بود!
روز بعد دو بزرگوار را به رادیولوژی بردند.نیم ساعتی نگذشته بود که اولی برگشت و با ناراحتی و گله گفت:به من می گویند برای دیدن حنجره ات نیازی به خوردن روغن کرچک نبود،چرا این کار را کردی؟و بعد از مدتی دیگر هم اتاقی دوم من با عصابنیت تمام برگشت و گفت:به من می گویند چون روغن کرچک نخورده ای و معده ات خالی نیست ،نمی توانیم امروز رادیولوژی شما را انجام دهیم.آخر شما دادید و من نخوردم؟من از کجا باید می دانستم.من که دکتر نیستم!
نهایتا معلوم شد که شب قبل روغن کرچک او را اشتباهی به تخت دیگر داده بودند!خدا را شکر اشتباهی به من ندادند!از آن به بعد به شدت هنگام خوردن داروها دقت می کردم که داروی بیمار دیگری را به من نداده باشند!
4 – ارتباط مکانیزه بسیار خوبی بین اجزای کاری مختلف بیمارستان طراحی و پیاده شده است و با دستور پزشک و وارد شدن این دستور در سیستم مکانیزه همه اقدامات بعدی توسط بخش های آزمایشگاه،رادیولوژی،داروخانه و….از طریق همین شبکه اطلاعاتی پیگیری و انجام می شود اما نمی دانم چرا علاوه بر این اصرار بر وجود یک پرونده کاغذی هم وجود دارد،مثلا جواب های آزمایش،شرح حال بیمار،ثبت علائم حیاتی بیماران که چند بار در روز کنترل می گردند و…….همه باید در یک پرونده کاغذی هم موجود باشند،یا مثلا چرا این اطلاعات و شبکه مربوطه به قسمت های مالی و اداری بیمارستان هم لینک نیستند که موقع تسویه حساب مجبور به تهیه و پرکردن فرم های متعدد و گرفتن کپی های پی در پی نگردی.

چرا دروغ می گوییم 2

شنبه, 6 ژوئن, 2015

نوعی از دروغ ها را” دروغ مصلحت آمیز” می دانیم و در نتیجه خود را مجاز به بیان اینگونه دروغ ها می دانیم!
چندی پیش یکی از عزیزانم نامه درخواستی داشت که جهت دریافت دستور مطلوب مرا واسطه قرار داد.این کار را با کمال میل برایش انجام دادم وبه آن عزیز اطلاع دادم که کپی نامه دستور خورده را جهت پیگیری به پدر شما دادم.
بلافاصله از من خواست که در مورد یکی از بندهای درخواست نامه به پدرش بگویم که این بند، به خواسته من اضافه شده ،چون پدرش با آن بند مخالف بوده است!
مسلما انگیزه کسی که این امر را خواستار شده بود جلوگیری از دلخوری پدر و کم شدن محبت بین آنها بود.به این می گویند دروغ مصلحت آمیز و مسلما من و شما می توانیم تعداد زیادی از این مثالها که در زندگی خودمان و دیگران رخ داده و ما شاهد بودیم،بیاوریم.
این دروغ را زمانی می‌گوییم که می‌خواهیم کسی را ناراحت نکنیم مثلا ، وقتی کسی نظر ما را درباره ی لباس جدیدش یا مدل کوتاهی مو هایش می‌پرسد، شاید این مدل و این لباس به او نیاید اما برای اینکه او را ناراحت نکنیم از دروغ استفاده می‌کنیم چون مسلما هر کسی سلیقه خود را دارد و نباید سلیقه خود را به کسی تحمیل کنیم .
روانشناسان در علم روانشناسی این دروغ را “دروغ دفاعی” می نامند.آنها عقیده دارند که این دروغ را می گوییم که رابطه خود را با دیگران حفظ نماییم و این رابطه از بین نرود.

اما از این نکته مهم غافلیم که انجام این کار ولو با نیت خیر،ما را آهسته آهسته نسبت به بیان مطالب غلط دیگر یا جلوگیری از بیان حقایق بی تفاوت می نماید.شاید بخاطر همین موضوع است که بزرگان دین و جامعه توصیه می کنند که:همیشه حقیقت را بگو،حتی اگر به زیانت باشد.

کوچه مردها 114

چهار شنبه, 4 سپتامبر, 2013

 

در کتابخانه کانون پرورش فکری کودکان ،مسابقه تهیه روزنامه دیواری برگزار می گردید.من و یوسف و یک نفر دیگر که در همان کتابخانه با او دوست شده بودیم تصمیم گرفتیم که ما هم روزنامه ای تهیه کنیم.همان روز سه دختر هم سن و سال ما هم همراه ما نزد خانم کتابدار برای این امر ثبت نام کردند و همین امر باعث شده بود که ناخودآگاه بین گروه ما و آن گروه رقابت ویژه ای به وجود بیاید،بخصوص که معمولا ما در دو میز نزدیک به هم و در همان داخل کتابخانه روی روزنامه های خود کار می کردیم.

مقوای بزرگ را کتابخانه به ما داد.برای حاشیه روزنامه ،یک گل بته زیبا که معمولا در نقشه های فرش به کار می رودة،انتخاب کردیم و با کاربن آن را کپی کردیم و چهار طرف مقوای روزنامه را با این گل بته پر نمودیم و در وسط بالای مقوا فقط جایی برای نوشتن نام روزنامه خالی گذاشتیم.یوسف از برادرش که خطاط خوبی بود خواهش کرد که نام روزنامه را(که حالا یادم نیست چه بود)با قلم درشت خطاطی کند و آن را هم با کاربن روی روزنامه و در جای خالی کشیدیم.

اولین اشتباه را اینجا مرتکب شدیم و پیش از اینکه مطالب داخل روزنامه را بنویسیم،حاشیه گلکاری شده را رنگ زدیم.بعد شروع کردیم به نوشتن مطالب،معمولا معرفی یک دانشمند یا شاعر،چند لطیفه کودکانه،یک شعر زیبا و طراحی و گذاشتن یک جدول کلمات متقاطع همراه با وعده جایزه برای حل کنندگان آن و مطالب از این دست،این روزنامه هلای دیواری را پر می کرد.ما نیز به همین گونه عمل نمودیم.اما وقتی که کارمان تمام شد،خودمان هم از نگاه کردن به روزنامه دیواری حالمان به هم می خوردة،چه برسد به دیگران!

خط خیلی بد ما که مطالب را نوشته بودیم به اضافه کثیف شدن حاشیه رنگ سده گل بته های روزنامه،چنان هیبت تاسف برانگیزی به روزنامه ما داده بود که وقتی با نشان دادن آن به خانم کتابدار گفتیم که ترجیح می دهیم از مسابقه کنار بکشیم،بدون معطلی نظر ما را تایید کرد!

فقط مانده بود شکنجه ما از پوزخندهای گروه دختران که روزنامه دیواری خود را خیلی قشنگ درآورده بودند و با دیدن حاصل کار ما زدند زیر خنده و رفتند.این درد را نمی دانستیم به کجا ببریم!؟

عقاب ها و غازها

شنبه, 18 فوریه, 2012

دکتر وین دایر در کتاب عظمت خود را دریابید، میگه :

آدم ها دو دسته هستند: غازها و عقاب ها. هرگز نباید عقاب ها رو به مدرسه غازها فرستاد و نباید افکار دست و پا گیر غازها فکر عقاب ها رو مشغول کنه. کسی که مثل غاز هست و تعلیم داده شده، نمی تونه درست پرواز کنه و به خار و خاشاک گیر می کنه که مانع پروازش می شه . ولی عقاب رسالتش اوج گرفتنه . عقابی که مثل غاز رفتار می کنه از ذات خودش فرار می کنه .

 

بدترین چیز ندونستن قوانین عقاب هاست . این که ندونیم چطوری عقاب باشیم :

غازها همه مثل هم فکر می کنند و همیشه هم ادعا می کنند که درست فکر می کنند . افکارشون کپی شده هست و اصلاً خلاقیت نداره . اکثر مواقع هم همگی با هم به نتایج یکسان می رسند چون دقیقا مثل هم فکر می کنند .

عقاب ها میدونند زمانی که همه مثل هم فکر می کنند در واقع اصلا کسی فکر نمی کنه .

 

غازها همیشه می دونند غاز دیگه چطوری زندگی کنه بهتره . هر کسی جای کس دیگه تصمیم می گیره . برای همین اکثراً یا دیر به بلوغ ( فکری – جنسیاحساسی ) می رسن و یا اصلا بالغ نمی شن .

عقاب ها به خلاقیت ذهن هر کس اعتقاد دارن و در زندگی, ماهیگیری به فرد یاد می دن و نه ماهی . در محله عقاب ها هر کسی جای خودش باید فکر کنه و کسی مسوولیت زندگی کس دیگه رو به عهده نمی گیره .

 

 غازها از جسمشون بیش از حد کار می کشن و تمام توان داشته و نداشته رو به کار می گیرن ولی به نتایج دلخواه نمی رسن  .

عقاب ها اول تمام جوانب کار رو در نظر می گیرن ، باتوجه به تجارب قبلی و برنامه ریزی های ذهن خلاقشون تصمیم می گیرند و بعد شروع به کار می کنند . عقاب ها ایمان دارند که تلاش جسمی به تنهایی اصلا برای کار کافی نیست .

 

غازها حریم شخصی ندارند و بارها و بارها وارد حریم خصوصی عقاب ها می شن چون حرمت ندارند .

عقاب ها به حریم شخصی هر فردی احترام می زارن و قاطعانه به افرادی که وارد حریم خصوصی اونها می شن تذکر می دن .

 

غازها باید همه رو راضی نگه دارند و تمام تلاششون رو در روابط می کنند که همه انسان ها ، تک به تک از اونها راضی باشند . به جای انجام وظایف و رسالت خودشون ، رضایت همه اطرافیان رو با هر زحمتی شده به دست می یارن چون اگر به دست نیارن احساس خلا می کنند .

عقاب ها می دونند که به دست اوردن رضایت همه افراد امکان نداره و نیمی از مردم همیشه با نیمی از افکار اونها مخالفند و این وظیفه یک عقاب نیست که مخالفانش رو راضی نگه داره .

 

 غاز نه نمی گه و همش شاکی هست که چرا باید اینهمه به دیگران توجه کنه .

عقاب در مواقعی که لازم هست ، به راحتی نه می گه .

 

غاز شرط اول ارتباط رو صمیمیت بیش از حد می دونه .

عقاب شرط اول ارتباط رو احترام متقابل می دونه .

 

غاز نمی خواد باور کنه که دشمنی داره .

عقاب می دونه که باید دشمنش رو ببخشه ولی بهش اعتماد نمی کنه .

 

غاز از تجربیات درس نمی گیره و فقط آزار می بینه .

عقاب بعد از گذروندن سختی مسئله ، به فکر پذیرش مسئله و درس های ممکنه هست .

 

غاز از دلش هیچ وقت حرف نمی زنه .

عقاب با دلش زندگی می کنه .

 

غاز یا احساسیه و یا منطقی .

عقاب می دونه که در دورانی از زندگی باید مغز رو پرورش و ورزش دارد و در دورانی دیگه باید دل رو نوازش داد و به حرف های دل بها داد .

 

غاز اشتباه نمی کنه .

عقاب می دونه اگر هیچ وقت اشتباهی نکرده ، دلیلش اینه که اصلا دست به عملی نزده .

 

غاز جای دیگران زندگی می کنه .

عقاب می دونه که باید به دیگران کمک کنه ولی جای کسی نباید زندگی کنه چون تجربه خود بودن رو از اون فرد گرفته .

 

غاز همیشه همه کار می تونه انجام بده .

عقاب می دونه چه کارهایی رو می تونه انجام بده و چه جایی باید اعلام کنه که از عهده اون بر نمی یاد .

 

غاز همیشه مجبوره .

عقاب همیشه مختاره و اگر به جبر روزگار مجبور شد کاری رو انجام بده ، می پذیره و می گه : ترجیح می دم این کار رو انجام بدم .

 

زمان تفریح غاز مشخص نیست .

عقاب برای تفریحش برنامه ریزی می کنه و می دونه که فاصله خالی این نت تا نت بعدی در موسیقی ، دلیل دل نشین بودن اون هست .

 

غاز همیشه ناراضیه و شاکی و همیشه در حال شناخت عامل این بدبختی است .

عقاب همیشه راضیه و می دونه هر سختی هم پایانی داره . عقاب باور داره ان مع العسر یسرا .

 

غاز عبادت عادتش شده .

عقاب تکرار و عادت و روزمرگی رو مرگ دل و پرستش می دونه .

 

غاز نسبت به عقاب یا احساس برتری می کنه و یا احساس ضعف .

عقاب باور داره برتری وجود نداره . اصل فقط تفاوت است که باعث برتری کسی بر کس دیگه نمی شه .

 

غاز زیاد از مغزش کار می کشه البته بدون بهره وری لازم .

عقاب مفید فکر می کنه و از اشتباهاتش درس می گیره .

 

 

غاز می خواد غاز باشه چون غاز بودن و نپریدن خیلی آسون تر از پرواز و اوج گرفتنه.

عقاب بر عقاب بودن اصرار داره ، حتی اگر بارها به مدرسه غازها رفته باشه و به خاطر عقاب شدن بهای سنگینی رو بپردازه .

 

 عقاب باشید و سربلند

 

کمی بیاندیشیم(1)

سه شنبه, 17 ژانویه, 2012

مهم نیست که چه کسی قفل ها را می زند،

مهم این است که همه کلیدها در دست خداست.

**********

خود را نگران آنچه می دانی یا نمی دانی نکن.

نه به گذشته بیاندیش و نه به آینده.

فقط بگذار دستان خدا،هرروز شگفتی های اکنون را برای تو بیاورند.

**********

خدایا

دستم به آسمان نمی رسد،

اما تو که دستت به زمین می رسد،

بلندم کن!

**********

وقتی اوریجینال به دنیا اومدی

حیفه کپی از دنیا بری

خودت باش!

************

مراقب افکارت باش،آنها به گفتار تبدیل می شوند

مراقب گفتارت باش،آنها به کردار تبدیل می شوند

مراقب کردارت باش،آنها به عادت تبدیل می شوند

مراقب عاداتت باش،آنها به شخصیت تبدیل می شوند

مراقب شخصیتت باش،آنها سرنوشت تورا می سازند

تفاوت عشق و ازدواج

یکشنبه, 11 دسامبر, 2011

یک روز پدر بزرگم برام يه کتاب دست نويس آورد، کتابي که بسيار گرون قيمت بود، و با ارزش، وقتي به من داد، تاکيد کرد که اين کتاب مال توئه مال خود خودته، و من تعجب کرده بودم که چرا بايد چنين هديه با ارزشي رو بي هيچ مناسبتي به من بده، من اون کتاب رو گرفتم و يه جايي پنهونش کردم، چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندي ؟ گفتم نه، وقتي ازم پرسيد چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندي زد و رفت، همون روز عصر با يک کپي از روزنامه برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روي ميز، من داشتم نگاهي بهش مينداختم که گفت اين مال من نيست امانته بايد ببرمش، به محض گفتن اين حرف شروع کردم با اشتياق تمام صفحه هاش رو ورق زدن وسعي ميکردم از هر صفحه اي حداقل يک مطلب رو بخونم. در آخرين لحظه که پدر بزرگ ميخواست از خونه بره بيرون تقريبا به زور اون روزنامه رو کشيد از دستم بيرون و رفت. فقط چند روز طول کشيد که اومد پيشم و گفت ازدواج مثل اون کتاب وعشق مثل روزنامه مي مونه،ازدواج يک اطمينان برات درست مي کنه که اين زن يا مرد مال تو هست مال خود خودت، اون موقع هست که فکر ميکني هميشه وقت دارم بهش محبت کنم، هميشه وقت هست که دلش رو به دست بيارم، هميشه مي تونم شام دعوتش کنم اگر الان يادم رفت يک شاخه گل به عنوان هديه بهش بدم، حتما در فرصت بعدي اينکارو مي کنم هرچقدراون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفيس و قيمتي اما وقتي که اين باور در تونيست که اين آدم مال منه، و هر لحظه ميتونه به راحتي دل بکنه و بره مثل يه شيء باارزش ازش نگهداري مي کني و هميشه ولع داري که تا جاييکه ممکنه ازش لذت ببري شايد فردا ديگه مال من نباشه، درست مثل اون روزنامه حتي اگر هم هيچ ارزش قيمتي نداشته باشه و این تفاوت عشق است با ازدواج