برچسب ها بـ ‘کوچ’

آموزگار عشق 5

شنبه, 3 نوامبر, 2018

خانه‌‌های قشلاقی طایفه قالبی از ایل حاجیوند در این نقطه کوهستانی سیاه‌چادر نیست، چون اینجا باران موسمی زیاد دارد و باید سرپناه محکم‌تر باشد؛خانه‌های سنگی که دیوارهایش از سنگ‌های بزرگ دل همین کوه است و سقف‌هایش تنه‌های درخت بلوط همین دشت؛ تن دیوارها نه سیمان خورده و نه گچ دیده و فقط سنگ‌ریزهای کوچک حفره‌های بین سنگ‌های بزرگ را پر کرده‌اند؛ خانه‌هایی از خود طبیعت بدون آب و برق و گاز و مدرسه که در امتداد همین خانه‌هاست و با همان سبک و سیاق و با دستان خود ایلاتی‌ها ساخته شده است.

مدرسه که نیست؛ اتاقی است تاریک که هم کلاس درس است و هم خانه معلم، با چند صندلی و نیمکت قدیمی و موکت نازک و تخته سیاه و وایت‌بردی و تختخوابی که برای معلم است؛ «همه زندگی من همینه؛ همین که می‌بینید». آقامعلم مشغول کشیدن پلاستیک بلند از روی وسایل و پهن کردن موکت و مرتب‌کردن اتاق می‌شود. بیرون کلاس تاریک، بچه‌ها جمع شده‌اند برای شروع درس. وقت امتحان آخر سال است. هرکدام کتابی در دست اطراف مدرسه راه می‌روند؛ «امتحان بچه‌های عشایری زودتر شروع می‌شه، چون زود کوچ می‌کنن و میرن ما باید قبل از کوچ امتحانا رو بگیریم، بین خودمون به زود کوچ معروفن.»

کلاس بیرون از مدرسه تشکیل می‌شود، روبه‌روی آغل گوسفندها، بچه‌ها میز و نیمکت‌ها را می‌آورند روبه‌روی دیوار مدرسه، تخته سیاه را کنار دیوار علم می‌کنند و می‌نشینند روبه‌رویش. آقامعلم شروع می‌کند با فاطمه، ناهید و محدثه ریاضی پایه سوم را دوره‌کردن و از ستایش و مهران می‌خواهد یکی از درس‌های کتاب بخوانیم پایه اول را با هم بلند بخوانند، همزمان مسلم از محسن جغرافی می‌پرسد و ابوذر هم برای امتحان آماده می‌شود، صداها در هم شده و بچه‌ها تلاش می‌کنند بلندتر از هم حرف بزنند و خیلی زود دشت پر می‌شود از واژه‌ها و اعداد و ارقام؛ «همیشه کلاسای چند پایه همین‌طور شلوغ و پر سروصداست، چاره‌ای هم نیست باید همزمان همه بچه‌ها رو مشغول کرد و حواسمون هم بهشون باشه، چون اگر یکی‌شون بیکار بمونه کل کلاس رو به هم می‌ریزه، به‌خاطر همین اونایی که درسشون قوی‌تره رو همیار معلم می‌کنم تا با بچه‌های ضعیف‌تر کار کنن و این‌طوری جو کلاس‌و آروم نگه‌می‌دارم تا به همشون برسم .»

دلتنگی

دوشنبه, 2 جولای, 2018

پیش از اینها آسمان گلپوش بود
پیش از اینها یار در آغوش بود
اینک اما عده‌ای آتش شدند
بعد کوچ کوه‌ها آرش شدند
بذرهایی ناشناس و گول و گند
از میان خاک و خون قد می‌کشند
بعضی از آنها که خون نوشیده‌اند
ارث جنگ عشق را پوشیده‌اند
عده‌ای حسن القضاء را دیده اند
عده‌ای را بنزها بلعیده اند
بزدلانی کز هراس ابتر شدند
از بسیجی‌ها بسیجی تر شدند
ای بی جان ها! دلم را بشنوید
اندکی از حاصلم را بشنوید
توچه می‌دانی تگرگ و برگ را
غرق خون خویش،‌ رقص مرگ را
تو چه می‌دانی که رمل و ماسه چیست
بین ابروها رد قناسه چیست
تو چه می‌دانی سقوط “پاوه” را
“عاصمی” را “باکری” را “کاوه” ‌را
هیچ می دانی”مریوان” چیست؟‌ هان
هیچ می‌دانی که “چمران” ‌کیست؟ هان
هیچ می‌دانی بسیجی سر جداست؟
هیچ می‌دانی “دو عیجی”‌ در کجاست؟
این صدای بوستانی پرپر است
این زبان سرخ نسلی بی سر است
با همان‌هایم که در دین غش زدند
ریشه اسلام را آتش زدند
پای خندق‌ها احد را ساختند
خون فروشی کرده خود را ساختند
زنده‌های کمتر از مردارها
با شما هستم، غنیمت خوارها
بذر هفتاد و دو آفت در شما
بردگان سکه! لعنت بر شما
باز دنیا کاسه خمر شماست
باز هم شیطان اولی الامر شماست
ای شکوه رفته امشب بازگرد
این سکوت مرده را درهم نورد
از نسیم شادی یاران بگو
از “شکست حصر آبادان” بگو
از شکستن از گسستن از یقین
از شکوه فتح در “فتح المبین”
از “شلمچه”، “فاو”‌ از “بستان” بگو
از شکوه رفته! از “مهران”‌ بگو
از همانهایی که سر بر در زدند
روی فرش خون خود پرپر زدند
شب شکاران سحر اندوخته
از پرستوهای در خود سوخته
پهلوانانی که سهرابی شدند
از پلنگانی که مهتابی شدند
عشق بود و داغ بود و سوز بود
آه! گویی این همه دیروز بود
اینک اما در نگاهی راز نیست
تیردان پرتیر و تیرانداز نیست
نسل های جاودان فانی شدند
شعرها هم آنچه می دانی شدند
روزگاران عجیبی آمدند
نسل های نانجیبی آمدند
ابتدا احساس هامان ترد بود
ابتدا اندوهامان خرد بود
رفته رفته خنده ها زاری شدند
زخم هامان کم کمک کاری شدند
ای شهیدان! دردها برگشته اند
روزهامان را به شب آغشته‌اند
فصل هامان گونه‌ای دیگر شدند
چشمهامان مست و جادوگر شدند
روحهامان سخت و تن آلوده‌اند
آسمانهامان لجن آلوده‌اند
هفته ها در هفته ها گم می‌شوند
وهم‌ها فردای مردم می‌شوند
حاصل آغازها پایان شده است؟
میوه فرهنگ جبهه نان شده است؟
شعله ها! سردیم ما، سردیم ما
رخصتی، ‌شاید که برگردیم ما
بحر مرداب است بی امواج،‌آی
عشق یک شوخی است بی حلاج، آی
یک نفر از خویش دلگیر است باز
یک نفر بغضش گلوگیر است باز
زخمی‌ام، اما نمک… بی فایده است
درد دارم، نی لبک… بی فایده است

آقا جان،نمی آیی؟

یکشنبه, 23 ژوئن, 2013

 

شهر خالي جاده خالي کوچه خالي خانه خالي

 

جام خالي سفره خالي ساغر و پيمانه خالي

 

 

 

کوچ کردن دسته دسته آشنايانم ولي باز

 

باغ خالي باغچه خالي شاخه خالي لانه خالي

 

 

 

شهر ماتم جاده ماتم کوچه ماتم خانه ماتم

 

گريه ها شد جاي شادي ، شادي هر خانه ماتم

 

 

 

جمعه ماتم شنبه ماتم هفت روز هفته ماتم

 

کوک کردند مطربان هم سيم ماتم کوک ماتم

 

 

 

واي از دنيا که يار از يار مي ترسد

 

غنچه هاي تشنه از گلزار مي ترسد

 

عاشق از آوازه دلدار مي ترسد

 

پنجه ي خنياگران از تار مي ترسد

 

شه سوار از جاده هموار مي ترسد

 

اين طبيب از ديدن بيمار مي ترسد

 

 

 

ساز ها بشکست و درد شاعران از حد گذشت

 

سالهاي انتظار بر من و تو بد گذشت

 

 

 

آشنا نا آشنا شد

 

تا بلي گفتم بلا شد

 

 

 

گريه کردم ناله کردم حلقه بر هر در زدم

 

سنگ سنگ کلبه ي ويرانه را بر سر زدم

 

 

 

آب از آبي نجنبيد

 

خفته در خوابي نجنبيد

 

 

 

کوچ کردند دسته دسته آشنايان ، عندليبان

 

باغ خالي باغچه خالي شاخه خالي  لانه خالي

 

 

 

واي از قومي که با دشمن  همي سازد

 

آبرو در خدمت ظالم چه مي بازد

 

مطربان هم کوک کردند سازهاشان را به ظلم

 

دست ظالم را ببين بر ما چه مي تازد

 

اعدام کودکان در شهر و هر برزن

 

او به شلاق و به دارش وه چه مي نازد

 

 

 

چشمه ها خشکيد و دريا تشنگي  را دم گرفت

 

آسمان افسانه ي ما را به دست کم گرفت

 

 

 

جام ها جوشي ندارد ، عشق آغوشي ندارد

 

بر من و بر ناله هايم ، هيچکس گوشي ندارد

 

 

 

بازا تاکاروان رفته باز آيد

 

بازا تا دلبران ناز ناز آيد

 

بازا تا مطرب وآهنگ وساز آيد

 

پاگل افشانان نگار دلنواز آيد

 

بازا تا بر در حافظ سر اندازيم

 

گل بيفشانيم ومي در ساغر اندازيم

 َ

خوش به حال من! 3

شنبه, 19 ژانویه, 2013

همه آنهایی که ایران را ترک کرده اند و به زندگی در غربتی هرقدر موفق پرداخته اند،برای این کار دلیلی داشته اند:

-به دلیلی از ایران گریخته اند.

-برای ادامه تحصیل و موثر تر بودن در جامعه هجرت کرده اند.

-برای زندگی بهتر و آزاد تر کوچ کرده اند.

و یا ترکیبی از دلایل فوق،اما من یقین دارم که در گوشه ذهن خود آرزوی بودن در این آب و خاک و برگشتن و رشد کردن در خاک خود را دارند.

آنها از این که در این کشور نیستند و برای آرمان ها و ایده آل های ناب ایرانی خود نمی کوشند، دلتنگند و برای همین به یاد ایران می گریند،در هر موقعیت و پست و مقامی که باشند.

فردایی که برگردند،در مقابل آنان که ایستادند و جنگیدند و کوشیدند و این کشور را آباد نمودند،چه دارند که بگویند؟

با خوب و بد این مردم ساختن و تلاش برای بهروزی نیک و بدشان کردن ارزشمند است،نه هنگامی که همه بتوانند راحت و در رفاه زندگی کنند بیایی و منت هم سرشان داشته باشی.

مردم هم دوستان خود را می شناسند و فرق دوست و مدعی را خوب می دانند.مردم عاشق کسی هستند که صادقانه و بی ریا می گوید:

اگر پاکید، اگر آلوده دامان

من ای مردم شما را دوست دارم

در آرزوی بهشت

دوشنبه, 30 ژانویه, 2012

نیک می دانم که روزی از جهان کوچم دهی

همچو روزی که نهادم پا در این کهنه رباط

کس نپرسید که تمنای دل زار تو چیست؟

زآمدن،رفتن از این دنیای پر رنج و شتاب

هیچ داری میل بودن،گوشه ویرانه ای؟

می توانی ره بپویی،بی حساب و بی کتاب؟

من به خود نامدم اینجا و به خود درنروم

پس چرا باید که گویم،من چه کردم ای جناب

مام من،بابای من،ماوای من،سودای من

جملگی را تو نمودی،بهر بنده انتخاب

حال خواهی از برایم محکمه سازی به پا؟

من که خود دانم،گناهانم کنند من را کباب

جملگی با رای تو،سامان گرفت هر کار من

پس فرستم در بهشت،با ساز و آواز رباب!

چشمه مهر و صفا و رحمت و بخشندگی

کن نصیبم تا بنوشم،از کرم هایت شراب