برچسب ها بـ ‘کوچه باغ’

از سهراب عزیز

دوشنبه, 7 جولای, 2014

در فرودست انگار، کفتری می‌خورد آب
یا که در بیشه دور، سیره‌یی پر می‌شوید
یا در آبادی، کوزه‌یی پر می‌گردد
آب را گل نکنیم
شاید این آب روان، می‌رود پای سپیداری، تا فرو شوید اندوه دلی
دست درویشی شاید، نان خشکیده فرو برده در آب
زن زیبایی آمد لب رود،
آب را گل نکنیم
روی زیبا دو برابر شده است
چه گوارا این آب
چه زلال این رود
مردم بالادست، چه صفایی دارند
چشمه‌هاشان جوشان، گاوهاشان شیرافشان باد
من ندیدم دهشان،
بی‌گمان پای چپرهاشان جا پای خداست
ماهتاب آن‌جا، می‌کند روشن پهنای کلام
بی‌گمان در ده بالادست، چینه‌ها کوتاه است
مردمش می‌دانند، که شقایق چه گلی است
بی‌گمان آن‌جا آبی، آبی است
غنچه‌یی می‌شکفد، اهل ده باخبرند
چه دهی باید باشد
کوچه باغش پر موسیقی باد
مردمان سر رود، آب را می‌فهمند
گل نکردندش، ما نیز
آب را گل نکنیم

من و خاطره ها

دوشنبه, 22 اکتبر, 2012

باغی از خاطره دارم من درون ذهن خود

هر زمان دلتنگی آید ، یاد آنها می کنم

گاه طفلی می شوم در کوچه باغهای قدیم

گاهی از پرواز مرغان،آسمان پر می کنم

می فرستم بر هوا،بادبادکی رنگین و شاد

گاه با یک چوب خشک،ارابه رانی می کنم

می جهم من در خیال خود میان جوی آب

با لجن هایش خیال خود معطر می کنم

با کمی شمع و کمی نان و پنیر و یک خیار

می کنم بزمی به پا و دل چراغان می کنم

خاطرات خود ز ایام جوانی در دلم

می نمایم زنده و جبران پیری می کنم

نسب من

شنبه, 7 آوریل, 2012

نسب من شاید

به بخارا برسد

که چه شوقی دارم

کوچه باغش به قدمها گیرم

عطر و بویش به تمنا بویم

پدر من شاید

از تبار تاجیکی ها باشد

یا ز سرحد خراسان آمد

و به ملک طبرستان کوچید

مادر من شاید

در پی تشنگی اجدادش

زسمرقند و بخارا و هرات

به تمنای وصال باران

به سپاهان به هزار شوق آمد

ریشه گر نیک ندانم زکجاست

آنقدر می دانم

عاشق ایرانم

سرزمین شیران

که به دوران و زمان

کم کمک گرگ شدند

بی ترحم بر هم

میدرند غیر و خودی

من یقین می دانم

که بیاید روزی

که بگوید دنیا

زنده شد ایرانی

آفرین بر شیران

سبز شد این ویران

جاودان باد ایران