برچسب ها بـ ‘کوه’

دل نوشته 25

شنبه, 19 اکتبر, 2019

علی یار در فیلم شیر سنگی در دل نیمه شب بالای مزار مرادش زمزمه می کند که:
هیچی سر جایش نیست آقا!
مردم دروغ را مثل راست حرف می زنند،
نه دشمنت معلومه ،نه رفیقت.
چه می شه کرد آقا؟
دل میگه یک جور،عقل میگه یک جور،آخه آدم به کدام گوش کنه آقا؟
می شه نشست و هیچ نگفت؟
گفتی با کوه حرف بزن تا دلت واشه،
نمی دانم چه جوره که به کوه هم غریبیم آقا.

داستان های کوتاه از سخن بزرگان 3

یکشنبه, 10 آگوست, 2014

با اضطراب و دلواپسی مشکل پیش آمده را برای پدرم توضیح دادم و نگاهش کردم.
در حالی که با دست های پیر و لرزانش ،استکان چای را به طرف لبهایش می برد،به آرامی گفت: حل این مشکل با من.
آرام آرام شدم.حالا دیگر پشتم به کوه بند بود!

آتش بدون دود 3

یکشنبه, 12 می, 2013

 

عدالت آدم های ترسو و مریض،یک عدالت ترسو و مریض است.اراده آدم های ترسو و مریض هم یک اراده ترسو و مریض است.

***********************

از عشق باید سخن گفت،همیشه از عشق باید سخن گفت.

“عشق” در لحظه پدید می آید،”دوست داشتن” در امتداد زمان.

این اساسی ترین تفاوت عشق و دوست داشتن است.عشق معیارها را در هم می ریزد،دوست داشتن بر پایه معیارها بنا می شود.عشق،ناگهان و ناخواسته شعله می کشد،دوست داشتن،از شناختن و خواستن سرچشمه می گیرد.عشق،قانون نمی شناسد،دوست داشتن اوج احترام به مجموعه ای از قوانین عاطفی است.عشق،فوران می کند-چون آتشفشان،و شره می کند – چون آبشاری عظیم،دوست داشتن،جاری می شود – چون رودخانه ای بر بستری با شیب نرم.

عشق،ویران کردن خویشتن است،دوست داشتن،ساختنی عظیم.

**************************

کوه را می توان پنهان کرد،اما عشق را نمی توان.تمام آسمان،زیر تکه ای ابر پوشانده می شود،اما هیچ جمله ای از دفتر عشق،پوشاندنی و پنهان کردنی نیست.

عاشقانه ها 40

یکشنبه, 3 فوریه, 2013

عاشق باش ، نه عاشق شخصي معين، فقط عاشق باش. بگذار عشق کيفيت وجود تو باشد، نه فقط رابطه تو با شخصي ديگر ، زيرا هرگاه عشق به رابطه تبديل شود، تنها يک نفر را در بر مي گيرد نه کل عالم را.
معامله اي بس خطرناک است برگزيدن يک نفر و مستثني کردن کل عالم، در جايي که کل عالم متعلق به توست و تو متعلق به آن کل،عالم پيوسته عشقش را بر تو جاري مي سازد و پاسخ ندادن به آن ناسپاسي است. عاشق خورشيد باش ، عاشق ماه، ستارگان ، درختان، کوه ها ، انسانها، حيوانها… فقط يک عاشق باش و بگذار کل معشوق تو باشد اين همان چيزيست که تو را ديندار مي کند.آن گاه که هيچ چيز نتواند عشق را محدود سازد، آن گاه که عشق تو بر چيزي متمرکز نيست و فقط حالتي از بودن است، آن گاه عشق عبادت است، مراقبه است و آنگاه عشق رهايي بخش است…

وقتی بزرگ می شوی…….

شنبه, 29 سپتامبر, 2012

وقتی بزرگ می شوی دیگر خجالت می کشی به گل ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خوانند دست تکان دهی
خجالت می کشی دلت شور بزند برای جوجه قمری هایی که مادرشان بر نگشته، فکر می کنی آبرویت می رود
اگر یک روز مردم ـ همان هایی که خیلی بزرگ شده اند ـ دل شوره های قلبت را ببینند و به تو بخندند وقتی بزرگ می شوی دیگر نمی ترسی که نکند فردا صبح خورشید نیاید،حتی دلت نمی خواهد پشت کوه ها سرک بکشی و خانه خورشید را از نزدیک ببینی
دیگر دعا نمی کنی برای آسمان که دلش گرفته،حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکهای آسمان را پاک می کردی!
وقتی بزرگ می شوی قدت کوتاه می شود
آسمان بالا می رود و تو دیگر دستت به ابرها نمی رسد و برایت مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ستاره ها چگونه بازی می کنند
آنها آنقدر دورند که تو حتی لبخندشان را هم نمی بینی و ماه ، همبازی قدیم تو آنقدر کمرنگ می شود که اگر تمام شب را هم دنبالش بگردی پیدایش نمی کنی
وقتی بزرگ می شوی دور قلبت سیم خاردار می کشی و درمراسم تدفین درخت ها شرکت می کنی و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را می خوانی
و یک روز یادت می افتد که تو سال هاست چشمانت را گم کرده ای و دستانت را در کوچه های کودکی جا گذاشته ای ،
فردای آنروز تو را به خاک می دهند ومی گویند:
خیلی بزرگ شده!
آنروز دیگر خیلی دیر شده است ….

از وبلاگ کیمیای معرفت

کمی بیاندیشیم 23

سه شنبه, 28 آگوست, 2012

 

همیشه رفیق پا برهنه ها باش ، چون هیچ ریگی به کفش شان نیست .

با تمام فقر ، هرگز محبت را گدایی مکن و با نمام ثروت هرگز عشق را خریداری نکن .

هر کس ساز خودش را می زند، اما مهم شما هستید که به هر سازی نر قصید 

مردی که کوه را از میان برداشت کسی بود که شروع به برداشتن سنگ ریزه ها کرد

مورچه و سلیمان

شنبه, 7 جولای, 2012

روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود. از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟ مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم. حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی. مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم… حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد. مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آ ورد…

دویدم و دویدم

دوشنبه, 14 می, 2012

دویدم و دویدم

تو کوه و دشت و صحرا

بیابونا و شهرا

به هرکسی رسیدم

خیری ازش ندیدم

به فکر من نبودند

غم منو نخوردند

حالی به من ندادند

حال منو گرفتند

من اونقدر دویدم

که چشمای غمینم

دیگه جایی ندیدند

افتادم و نالیدم

که آدما کجایید؟

شما که شکل مایید

چرا غمم ندارید؟

چرا دردم ندانید؟

اما به من خندیدند

من رو قابل ندیدند

مجبور شدم بلند شم

هر طوری بود بایستم

بازم تو جاده درد

دویدم و دویدم

دویدم و دویدم